پارت دوم :)
او راست میگفت سرنوشت من همیشه در صحنه ای دردناک به جلو میرفت و من هیچگاه نتوانسته بودم که تغییرش دهم انگار خیلی وقت بود طلسم شده بودم تا سختی بیش از اندازه ای را تحمل کنم ، اما شرایط او هم بهتر از من نبود او خلق شده بود تا همه چیز را غم انگیز و ویران کند اما این خواسته اش نبود این سرنوشت اش بود
در واقع آن شخص به گفته خودش مسئول تمام خرابی ها ، سرنوشت های غمگین و بدی های روی جهان بود لکه ای تاریک که هیچوقت ازبین نمیرود. این تعریفی ست که خودش از وجودش در کره خاکی ارائه داده است اما چندان با نظر من درباره او شبیه نبود به هر حال چندین سال میشود که باهم دوست هستیم اما من فکر میکنم بر خلاف بدی هایش درونش خوب است
از زمانی که کوچک بودم سعی در دیدن درون موجودات داشتم و این مسئله هم به خودم باز میگشت تا آن موقع هیچکس به واقعیت من توجه نمیکرد و همه میدیدنت که چون مثل مردم عادی یک خانواده ندارم بچه ای بد هستم که چون کسی بر کارهم نظارت نمیکند که کار که دلم میخواهد میکنم اما من اونجوری نبودم حتی دلم نمیخواست باشم برای همین سعی کردم به جای ظاهر موجودات به درونشان توجه کنم و این شامل این موجود که احتمالا یک تاریکی است میشود
در هر حال نه دروغی گفتم و نه او دروغی گفت برخلاف همیشه که میخواستم یک فرد عادی جلوه کنم ، برای همین هردو تصمیم گرفتیم با استفاده از قدرت هایمان دنیا را نابود کنیم تا دیگر انسان ها به هم آسیبی نرسانند حتی نمیدانستم چه میشود تنها دوباره آرزو کردم دنیا نابود شود و او توانست این کار را کند و قرار داد را امضا کردم ، تنها ۱۰ روز بعد دنیا نابود میشد؛
👌🏻❤️🔥