امروز اومدم با پارت 2 رمان جذاب و فانتزی جادوگر آب ها.
بعد از این من گفتم:«مرسی!» و راه افتادم. حدودا تا دریاچه پنج دقیقه راه بود. بوی خوشی توی هوا میومد. من رسیدم. دریاچه واقعا زیبا بود. وقتی آفتاب بهش میخورد رنگش درخشان و نقره ای میشد. بخاطر همین اسمشو گذاشته بودن دریاچه کریستال. چون واقعا زیبایی بی نقصی داشت. محو تماشای دریاچه شدم. درخت های سرو و چنار دور دریاچه رو پر کرده بودن و همین حس خیلی خوبی بهم میداد.
یهو به خودم اومدم و یادم افتاد که میخواستم ماهیگیری کنم. قلابم و برداشتم و انداختم داخل آب. شش تا ماهی چاق و چله گرفتم و اونا رو توی کیسه انداختم تا برای ناهار با پدر و مادرم بخورم. دوباره قلابمو انداختم توی آب. یهو حس کردم قلاب خیلی سنگین شده. هی سنگین و سنگین تر. با تمام قدرت کشیدمش اما نیومد بالا. قلابم شکست. من دوباره تلاش کردم. یه دفعه یه ماهی طلایی خیلی بزرگ افتاد روی ساحل.
یهو به خودم اومدم و یادم افتاد که میخواستم ماهیگیری کنم. قلابم و برداشتم و انداختم داخل آب. شش تا ماهی چاق و چله گرفتم و اونا رو توی کیسه انداختم تا برای ناهار با پدر و مادرم بخورم. دوباره قلابمو انداختم توی آب. یهو حس کردم قلاب خیلی سنگین شده. هی سنگین و سنگین تر. با تمام قدرت کشیدمش اما نیومد بالا. قلابم شکست. من دوباره تلاش کردم. یه دفعه یه ماهی طلایی خیلی بزرگ افتاد روی ساحل.
با تعجب بهش نگاه کردم. نمیدونستم که این ماهی چیه و از کجا اومده. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. گفتم:«حیفه که این ماهی رو بخورم.» و بعد با جادوی کوچک کننده ماهی رو کوچک تر کردم تا بذارم توی تنگ و بذارم داخل اتاقم. توی یه سبد در دار یکم آب ریختم و ماهی رو انداختم توش. بقیه ماهی ها رو هم بردم تا برای ناهار بخوریم.
ممنون که این تست رو انتخاب کردید. لایک و کامنت فراموش نشه. 💗💋💖 منتظر پارت های بعدی باشید.
خیلی قشنگ نوشتی عین نویسنده هاااا💖
اگه گفتی من کیم؟
میدونی من هنوز پارت ۱ رو ندیدم اخه
یک سوال خودت نوشتی؟
آره خودم💜💜
خوب بود
ممنون🙏🙏💖