این یه داستانه... اگه میترسین نخونین...
پارسا گفت: «چون... اون بچههه...» و در اتاق رو محکم بست. همونجا وایساده بودم... در بسته شده بود ولی توی سرم هنوز تکرار میشد... «اون بچههه...» مگه فقط من و اون اینجا نبودیم؟... یعنی کسی دیگهای هم هست؟...
نفس عمیقی کشیدم... ولی آروم نشدم. رفتم توی اتاقم... چیزی نگفتم... فقط نشستم روی تختم و زل زدم به دیوار روبهرو... پارچه هنوز روی آینه بود... همهچی آروم بود... یا حداقل، به نظر میرسید...
نزدیکای شب... دیگه حوصله هیچ کاری نداشتم. کتابمو باز کردم، چند خط خوندم، ولی هیچی یادم نموند... نور چراغ خوابم رو کم کردم و دراز کشیدم... خسته بودم... اما چشمهام سنگین نمیشدن...(امیدوارم منظورم و بفهمید)
نصف شب بود که با صدایی بیدار شدم... آروم نشستم... صدای آرومی بود... شبیه صداهای زمزمهطور... یه صدای آشنا... ولی خیلی یواش...
به دیوار روبهرو نگاه کردم... پارچه افتاده بود... توی تاریکی، هالهی نقرهای نور ماه از پنجره افتاده بود روی کف اتاق... و اونجا...
پارسا... نشسته بود جلوی آینه... پشتش به من بود... و داشت چیزی زمزمه میکرد... خیلی آروم... خیلی خیره... همهی بدنم خشک شده بود... نمیتونستم تکون بخورم... فقط نگاش میکردم...
پارسا انگار صداش رو پایین نگه داشته بود... انگار داشت با یکی حرف میزد... اما اونجا کسی نبود... فقط خودش... و آینهای که حالا دوباره معلوم بود...
فرست؟
عالی بود داداش 👍🏻
کشتم شش شپش کش شش چخ را ☝🏻
👍👍
مشتن شوش شمش کش سس وا ذا
اصن عالی 🤡🎀
بیییست اصلا
کشتک شدض شپض مش شش بگذا لغ
🤣🤣
بسیااار عالی
کشتم شتش شش پارا
کشتم ششدض ضضرتغزغ 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
دوبار نوشتم اولی یکم نگاه کردم 😅😅
🤓😂
بقیه اشششش بزارررررر خیلی خوبه
ناظر همش رد میکرد منم پشیمون شدم😂😔😔😔😔😔😔
😂😂
تبخرعلطدثاهی۶عوثتس۹۸زهیددقتزخزعلیویتز۸۷یفرثریهز۶عیحصجتسلیدقدایهزلخصجشخی
خیلیییی گشنگه😭😭
پارتای بعدیش کوووو😭😭
تستچی میگفت نمیشه داستان ترسناک گذاشت اگه میخوای بیام پیوی بگم
بی زحمت بیا پیوی بگو😂البته اگه ازیت نمیشی😇
اوکی
با اینکه پارت پنج بود ولی جالب بود✅✨
مرسیییی
این الان واگعی بود یا از خودت نوشتی؟
بخدا از ترس...
از خودم نوشتمممم. ولی پارتای بعدیش منتشر نمیشه چونکه ترشناکه
اوکی خوبه تو داستان نویس شو حتما
مرسییییییدغیدل با
می تونی توی داستانت از این استفاده کنی:🤡👌
بلند شدم و صدای بیل زدم جوابم نمی داد انگار منو نمیبینه توی اینه نگاه کردم هیچ چیز نبود رفتم مامان و بابا را صدا بزنم هر چی صدا می زدم بیدار نمی شدن ترسیده بودم با ترس بر گشتم توی اتاقم پارسا نبود خونه خالی بود رفتم توی اتاقم توی اینه نگاه کردم و دیدم تصویر اتاقم هست توی اینه مامان و بابام و داداشم هم دارن دنبالم می گردن انگار که من توی اینه گیر کردم🤡👍
اوه آرهههخهخخخ دمت گررررم