فراموششده..
عزیز من؛ چرا نگفتی که از قلب تو متواری شدهام.. تماشای رنج کشیدنم، نمایش خارج شدن روح از بدنم، تا این اندازه لذتبخش بود؟
البته تو نمیفهمیدی؛ نمیگذاشتم که بفهمی صدا زدنت برایم تبدیل به عبادت شده بود؛ عبادتی که میخواستم عادت هر دم و بازدمم باشد.. در دام این حسرت افتادهام و حسرت را چارهای نباشد..
بله، مرا فرشته نامیدی و گفتی به این دنیای سایهوار تعلق ندارم و من؛ میخواستم در این دنیای متوهم، برایت حقیقت باشم.. اگر آنچه که تو میخواهی شوم، باز هم چشمانت مرا خواهد دید؟ آه چشمانت، این کلمه، تکتک حروفش، ژرفای معنایش، درد عجیبی دارد..
زبانم قاصر میماند زمانی که میخواهم بگویم: از او بیزارم از اعماق وجودم؛ اما تو نمیدانی که هر یک از حفرههای این دل، برای احساس نوازش صدایت در گوشم، باز و بسته میشوند..
قسم خورده بودم که نامت را به زبان نیاورم؛ وجودت را به نیستی بسپارم؛ یادت را به پوچی تسلیم کنم؛ به اندازه درخشش ستاره ها در آسمان اطمینان داشتم که هرگز تو را نخواهم بخشید، اما چه اعتماد به قسم های توخالی؟
منِ فراموش شده؛ میبینی؟ حبس شدهام در بتخانه ساختگی ذهنم؛ میخواهمش.. میخواهمش تا خدایم باشد.. بتابد بر تن سوزان من و تمام کند درد های پوشیده در این جانِ پوسیده را؛
پس پست بعدی کجاستتت
وایایایاییای خیلی خیلی زیبا بود 😭😭
این حرف برام ارزشمنده متشکرم..
💘✨️
اونقدری زیبا بود که حتی نمیتونم توصیفش کنم.شاید،مثل ستاره ها یا عکس های سیاه و سفید؟
منم همینطور؛ نمیتونم حسم رو توصیف کنم وقتی دیدم سنسه خوندتش..
میدونید چقدر وقت بود منتظر بودم پست بذارید؟خوشحالیم رو درک نمیکنید.
زیبا بود.
ممنونم بابت وقتی که گذاشتی و خوندیش..
خواهش میکنم به هرحال تو زحمت ساختن چنین پست بی نظیری رو کشیدی.