
قسمت دهم...
استیسی نفسی عمیق سر داد و گفت:_واقعا نیاز بود یه استراحتی کنیم، پاهام که بیشتر از این توان نداره. در واکنش به حرف او فقط لبخندی زد. پس از گذشت آن روز و فرا رسیدن برگه دیگری از روز دوباره به انتشاراتی رفت، اما متوجه نبود آقای متیو شد و مجبور بود برای به انجام رساندن کارها با کیل همکاری کند. پس از تکمیل اولین فرآیند یعنی ویراستاری باید منتظر تایید شدن توسط مولف می شدند که می توانست مقداری نیز زمان بر باشد. دیگر فرآیندها نیازی فقط به بررسی و تایید توسط نویسنده داشتند. از اینکه روز به روز به آرزویش نزدیک تر می شد بیشتر هیجان زده می شد. هنگام خروج از انتشاراتی کیل خود را به او رساند. _کانا!. قطعا حوصله صحبت با او را نداشت اما می دانست که کیل نیز لجباز تر از این است که بی خیال شود؛ پس مجبور بود که به صحبت او گوش کند. با لحنی سرد و جدی گفت: _بله چیزیه؟. _میشه یکم حرف بزنیم؟. کلافه نفسی عمیق سر داد و قبول کرد. _باشه فقط زود باش؛ چون کارهایی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم. چشمش به کافه ای بغل ساختمان افتاد و گفت: _میشه توی اون کافه حرف بزنیم؟. دست به سینه شد و به سمت کافه حرکت افتاد و کیل پشت سر او راه افتاد.
پس از وارد شدن و نشستن بر پشت میزی در کنار پنجره، به تکیه گاه صندلی تکیه داد. کیل ابتدا کت سورمه ای رنگی که بر تن کرده بود مرتب کرد و سر صحبت را باز کرد. _میدونم از ر.ا.ب.ط.ه ما خیلی گذشته و تو دیگه منو نمیخوای اما، چی میشه که به ما فرصتی بدی و دوباره برگردی پیشم؟. با کنایه گفت: _ما؟ کدوم ما؟ دیگه مایی وجود نداره کیل، خیلی وقته راهمون جدا شده، بعد اون شب دنیا و زندگیمون جدا شد، چطور انتظار داری بعد اون شب دوباره برگردم پیشت؟. عصبی کیفش برداشت و بلند شد اما قبل از آنکه حرکت کند مچ دستش توسط کیل گرفته شد. با چشمانی خشمگین که می توانست تیر آن حتی از دیوار فولادین عبور کند، از گوشه چشم، چشم دوخت. کیل با لحنی پشیمان و سرافکنده گفت: _میدونم من اشتباه خیلی بزرگی کردم که باعث نابودی ر.ا.ب.ط.ه ما شد، اما حداقل ازت خواهش میکنم بذار مثل یک دوست در کنارت باشم نه د.و.س.ت پ.س.ر. با حرکتی محکم مچ دستش را خلاص کرد و با همان نگاه و لحن سرد جواب داد. _باشه، ولی سعی نکن که حدت رو رد کنی چون دیگه هیچ راهی برای ساختن اون خانه ای که ستون هاش رو خورد کردی وجود نداره. سپس با قدم هایی کوتاه و محکم آنجا را ترک کرد.
پس از بازگشت به خانه مستقیم به اتاق رفت و کیف را بر روی تخت پرت کرد و خود را نیز بر روی آن انداخت. نمی دانست که چه کاری دارد انجام می دهد، اما ترسی کوچک درونش بود، ترس از آنکه دوباره آن اتفاقات گذشته برای او تکرار شود و آن ز.خ.م های بسته شده سر باز کنند. اما باید اطمینان پیدا می کرد که کیل حد و مرز تعیین شده را رد نمی کند. حتی اگر رفتاری صمیمی از او می دید باید همین رفتارهای سرد را بروز می داد. تنها راه حل هایی که در ذهن خود می یافت همین بود. پس از جایگزین کردن لباس های بیرونی با لباس های راحتی بر روی تخت لم داد و چشمان خود را بست تا کمی خستگی از تن خود بیرون کند، اما زود به خواب رفت.
هنگامی که بیدار شد خود را درون اتاق تنها دید درحالی که لامپ شب خواب روشن بود. قطعا این کار خودش نبود، کمی که به مغز خسته اش فشار آورد حدس زد کار استیسی باشد. دو دستش را بر روی ملحفه قرار داد و بدن سنگین خود را بلند کرد و نشست. دستی به موهای برهم ریخته خود زد و کمی آنها را صاف کرد سپس بلند شد و به سمت در اتاق رفت. قبل از آنکه دست خود را بر روی دستکیره قرار دهد صداهایی که از سالن می آمدند به گوشش خورد. کمی دقت که کرد صدای دو فرد را شنید. یکی از آنان استیسی بود و دیگری...کیل بود. نمی دانست چرا او به اینجا آمده است. اما تنها حدسی که می توانست بزند، دیدار با استیسی یا شاید خود او بود. تصمیم گرفت که تا هنگام رفتن او اینجا بماند اما شکم گرسنه او تصمیم دیگری داشت. کلافه پوفی کشید و از اتاق خارج شد.
بدون توقف به آشپزخانه رفت و لیوانی برداشت و کمی از شیر آب آن را پر کرد و سر کشید. صدای گفت و گوی آنان با حضور او قطع شد. اکنون او توجه آن دو را جلب کرده بود. کیل سرش را به سمت آشپزخانه چرخاند و با لبخند خطاب به او سلام و احوالپرسی کرد. _سلام کانا، حالت چطوره؟. لیوان را درون سینک قرار داد و به سمت او برگشت و با لبخند جواب داد. _اوه سلام کیل نمیدونستم تو اینجایی. کیل کاملا متوجه لحن و لبخند طعنه آمیز او شد اما حفظ ظاهر کرد و گفت: _امیدوارم که اومدنم به اینجا باعث ناراحتیت نشده باشه. با همان لبخند و لحن جواب داد. _نه اصلا، چرا باید ناراحت بشم، اینجا خانه استیسیه نه من، اگر کسی بخواد یک وقت ناراحت بشه اونه نه من هرچند فکر نکنم که اون ناراحت بشه چون واقعا دوستی بینتون خوبه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)