خب… ببخشيد كه منتظرتون گذاشتم. ادامه ى تست قبلى، از جايى كه شما متوجه شديد سايه ها در آينه حركت مى كنن.
سايه ها، سياه و قرمز روى آينه مى رقصند. صداى دينگ دانگ ساعت ديوارى باشكوهى، ساعت سه نيمه شب را اعلام مى كند. سايه هاى مرموز شنل مانند از حركت باز مى ايستند. سپس آرام آرام محو مى شوند و من، تنها شوك زده به ماجرا مى نگرم... (ببخشيد يه خرده رسميش كردم)
(اگه گزينه جيغ زدن رو انتخاب كردين، هيچ كس به كمكتون نمى ياد و شما هم كه قدرت فرار رو نداريد مجبوريد همــون جا بمونيد و بخوابيد.) به هر قيمتى هم كه كه شده، صبح مى شود. خورشيد كم جان پاييزى از بالاى پنجره هاى قوس دار لك گرفته بالا مى آيد. دور آن را ابر هاى پنبه اى پوشانده اند و خورشيد به ابر ها، زردى بخشيده است. (شما هيچ چيز از اتفاقات ديشب رو يادتون نمى ياد.)
شب به هر قيمتى سپري مى شود.(اگه گزينه جيغ زدن رو انتخاب كرديد، بدونيد كه هيچ كس به كمكتون نيومد. و قبل از اينكه سر داستان برگرديم يه نكته: شما هيچچچچچ چيزى از شب قبل يادتون نمياد.) عجب روزى. خورشيد پاييزى از بالاى كوه هاى آبى رنگ بالا مى رود. اشعات آن به پنجره هاى قوس دار لك گرفته مى تابد. چشم هاى خسته ام را باز مى كنم. روى تخت مى نشينم، از پنجره بيرون را نگاه مى كنم و دستم را به عنوان سايه بان روى چشم هايم مى گذارم. تصميم مى گيريم بروم بيرون اتاق و چيزى براى خوردن پيدا كنم.(…و ببينيد كه بقيه كجان. شما چى پوشيديد؟)
بيرون مى روم. صداى تلق تولوق از راهرو مى شنوم.به سمت آن مى روم و بر خلاف انتظارم با… آشپزخانه روبرو مى شوم! جينى آن جاست. پيشبند بدقواره آبي خالمخالى كهنه با كلاه آشپزى پوشيده. (( سلام رز! حالت چطوره؟ خوب خوابيدى؟ گفتم بيام يه صبحونه آماده كنم!)) ورد، بل و النور هم ميان. (صبحونه چيه؟)
صبحانه دلپذيرى را كه جينى درست كرده است مى خوريم.(او خيلى آشپزى و كدبانوگرى را دوست دارد و دستپختش عالى است.) بعد، بلند مى شويم. ورد به جينى كمك مى كند و آنها باهم ظرف هارا مى شورند. بل زمين را جارو مى كشد، من آشپزخانه را گردگيرى مى كنم و النور براى چيدن توت، توت فرنگى، تمشك و ميوه و سبزى مى رود بيرون. بلاخره كارمان تمام مى شود. النور هم مى رسد، دسته گل رز زردى به همراه بقيه سبزى و ميوه ها چيده. بل يك گلدان شيشه اى از ناكجا آباد پيدا مى كند و النور گل ها را داخل آن مى گذارد. همه مان روى ميز ناهارخورىمى نشينيم و سبزى پاك مى كنيم. (سلام! من باز اومدم. ببخشيد، سوال پيدا نكردم: اونا دارن چه سبزى رو پاك مى كنن؟)
النور آن بخش را پيدا مى كند. ولى فقط اين را نوشته: اين قصر سياه دارد. در مورد راز هاى سياه نبايد حرف بزنيم، گوش بدهيم، بخوانيم و بنويسيم. ورد خيلى عصبانى شده.
به هر حال، بر مى گرديم آشپزخانه پيش جينى. (به به! عجب بويى! خب، ببخشيد سوال پيدا نكردم. به نظرتون جينى واسه ناهار چي پخته؟)
روز به پايان رسيده. دخترها رفته اند بخوابند. روى تخت بزرگ دونفره دراز كشيده ام. همه جا سكوت است. به اين فكر مى كنم كه نيكلاس كجاست، ولى راحت حواسم از فكرش به راحتى پرت مى شود. احساس عجيبى دارم. درست مثل اين است كه روى قايق نجات دراز كشيده باشم. قايقى كه از كشتى در حال غرق شدن نجات يافته باشم. بقيه، داخل آب سرد افتاده اند و يخ زده اند، يا غرق شده اند. فقط من مانده ام، به كهكشان ستاره ها نگاه مى كنم كه دائم روشن خاموش مى شود، باد ملايم، ولى فوق العاده سرد مى وزد. بي حركت مانده ام و به ستاره ها مى نگرم، به قايق و به يخ ها. به همه مى نگرم.
………………
و آخرين جمله…
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
از وقتی این داستانو نوشتی هنوز حساب نداشتم ولی داستانتو میخوندم از اون موقع تا الان منتظر ادامه هی میام سر میزنم میبینم خبری نی😐🚶🏿♀️
نویسنده کلا قید نوشتنو زده 😂
خیلی خوبه یه جوری شروع کردی که میتونی داستان رو خیلی پیش ببری ولی برای نوشتن و اینکه داستان چجوری پیش خواهد رفت بیشتر فکر کن و هر جاش خلا دیدی فکر کن تا ایده ای به ذهنت برسه👏
داستانت خوبه قوه تخیل خوبی داری...امیدوارم زودتر بعدی رو بنویسی
نه پارت قبلی نه این پارت پارت قبلی خیای عامیانه بود این خیلی کتابی میخواستن حرف بزنن هم میگفتم مثلا ای رز ??? دیالوگا عامیامه باشن متن کتابی
من دوسش داشتم پرتقال عزيز
یک چیزی این کارایی که اینا کردن اصلا کلا هیچ تغییری توی داستان نداد تخیلت رو قوی کن دوست عزیز :)