یه توضیح کوتاه ، این پست چیست؟ خب ، این پست ، یه چیزیه که خودم نوشتم و به نظرم ابدا خوب نشده ، چون اگر بخوام قشنگ بنویسم ، میتونم اما این یکی واقعا خوب نیست✅
ساسکه، به کجا رسیده ای؟ نگاهی به خودت بینداز…کجاست آن پسرک شاد؟ کجاست آن پسری که ساعت ها در انتظار برادر بزرگش میماند؟ نکند واقعا فراموش کرده ای؟ فراموش کرده ای چطور با شادی به طرفش میدویدی؟ فراموش کرده ای چگونه میخواستی درست مانند او بشوی؟ فراموش کرده ای زمانی که آسیب میدیدی ،چطور برادرت تو را تا خانه میبرد؟ گویی آن ساسکه ی قدیمی بی هیچ نشانی ، از زمین محو شده است و اکنون جای خودش را به تو داده است…یک انتقام جو. به راستی که چه بر سرت آمد…؟
کاش میتوانستم تو را درک کنم ، اما نه…نمیتوانم.میدانم در پس آن چشمان سیاه ، دلتنگ خانواده ات شده ای ، هرچه باشد ، فقط هفت سال داشتی! درک چنین فاجعه ای کار هرکسی نیست.آری ،تو قوی بودی ، تا جایی که دیگر تسلیم تاریکی شدی.تاریکی تو را در بر گرفت و همان اندک نوری که برایت وجود داشت ، ناپدید شد.دیکر امیدی برایت نماند و تعریفت از سرنوشت ، فقط در یک کلمه خلاصه شد: انتقام.
میدانی قسمت تلخ ماجرا کجاست؟ همین “انتقام” هم تو را به جایی نرساند ، فقط پشتش ، دردسر های بیشتر آفرید. پس از گرفتن جان برادرت ، حقیقت را فهمیدی و درهم شکستی.ایتاچی ، کسی که سال ها با توهم این که او چیزی جز شیطان نیست ، زندگی کردی ، درواقع فرشته بود؟ و این همان نقطه عطف برای تو بود ، دقیقا همان نقطه ای که خودت را گم کردی…و دوباره ، تصمیمی اشتباه گرفتی ، تصمیم گرفتی انتقام بعدی را نیز بگیری. آری ، پس راست گفته اند که دردسر ، دردسر میآفریند و تاریکی ، فقط تو را در خود غرق میکند! این را درک کن ، انتقام طناب نجات نبود ، بلکه باتلاقی بود که کم کم انسانیت را در وجودت نابود کرد.
دیگر کمتر کسی توی واقعی را میشناخت ، جهان تو را با نام جدیدی به رسمیت شناخته بود ، نامی جدید ، به عنوان یک جنایتکار. حتی دوستانت نیز مطمئن نبودند که تو را “واقعا” میشناسند یا نه ، همه گمان میکردند گول ظاهر تو را خورده اند! حتی ساکورایی که ادعای عشق و عاشقی را داشت ، مردد بود که تو ، واقعا انسانی یا که…؟
دومین اشتباه تو ، پشت سر گذاشتن ناروتو بود ، کسی واقعا باورت داشت و درکت میکرد.همانی که من ، او را خورشید زندگی ی تو ، نامیده ام. چه بخواهی و چه نخواهی ، او خورشید زندگی ات بود و هست ، سوسوی نوری در میان تاریکی. تنها امیدی که برایت مانده بود…همان امیدی که زیرپایش گذاشتی و تلاش کردی از جهان ، محوش کنی.
تصور کن ،تصور کن که موفق میشدی.دیگر ناروتویی وجود نداشت که در شرایط سخت ، بخندد و تو را به سخره بگیرد ، دیگر ناروتویی نبود که ادعا کند از تو تنفر دارد ، ولی با این حال جانت را نجات دهد ، دیگر ناروتویی نبود که فریاد بزند:« من، اوزوماکی ناروتو ، قراره بهترین هوکاگه ی کونوها بشم!»
کاور پست🌱