شلاام بهه همگیی ببخشید جدیدا دیر میذارم پارتها رو! وقت نمیکنم... این امتحانا و درسا و... و همینطور روزه که اصن در طول روز حوصله ندارم و اینا همش اثرات قرنطینه س من سعیمو میکنم لطفا یقمو نگیرید اگه دو روز این ور و انور میشه! خب بریم داستانو بخونیم اگه چیزی خاستم بگم تو نتیجه حتما میگم و تا آخر بخون داستانو
° با هم چی پچ پچ میکنید؟ 😂 + هیچی 😅 « داستان از زبان راوی » افسر و سربازا هم دوباره رفتن به همون ایست بازرسی و افسر به فرمانده ش گفت : قربان! برای شما اطلاعیه ای، چیزی... نیومده که اون بانوی ناظر پیدا شده؟ فرمانده ش : همون انگلیسیه؟... نه یعنی اون بانوی ناظر....؟ افسر : بله قربان الان فهمیدیم که توسط شوهرش پیدا شده الانم میخوان برن آمریکا. چقد بی فکرن و هیچ خبری نمیدن فرمانده : اما عجیبه که انقد زود پیدا شده، داره میره آمریکا، هیچ نامه ای هم پیدا نکردیم
و به افسر دستور داد تا بره به انگلیس و ببینه واقعا همین بوده یا نه! از دست افسر هم خیلی عصبی بود ک چرا انقد ساده گذاشت برن و بهشون اعتماد کرد
افسر هم رفت به انگلیس و موضوع رو به اونا گفت و فرمانده و شاه متوجه شدن که اونا زرنگ تر از این حرفان فرمانده : قربان! به نظر من باید یک یا دو روز صبر کنیم تا اونموقع حتما رسیدن آمریکا بعدش که مستقر شدن با نیروهامون اونا رو ردیابی میکنیم. و بعدش هم میاریم به انگلیس و..... نظرتون چیه؟ 🤴خب.. راه حل دیگه ای نداریم پس صبر میکنیم
« از زبان راوی » الان دیگه الیویا و ادوارد رسیدن به آمریکا... رفتن به مسافرخونه و یه اتاق کرایه کردن تا بعد! الیویا : باورم نمیشه که تونستیم بالاخره بیایم آمریکا، بعد از اون همه اتفاق😅 ( نویسنده : منم باورم نمیشه الان ظهره و دارم مینویسم داستانو 🙃) به خانم نویسنده.. چه عجب نبودی! ( هععی! مشغله... نمیذاره که) « برگردیم به داستان » _ منم 😴😴😴 + خوابی؟ یا بیدار؟ _میخوام بخوابم نمیذاری.. + باشه بخواب 😆 « از زبان الیویا »
از اتاق اومدم بیرون خواستم برم شهر و ببینم چه خبره خیلی گرم بود... همینطور داشتم راه میرفتم و میچرخیدم که یه صحنه دلخراشو دیدم داشتن یه سیاهپوست رو شلاق میزدن شنیده بودم که آمریکایی ها سیاهپوست ها رو به بردگی میگیرن و..... یعنی نژاد پرستی با خودم میگفتم خب سیاه یا سفید چه فرقی میکنه!! اما خب این حرفا رو فقط توی دلم زدم.. اگه بلند میگفتم احتمالا یه بلایی سرم میاوردن اینجا آمریکاست و فقط باید سکوت کنی 😔😔🙁 امیدوارم تموم بشه این ماجرا همینطور خیره شده بودم به اون صحنه که یه صدایی شنیدم به زبون آمریکایی * خانم محترم! منم که متوجه نشده بودم چی گفته به انگلیسی گفتم + من آمریکایی بلد نیستم و به زبون خودمون صحبت کرد * گفتم خانم محترم.،! امم.. شما اهل اینجا نیستید؟ + نه
* پس اهل کجایید؟ + انگلیس * که اینطور... خواستم برم که یهو گفت : خانم + بعله * امم... خب من شهردار اینجام قیافه من = 😮 * میدونم خب تعجب هم داره شما که اهل اینجا نیستید خب منو نمیشناسید + اممم... خیلی منو ببخشید واقعا نمیدونستم * خب شما که اهل انگلیس هستید و اومدید اینجا باید یه کارای کوچیکی انجام بدید + خب چی؟ * بفرمایید از این طرف ... خب شما باید تعیین کنید که برای چه مدت میخواید اینجا بمونید.... « الیویا » بعدش منو برد به یه جایی انگار دفترش بود ( نویسنده : حالا من نمیدونم زمان قدیم بهش چی میگفتن درک کنید ) بعد رفتیم داخل... یه مرد خپل رو صندلی نشسته بود و پاشو گذاشته بود رو میز تا شهردار رو دید سه متر پرید و گفت : ع... ا.. * 🤫🤫🤫🤫 پاشو از رو میز من کارای این خانومو انجام بده، تازه اومدن به آمریکا ( از این بعد مرد اون مرد خپل رو با این عنوان نشون میدم = خپل 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣) خپل : چه کاری ق.. ر.. ب.. * واقعا که مگه دستور العمل جدیدو نخوندی هان؟ خپل : چی رو؟
تموم شد! بزنید بعدی نتیجه حرف دارم باهاتون
وای این سرباز ها هم چقدر خرند 🙄🙄🙄
همینو بگو😂😂😂😂😂
از شانس بد من سرباز خنگ افتاده تو داستان من - _ -