با پارت جدید همراه ما باشید
در اعماق وجودم صدایی ناآشنا، همچون جریانی آرام اما مداوم، میگفت: «تو هنوز اینجایی. شاید خسته، شاید زخمی، ولی زندهای.» آن صدا، مانند نسیمی که به شمع نیمهخاموشی میوزد، به دلم راه باز کرد. شاید هنوز راهی باشد، راهی که نیازی نیست همیشه روشن باشد؛ کافیست حسش کنی، حتی اگر تاریکی اطراف اجازه ندهد ببینی.
سرم را بلند کردم. نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پرسشهای بیجوابی که هنوز به قلبم چنگ میزدند. چرا شکست؟ چرا سقوط؟ چرا باید دوباره برخیزم؟ ولی شاید پاسخ این نبود که *چرا باید* برخیزم؛ بلکه *چطور میتوانم* برخیزم بود. تفاوت ظریفی میان اجبار و انتخاب. اجبار، بار سنگینی بود که مرا فلج کرده بود. ولی انتخاب؟ انتخاب قدرتی آرام در دل داشت که نور را، هرچند ضعیف، به فضای سرد و تاریک باز میگرداند.
تصمیم گرفتم قدم بردارم، نه برای رسیدن، بلکه برای حس کردن زمین زیر پاهایم. برای یادآوری اینکه هنوز چیزی هست که مرا نگه میدارد، حتی اگر به اندازهی لرزش برگ در برابر باد باشد. شاید فقط یک بار کافی باشد که صدای درونم را دوباره بشنوم و بدانم که تسلیم شدن پایان نیست. تسلیم شدن استراحتی است پیش از یک آغاز دیگر.
چشمهایم، خیس و خسته، اما خالی نبودند. در میان غبار اشک، چیزی نمایان شد؛ نه امید، بلکه فرصتی برای ساختن امید. مثل یک بذر کوچک در خاکی که شاید خشک به نظر برسد. بذر نیاز به مراقبت داشت، نیاز به صبر. اما بذر همان چیزی بود که نگاهم را به زمین دوخت و مرا از تاریکی جنگل دور کرد. شاید آینده چیزی نباشد جز تکرار این حرکتهای کوچک، آرام، و صبورانه.
اولیننن:)