این داستان میراکلسه ولی توی این داستان کلی اتفاقات هیجان انگیز و... اگه بقیش رو بگم لو میره. پس بخونیدش
اسم من مرینته.من چند روز پیش یک معجزه اسا پیدا کردم .ولی نفهمیدم که کی اون رو به من داده.ولی کوامیم من رو راهنمایی کرد و بهم کمک کرد با دنیای ابر قهرمانی بهتر آشنا بشم.بعد فهمیدم که توی این راه تنها نیستم و شخصی به اسم کت نوار هم همکارمه.توی این گیری ویری یه نفر جدیدا به مدرسمون اومده که اول ازش خوشم نیومد چون فکر میکردم اون توی دسته ی کلوییه.چون داشت آدامس به میزم میچسبوند.ولی گفت که کار اون نبوده و چترشو بهم داد.از اون موقع عاشقش شدم
ولی من برای اون فقط دوستم.از یه طرف دیگه کت نوار عاشق منه و حاک ماث داره قوی و قوی تر میشه
اما من و کت هر روز داریم کسایی که حاک ماث شرورشون میکنه رو نجات میدیم. * ۵ سال بعد:امروز خیلی دلم برای کت سوخت.اون واقعا منو دوست داره و از پنج سال پیش تا الان بیشتر مواقع بهم گل رز قرمز میده ولی من هیچ احساسی بهش ندارم از یه طرف دیگه هم سه ساله که آدرین با کسی به اسم کاگامیه.نمیدونم چکار کنم.کت امشب بالای یکی از خونه ها دعوتم کرده و گفته کارم داره واقعا نمیدونم چه کار داره اما نمیخوام دلشو بشکنم.این روزا خیلی وقتا دیدم که از دستم ناراحته اما هیچ کار نمیتونم کنم.تبدیل میشم و میرم بالای پشت بود
وقتی رسیدم بالای پشت بوم کت منتظرم بود.گفت سلام بانوی من گفتم:پنج سال تمام داری بهم میگی بانوی من .چرا دست بر نمیداری؟
گفت:اینو میزارم به حساب اینکه یکی دیگرو دوست داری ولی میخواستم باهات حرف بزنم.گفتم:بگو گفت:راستش یکی هست که باهاشم ولی خیلی دوسش ندارم یعنی دارم ولی...
گفتم ،ولی چی؟گفت:ولی اینو میدونم که در اصل تورو دوست دارم.تو...تو که هویت منو نمیدونی...حرفش رو قطع کردم:ما نباید چیزی راجب هویتمون بدونیم..خیلی وقته اینو میدونی...
گفت:اما من دیگه نمیتونم تحمل کنم بیا هویتمون رو بدونیم .میدونم ه به هیچ کس نمیگیم.اگه این کارو نکنی خودم میکنم..
گفتم:نه کت تو نمیتونی همچین کاری کنی تو... دستش رو آورد جلوی دهنش و گفت هییییس.دستم رو گرفت و گفت ...پلگ پنجه ها بیرون...
گفتم نههههههه . چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم ... تمام مدت...گریم گرفته بود...یعنی تمام مدت آدرین رو رد کرده بودم؟
گفتم نباید این کارو میکردی!!من....من...گفت:بانوی من حالا میدونی من کیم نمیخوای هویتتو فاش کنی؟عصبانی شدم و اونجا رو ترک کردم.کت گفت درکت میکنم ولی من دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... دیگه صداشو نمیشنیدم چون ازونجا دور شده بودم . توی خونه احساس میکردم یه چیزی توی اتاقمه... متوجه شدم اونن...اون یه آکوما بود. خواستم مقاومت کنم اما...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حس عجبیه میایی بوک ها چهار سال قبل میخونی
خوب بود فقط یه سوتی دادی اگه ادرین بگه پلگ پنجه ها بیرون تبدبیل میشه به کت نوار اما اگه بگه پلگ پنجه ها داخل ادرین میشه اما در هرصورت داستانت عالی بود
خوب بود سریعا پارت 2 رو بزار??