سلام سلام😜 این اولین تست منه، بعد مدت ها تصمیم گرفتم بیام یه تست درست کنم،😋 خب بچه ها بریم سراغ خلاصه داستان، داستان درباره دختری به اسم مانیا هست که ۱۶سالشه یک روز از مدرسه داشته برمیگشته به خونه یه توهمی عجیب میزنه و اتفاقات جدید پیش میاد🤤 بچه ها مثل تمام تست های دیگه پارت اولش شاید قشنگ نباشه ولی پارتای بعدش خیلی قشنگ تر میشه😍

#مانیا درحال برگشتن از مدرسه به خونه بودم که یه لحظه سرم گیج رفت، روی یکی از صندلی نزدیکم میشنیم و به رو به رو خیره میشم، اما از چیزی که میبینم تعجب میکنم، یه خون اشام داره گرگینه رو نجات میده😳 سرمو تکون میدم و باخودم میگم حتما توهمی زدم اخه خون اشام گرگینه رو نجات بده😳محاله، اخه اینا که دشمن همن
بلند میشم سر گیجم بهتر میشه سمت خونه میرم با دیدن صورت خندون مامان از خوشحالی جیغ میزنم😅 مامان: مانیا باز چیشده که اینجوری جیغ میزنی کر شدم دختر🤭 مانیا: ببخشید مامان، از دیدنت خوشحال شدم😅 مامان: اها، خب ببند شو برو دست صورتتو بشور، لباساتو عوض کن بیا کمکم مانیا: چشم نفسم😍 مامان: بی اشک دختر نازم❤ مامان رو بوس میکنم به سمت اتاقم میرم
بعد شستن دست و صورتم لباسامو عوض میکنم میرم تواشپزخونه پیش مامان. مانیا:مامانی جونمممممممممممممم🤤 مامان:باز چیشده که اینجوری جون رو میکشی مانیا:هیچی نشده عزیزم خواستم بگم کاری نداری انجام بدم🤭 مامان:اون سالاد رو درست کن مانیا:چشم😉 مشغول درست کردن سالاد شدم که یدفعه یاد بابا و جاستین افتادم کاش بابا هم پیشمون زندگی میکرد، چقدر دلم براش تنگ شده🥺 جاستین هم که الان باشگاه هست ساعت ۹ میاد یدفعه حس میکنم میکنم دستم میسوزه دیدم دستم بریده اخ بلندی گفتم که مامان برگشت با نگرانی نگاهم کرد مامان: مانیا عزیز دلم چیشده🥺واییی بلند شو دستتو بزار زیر اب تا برات چشم زخم بیارم🥺
چشمی گفتم ورفتم دستمو گذاشتم زیر اب مامان با چشم زخم برگشت. ازش تشکر کردم و دوباره مشغول درست کردن سالاد شدم. بعد درست کردن سالاد رفتم بالا که درس بخونم. ساعت ۸:۳٠: مامان: مانیا... مانیا.... مانیا کجایی مامان بیا سفره رو بزاریم الان جاستین میاد مانیا: چشم اومدم عشقم🥰 رفتم کمک مامان وقتی چیدن سفره تموم شد جاستین وارد خونه شد باز گریم گرفت بلند شدم رفتم تو اتاق جاستین:باز چیشده🤔 مامان:نمیدونم برو از خودش بپرس جاستین چشم مامان #از زبون جاستین از پله ها بالا رفتم که رسیدم پشت در اتاق مانی صدای گریه هاشو میشنیدم
در زدم ولی جوابی نشنیدم وارد اتاق شدم دیدم مانی داره گریه میکنه رفتم پیشش جاستین: عروسک داداشی چرا داره گریه میکنه؟ مانیا: جاستین تو همش بیرونی خونه نیستی، از زمانی که بابا ولمون کرد و رفت تو همش بیرونی دیگه مثل قبلا نیستی پیش من باهام حرف نمیزنی نمیبریم بیرون انگار نه انگار من اینجام جاستین: فدای عروسک داداشی بشم من ببخشید ببخشید یروزی میفهمی که چرا من اینقدر میرم بیرون تو خونه نیستم مثل قبل مانیا: داداشی نمیشه الان بگی🥺 جاستین: باز چشاشو اون جوری کرد، نه نمیشه بگم بلند شو بدو
مانیا: داداش افرین🥺🥺🥺 جاستین: نکن نکن نکن وگرنه نمیزارم بامن بیای بیرون مانیا: بیرونننننننن🤭🤔 جاستین: اره با دوستام قرار گذاشتیم بریم بیرون، ماریا و رانیا و منیبا رو هم تو بازار دیدم بهشون گفتم بیان مانیا: اخ جوننننننننننننننن جاستین: حالا بلند شو بریم شام بخوریم مامان تنهاست بعدا هرکاری بگی انجام میدیم🤭
