دیدگاه من؛ از عشق بلقیس دیوان سالار، به هاشم دماوندی، در سریال شهرزاد.
چلهی تابستان بود، مرداد بود، تهران بود... در کوچه پس کوچه های کاهگلی تهران، چادرم را با دستانم جمع کردم و دویدم، پشت دیوار خشتی یک خانه قایم شدم و چادرم را جلوتر کشیدم. چشم چرانی کردم؛ چشمان دودو زنم روی آن مرد ثابت ماند، روی آن دو گوی شهد عسل که روشناییشان به روشنایی خورشید میزد. خورشید مردادی که اکنون گونه هایم را گلگون کرده بود. چشمانم با چشمانش رو به رو شد.
مانند یک تله بود، انگار که هرچقدر بیشتر به آن چشمان نگاه میکردی، بیشتر در شیرینی آن دو گوی عسل غرق میشدی... سریع به خود آمدم. این کار اشتباه بود، و مطمئنا او هم آدمی نبود که بخواهم کنارش اشتباه کنم. او یک سیب ممنوعه بود و من هم حوا نبودم. چادرم را جلوی صورتم کشیدم، دویدم و در کوچه پس کوچه ها گم شدم. همانطور که نفس نفس زنان راه عمارت را پیش گرفته بودم... از خواب پریدم. چشمانم را به سیاهی آسمان که از پشت شیشه های رنگی عمارت نمایان بود دوختم. نیمه شب پاییز بود، نه ظهر مرداد! بغض مثل یک پیچک دور گلویم پیچیده شد و مانند یک افعی نیش زد. چقدر دلم برایش تنگ شده بود و خودم نمیدانستم!
روبهروی آینه قد علم کردم. دستان کمی چروکیده ام را، روی گونه سرخم کشیدم. موهای مشکی مواجی که اکنون، تارهای سفید در آن دیده میشد را با کلاه کوچکی کمی پوشاندم. با دستم دامن اشرافی پر زرق و برق و سرمه ای رنگم را صاف کردم. شاید اگر من هم از یک خانواده ی معمولی بودم، شاید اگر او هم از یک خانواده ی اشرافی بود، شاید اگر جور دیگری باهم آشنا شده بودیم، شاید اگر...
آه پر افسوسی کشیدم و کیف دستی کوچکم را برداشتم. پرتوهای آفتاب تابستان به شیشه های رنگی عمارت میتابید و همه جا روشن شده بود. باز هم اورا ملاقات کرده بودم، خوشحال بودم که از ولایت خود، کرمان، به تهران آمدم تا از سلامت او مطمعن شوم... و پر افسوس که چرا آن روز هارا از دست دادم. چا جرعت بیان عشقم را نداشتم، و چرا ما مال هم نشدیم!
•عشق ممنوعه؛ داستانی در سایه سرنوشت• به لیست حس خوب برای خاله پری؟ افزوده شد.
توسط 𝑷𝒂𝒓𝒊𝒛𝒂𝒅
ای بابا خاله پری🎀
خیلی قشنگههه افرینننن
فقط ببین سعی کن بین تشبیهات یه کم فاصله باشه یعنی پشت سر هم تشبیه نکن که ممکنه خواننده خسته بشه اما من به شخصه خودم از توصیف زیاد خیلی خوشم میاد و این حرفی که زدم چیزی بوده که بقیه میگن نه من . ادامه بده خیلی قشنگ مینویسی
مرسی از نظر و تحلیلت بچهههه😭🎀
درواقع از نظر من برای نویسنده بودن چیزه دیگه ای نیاز نداری فقط به علاقه و اشتیاق نیاز بود به جز استعداد که داری که اوناهم داری اون نصیحت الکی ای که کردم رو چت جی پی تی معمولا بهم میگه ولی نظره خوده من شخصا اینه که خیلی خیلی قشنگه
@✭✮Ani✮✭
بهبه دیدم
______
میاییی؟
نیهبنیمیههنی خیلییییییی قشنگگ نوشتیییییی 😭
چون خودت زیاد خوندیش فکر میکنی خوب نیست وگرنه خیلی قشنگه
دورت بگردمممم من که بچه ی نازمممم💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘
نموخام نگرد
و درضمن ممنون بابت اون امتیاز دختر نازم،دلم میخواست پسش بدم ولی حس کردم بی ادبیه،بازم ممنونمم😭💘
نیازشون ندارم چون تستچی نمیام دست خودت باشن
چرا، خانوم حواس پرت
مطمئن، خانوم حواس پرت
چشم،خانوم حواس جمع💘😭
افرین
دمونیست جلوی اسمت چیه؟
یجور...اکیپ،اکانت ازاد(دمونیست) رو میبینی؟اون نظرسنجی یاخرش رو ببین توضیح میده
بهبه دیدم
حوصله ندارم بعد میخونمش
خانومی بی حوصله
گشاد✅
قلم خوبی داریا
مرسییی💘
عالییییییی بود😭💞
قربونت بشم من کهههه💘💘💘