
خوش اومدین عزیزانم...
آنچه گذشت: پناه تو 24 سالت شد ولی هنوز که هنوزه ساعت هارو یاد نگرفتی... رسیدم به دانشگاه چادرمو روی سرم مرتب کردم و با زهرا وارد سالن اجتماعات شدیم... زینب من دسش*ویی دارم بیا بریم دسش*ویی... زینب کیفتو اینجا گذاشتم بیا بشین اینجا...
پارت 3 خلاصه روزمون عالی گذشت؛ منو هم برای مجریگری صدا زدن و یکی یکی مدارک و میدادم رسیدم به مدرک زهرا با یه اب و تاب گفتم +مدرک کارشناسی ارشد با رتبه ی 25 دانشگاه... سرکار خانم زهرا مقدس خود زهرا هم از گفتن من خندش گرفته بود. خلاصه مراسم تموم شد، از بس حرف زده بودم لبام خشک شده بود اب قمقمم هم ته کشیده بود. به زهرا گفتم : سیسی من برم بوفه یه بطری اب بخرم بیام _ برو گیانم رفتم و یه بطری اب که خریدم یه پسری از پشت گفت : پول این بطری رو هم از همین بکشین... برگشتم و با تعجب نگاش کردم، مصطفی بود گفتم نه اقا از همین کارتی که میدم بکشین. فروشنده گفت : خانم دیگه کشیدم کارتو
پارت 3 با حرص و جدییت برگشتم سمت مصطفی و گفتم من خودم پول دارم نیازی...... که نزاشت حتی حرفمو ادامه بدم و گفت +دوس داشتم برای کسی که دوسش دارم یه چیزی بخرم....! _متوجه نشدم.... + گفتم دوست دارم دیگه _ شوخیه بامزه ای بود.. فعلا راهمو به سمت دسش*ویی کچ کردم، وارد زنونه که شدم از پشت سر وارد شد.. گفتم: اقای ریاحی بیزحمت بیرون باشید اینجا زنونس مصطفی یه چند قدمی جلو اومد.. گفتم چی میخوای از جون من هان.... تو خودت نام*وس نداری نه، خواهر نداری، نام*زد نداری مصطفی گفت : هما فقط رو کاغذ نام*زد منه کسی که اسمش روی قل*بم نوشته شده تویی
پارت 4 از پشت سرش با حرص و اخم و تخم دوییدم سمت در...... نه خدیا نه باز در دسش*ویی گیر کرده بود... این در هر چند وقت یه بار گیر میکرد. اخه الان وقتش نبود عرق سرد کل تنمو گرفته بود امیدم و قدرتم شد صدام هرچی در توان داشتم در صدا ریختم و داد زدم.... کمک، کمک.. من اینجا گیر کردم کمککککککککک اقای محمد زاده (ابدارچی دانشگاه). کمک
پارت 4 مصطفی خنده ی بلندی کرد که منو ترسوند.. برگشت سمتم بهم نزدیک شد از شدت ترش چشام پر شد از اشک با قیافه ی بد ترکیبش بهم زل زد و گفت چرا چشات پر شد.....؟از من میترسی! نترس من بهت اسیب نمیزنم شروع کردم به التماس،،، ترو خدا برو اونور جان هرکی دوس داری برو اونور... خواهش میکنم مصطفی سرم داد زد چرا میترسی.. گفتم نترس، کاریت ندارم گریه نکن گریه نکن گریه نکنننننننننننننن دستش اومد سمتم که جیغ زدم که یهوو
آنچه خواهید خواند: وقتی خم شد یه لگدم زدم تو صورتش و الفرار...نمیخواستم هیچ کس بفهمه ولی من تو پایگاه بسیجمون دوره دفاع شخصی دیدم... دروغ چرا سکته رو زدم که هیچ قل*بم اومد تو دهنم... دست پرورده ی خودتونم بابایی...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بنظرتون زینب و مصطفی بهم میرسن؟
مصطفی دییونه ای چیزیه؟
بعد اینکه واقعا زشته؟
آخرای رمان زینبو میکشه
خب قطعا دیوونس 😐
شاید😂دارم دو پارت بعدی رو میزارم منتظر انتشارش باشین...
در حال انتظار...
من اینو تو شاد خوندم البته نه کامل فقط دوتا پارت تا همینجا ها.
من تا آخرش خوندم
شاد؟تو کدوم کانال؟
یادم نمیاد.😕
من تو شاد تو کانال های زیادی بودم.
اووووه. تو کدوم کانال خواندی؟
آخرش چی میشه؟
آخرش زینب توسط مصطفی کشته میشه خودش و دختر شش ماهش