#از زبون. جاستین سمت اتاق مانیا رفتیم صدای گریشو شنیدم در رو زدم اما صدایی نشنیدم در رو باز کردم دیدم مانیداره گریه میکنه به سمتش رفتم جاستین: عروسک ناز داداش چرا داره گریه میکنه😰 مانیا: جاستین از وقتی که بابا رفته تو حتی با من حرف نزدی باهام بیرون نرفتی انگار نه انگار منم هستم جاستین: یچیزی هست که نمیتونم الان بهت بگم خودت میفهمی مانیا: بگو🥺 جاستین: چشاتو اینجوری نکن نمیگم مانیا: بگو🥺🥺🥺 جاستین: چشاتو اینجوری نکن نمیگم حالا بلند شو بریم شام بخوریم که برای فردا اماده بشی بریم بیرون مانیا: بیروننننننننن😳 جاستین: اره قراره با دوستام و رانیا و ماریا و منیبا بریم بیرون حالا بریم بعدا هرکاری میخوای انجام بده مانیا: اخ جووووووووون چشم بریم😉 #مانیا خیلی خوشحالم اخه قراره با جاستین و دوستام بریم بیرون بعد شام ظرفا رو میشورم مثل همیشه با مامان و جاستین دور هم جمع میشیم که یکی بازی رو انجام بدیم واقعا جای بابا خالیه مانیا: ایندفعه من بازی رو انتخاب میکنم جاستین:باش تو انتخاب کن مانیا: جرعت و حقیقت جاستین و مامان: هستیم مانیا: خب، خب(توهم همش بگو خب)_میشه خفه شی(نه نمیشه اخه من صدای درون توام)_باش فعلا خفه شو دارم بازی میکنم(باشه بابا)
مانیا: خب خب، جاستین جرعت یا حقیقت؟ جاستین: توکه میدونی جرعت مانیا: خب..... خب..... امممم... برو صابون رو لیس بزن مامان: اه مانیا این اصلا خوب نیست مانیا: به من چه خودش گفت جرعت(به تو همه چه)_باز تو شروع کردی فعلا ساکت شو بعدا به حسابت میرسم(باش) مامان: باشه بریم #جاستین اخه خواهر من این چی بود که تو انتخاب کردی؟(حقته خودت جرعت رو انتخاب کردی)_وایییی باز تو شروع کردیییی(ببخشید داداش دیگه حرف نمیزنم)_افرین جاستین: بریم رفتم سمت روشویی صابون رو کشیدم رو زبونم اخ اخ جه مزده بدی میده مانیا: داداشی چه مزهایی میده جاستین: بدمزه خیلی خیلی بد مزه مامان: برو بشین تا برات اب بیارم من و مانیا چشمی گفتی و رفتیم #مامان خیلی میترسم مانیا شد ۱۶ سالش حالا میفهمه واییی خودا باید با جاستین حرف بزنم مایکل توهم که ولم کردی رفتی بازم مثل اون سال منو تنها گذاشتی اه چقدر بد شد😖 #مانیا بعد کلی بازی کردن رفتم تو اتاقم رفتم سمت کمدم _چی بپوشمممم؟!(اون قرمزه چطوره؟)_نه اون خوب نیست خیلی چسبونه(اون سیاه چطوره؟)_عالیییهههههه(خواهش میکنم)_بعضی مواقع خوب مغزت کار میکنه(کاری نکردم که😅) یه نیم تنه سیاه با یه جلیقه سیاه با یه شلوار جین سیاه چسبون و یه پوتین مشکی رنگ _یادم بنداز فردا بعد مدرسه یه سر برم بازار هم قاب مشکی بگیرم هم کیف(چشم گلم)_چه مودبانه(بعضی مواقع این شکلیم)_باش شبت بخیر(شب توهم بخیر)
خب من از خودم نگفتم من مانیا هستم ۱۶ سالمه دبیرستانی هستم عاشق اهنگ های ارامش بخش، عاشق رنگ های روشن بعضی مواقع هم تیره، پیتزا خیلی دوست دارم، نقطه ضعفم هم خانوادم و دوستام هستن یه داداش دارم به اسم جاستین۲۰سالشه عاشق اهنگ های پاپ، عاشق رنگ ابی و سبز، همبرگر خیلی دوست داره نقطه ضعفشو نمیدونم، ۳ تا دوست صمیمی دارم به اسم ماریا و منیبا و رانیا که بهشون میگم ماری، منی ورانی اونا هم بهم میگن مانی از زمانی که ۱۶ سالم شد بابام یدفعه غیبش زد نمیدونم جرا ولی خیلی دوست دارم بدونم. زمانی مه هم جاستین ۱۶ سالش شد غیب شد ولی وقت ۱۷ سالش شد برگشت

خب بگذریم باید بخوابم که فردا اول باید برم مدرسه بعدش برم بازار بعدشم کلی کار دارم. ولی خیلی خوبه که فردا پیش جاستینم😍 (عکس کاور مانیا هست)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (1)