این پارت 2 از داستان هست امیدوارم خوشتون بیاد ادامه داستان از زبون آدرین/گربه سیاه هست
ادامه داستان از زبون آدرین:به لیدی باگ گفتم بیاد بالای یکی از پشت بوم ها تا یه چیزی بهش بگم.راستش توی این چند سال خیلی سختی کشیدم و باید این کارو میکردم. وقتی هویتم رو فهمید خیلی عصبانی شد.درکش میکنم ولی اون منو درک نمیکنه .میذارم بره و ده ثانیه بعد تعقیبش میکنم چون میدونم که بالاخره هویتش فاش میشه ...
همینجوری داشتم تعقیبش میکردم و متوجه نشدم به خونه کی رسیدم . نباید هم متوجه میشدم اصلا باورم نمیشد..یعنی خونه لیدی باگ...
باورم نمیشد . من لیدی باگو تعقیب کردم و به خونه ی مرینت رسیدم . فکر کردم دارم خواب میبینم اما...دیدم که لیدی باگ رفت پشت یه ماشین و گفت...تیکی خال ها خاموش ... شکم برطرف شد.وقتی رفتم خونه..گفتم پلگ پنجه ها داخل و دراز کشیدم و فکر کردم که چطور نفهمیدم اون مرینته.پلگ گفت:وااای آدرین کار خیلی بدی کردی.اگه حاک ماث بفهمه... حرفش رو قطع کردم . گفتم:پلگ الان چند ساله که لیدی باگ نگهبان معجزه آسا هاست و نگهبان معجزه آسا هویت همه رو میدونه.اون بالاخره هویت من رو میفهمید و هویت من هم معلوم میشد.پلگ گفت :میدونم اما........یک دفعه یه صدای بلند اومد....
سریع تبدیل شدم و دنبال صدا رفتم.وااااای....میدونستم که نباید هویتمو پیش اون فاش کنم.ولی حالا مرینت شرور شده بود و شنیدم که گفت..حاک ماث تو معجزه آسای منو میخوای؟...
شنیدم که حاک ماث گفت:من معجزه آسای لیدی باگ و کت نوار رو میخوام .لیدی باگ گفت:ولی اگه بگم که من لیدی باگم چی میگی؟حاک ماث گفت:یعنی...مرینت دوپن چنگ تمام مدت تو پشت اون ماسک نفرت انگیز بودی؟میخوام معجزه آساتو به من بدی و کت نوار و پیدا کنی.... باورم نمیشد. فقط یه کار کوچیک کرده بودم و این باعث شرور شدن مرینت شده بوده
رفتم پیش لیدی باگ و داد زدم:لیدی باگ باید به خودت مسلط باشی!گفت:من دیگه لیدی باگ نیستم،من بانوی تاریکی ام و به من حمله کرد...
اون خیلی قوی بود.حالا به قدرتش پی برده بودم .هرکاری کردم نتونستم پیروز میدون بشم.طولی نکشید....
اون من رو به زمین انداخت و سعی کرد که معجزه آسامو ازم بگیره خیلی مقاومت کردم،اما اون خیلی قوی بود و ....
معجزه آسامو ازم گرفت.واقعا باورم نمیشد که هویتم برای همه فاش شده و الان حتی ناتالی و پدرم هم هویتم رو میفهمن! در حالی که تبدیل به آدرین شده بودم،ایستادم و ناخودآگاه سرم به طرف بالا رفت و دیدم یه نفر پشت پنجره عمارتمون ایستاده و با تلفن حرف میزنه.اون کسی نبود جز...
ناتالی. نمیدونستم که داره باکی حرف میزنه اما انگار خیلی تعجب کرده بود. همون موقع دیدم حاک ماث جلوم ایستاده. گفتم:تو ...چه کار..کردی؟؟؟گریم گرفته بود.میدونی با این کارت چه کار کردی؟؟؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام منم داستان میراکس گذاشتم و تازه شروع کردم و چیز زیادی نمی دونم اما اگر شما حمایت کنید منم پیشرفت میکنم
خوب بود
داستانت خوب بود تست های منم بخون