در دل شب، زمانی که سکوتِ سنگینِ آسمان را تنها نجواهای باد میشکست، فاجعهای بیرحمانه تمام هستیِ او را در خود فرو برد. شعلههای سرکش آتش، بیرحمانه زبانه کشیدند، سرودِ ویرانی سر دادند، و خانهای که روزی مأمنِ خاطراتِ شیرین بود، به خاکستر بدل شد.
میان آن هیاهوی آتش، صدایی از اعماق وجودش برخاست. فریاد زد، التماس کرد، دستهایش را بیپناه به سوی شعلهها دراز کرد؛ اما آتش، بیاحساستر از آن بود که پاسخ دهد. میخواست به درون زبانههای سرخ بشتابد، اما دیواری از حرارت بیرحم، میان او و عزیزترینش فاصله انداخت. دستانش به لرزه افتاد، زانوهایش دیگر توان ایستادن نداشتند، و قلبش درون سینه، از شدت درد، زبانه کشید.
زمان گذشت، روزها به شبها پیوستند، اما سوگ از دلش رخت نبست. خاطرات، همچون سایههایی بیقرار، در گوشهگوشهی ذهنش رقصیدند. هر شب، در خلوتِ ساکتِ تنهایی، صدایش را میشنید، تصویر لبخندش را در آغوش میکشید، اما آغوشش تهی بود، و دستانش دیگر نمیتوانستند آن حضور گرم را لمس کنند.
برق چشمان او در آتشِ بیرحم خاموش شد، اما جای خالیاش، همچون زخمی که هیچ مرهمی توان التیامش را ندارد، در جانش باقی ماند. و او، هر شب، با اشکهایی که در سکوت جاری میشدند، با خاطراتی که در دل شعلهها محو گشتند، با عشقی که جاودانه در قلبش ماندگار شد، زمزمه میکرد: «کاش زمان به عقب بازمیگشت...» اما زمان، بیرحمانهتر از آتش، تنها رو به جلو میرفت.
فرصت
غمگین بود یاد حادثه بندر افتادم نمی دونم چرا..
+