آنیوهاسیو بَکُپتُکه چینه سِیو؟ (سلام خوبین خوشین؟) اینم پارت ۷ دوستان عکس شخصیت ها رو گذاشتم لطفا داستان رو معرفی کنید و لطفا لایک و کامنت یادتون نره فالو= فالو
این سارای خودمونه نقشه اصلی
اینم که مهسای خودمونه دوست سارا
سینا برادر سارا
دایونگ دوست و همکار سارا
های یون هم دوست و همکار سارا
اینم سوآ دوست و هم دانشگاهی سارا
و اینم که همون دختر ایکبیری خودمونه جی یانگ نقش منفی
یه چند روز از روز جشن و کار تهیونگ میگذره و بعضی وقتا که می بینمش سعی میکنم بی تفاوت باشم ولی نگاه سنگین👀 اونو رو رو خودم حس میکنم و قلبم💗 هم اساسی برا خودش بندری میره خخخخ😂 گمونم به بیماری قلبی مبتلا شدم🤔 آره حتما باید یه سر به دکتر بزنم 👩🔬 الان ساعت ۱۲ هست🕛 یه چند ساعتی میشه تمرین منو دخترا تموم شده امروز زود تر کارمون تموم شد خانم کیم گفت که فردا یه سوپرایز عالی برامون داره الان روی تخت ولو شدم 🛏دایونگ هم سرش تو گوشی📱 و های یون هم داره خوشتیپ میکنه💄 بالاخره دایونگ از زیر زبونش کشید که عاشق جیهوپه با صدای آلارم گوشیم از فکر بیرون اومدم گوشی رو برداشتم و به شمارش نگاه کردم مهسا هیچوقت این موقع تماس نمیگرفت زود جواب دادم به فارسی گفتم من: سلام بر خواهر نمونه ی خودم چطور مطوری؟ مهسا با حالت حرصیی گفت: سلام شیرین زبونی بسه اصلا هم حالم خوب نیست این نگهبان اجازه نمیده بیام تو با تعجب گفتم: کدوم نگهبان؟
مهسا که هنوزم عصبانی😤 بود گفت: بابا اومد جلوی کمپانی هرچی میگم با سارا خرههه🐴 نسبت دارم بازم نمیزاره زود بیا اینجا من که تازه گرفته بودم مهسا اومده کمپانی با عجله ی و خوشحالی گفتم: باشه باشه الان میام.🙃 و زود قط کردم همین که از جام بلند شدم با چهره ی بهت زده ی دایونگ و های یون مواجه شدم😐 خخخ حتما میگم یه ساعت داشت چی بلغور میکرد یه لبخند بهشون زدم و😊 به کره ای گفتم: دخترا یکی از دوستام اومده من باید برم پایین فعلا و بدون اینکه بزارم حرفی بزنن با حالت دو🏃♀️ از اتاق زدم بیرون و به سمت آسانسور رفتم درحال بسته شدن بود که با دادم اون بدبختایی که توی آسانسور بودن یه سر به فضا زدن و برگشتن زود دکمه ی آسانسور رو زدن که بسته نشه منم زود پریدم توی آسانسور نفس نفس میزدم چون از اتاق تا آسانسور رو دوییدم افففف داشتم اکسیژن رو به ریه هام میفرستادم که نگاهای سنگینی رو رو خودم حس کردم همونطور که نفس نفس میزدم به سمت چپم نگاه کردم که با نگاهای خندون و متعجب جیمین و تهیونگ مواجه شدم اون موقع اصلا تمرکز نداشتم که
به فارسی گفتم: هااااا چی خوشگل ندیدیت🥰؟ که اونام با تعجب و بهت بهم نگاه میکردن من فهمیدم که به فارسی گفتم و اون بدبختا نمیدونن که من چی میگم زود به کره ای گفتم: سلام خوبین؟ چی؟ مگه قاتل دیدیت😶؟ خاک تو گورم🤦♀️نه به فارسی گفتم نه به کره ای گفتنم هییییی خدا شفایم دهد همگی بگید آمینننننن 🤲با باز شدن در آسانسور تهیونگ جیمین نتونستن حرفی بزنن من زود پریدم بیرون و به سمت در اصلی کمپانی رفتم همون لحظه مهسا رو دیدم که داشت با حرص به نگهبان نگاه میکرد یه تکخنده🤭 کردم و رفتم سمتش همینکه صداش زدم برگشت سمت من منم پریدم بغلش یه چند وقتی بود ندیده بودمش هفته ی قبلی نشد برم پیشش من و از خودش جدا کرد و به فارسی گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود خره خندیدم😄 و گفتم: خاک تو سرت چقدر هم قشنگ ابراز دلتنگی میکنی
مهسا رو بردم داخل کمپانی اون نگهبان هم دیگه چیزی نگفت مهسا هم هی غر میزد که این نگهبان اجازه نمی داد بیام تو انگار پادشاه چوسان اینجا زندگی میکنه و خلاصه که هفت جد و آباد نگهبانه رو مورد عنایت قرار داد وقتی که رفتیم تو جیمین و تهیونگ داشتن با هم حرف میزدن ما رو که دیدن اومدن سمتمون قبل از اینکه جیمین یا تهیونگ حرفی بزنن مهسا رو به من به فارسی گفت: وای سارا چه هلو هایی پیش تو کار میکنن دختر یکی رو تور کن برو سر خونه و زندگیت😍 ای خدا مهسا عاشق پسرای به قول خودش هلوی الان یه کاری دستمون میده یه لبخند زدم🙂 و رو به جیمین و تهیونگ به کره ای گفتم: پسرا این دوستم مهساست
جیمین و تهیونگ هم با خوشرویی به مهسا خوش آمد گفتم من برام سوال که چرا این تهیونگ خان فقط با من سر لجه؟ آقا اگه یه بار با من به این خوبی حرف بزنی جونت در میاد🤔؟ ولش کن بابا این کلا از من خوشش نمیاد😑 به درک نکه من ازش خوشم میاد🙄 به جیمین نگاه کردم که نگاهش ثابت شده بود روی مهسا پوففف این دیگه چشه😶؟ بعد از اینکه دخترا و بقیه اعضا اومدن و خیلی دوستانه با مهسا رفتار کردن و با هم رفتیم همون رستوران و غذا خوردیم🍱 آخخ خیلی خوردم دل درد گرفتم بچه ها رفتن کمپانی و من و مهسا هم رفتیم توی همون پارک نزدیک کلی حرف زدیم باورم نمیشد مامان اینا قراره برای عید بیان کره خیلی خوشحالم مامان میخواست سوپرایزم کنه ولی با وجود این مهسا دهن لقه نمیشه کاری کرد مهسا حدود ساعت ۱۰، ۱۱🕚 بود که رفت شام رو هم با من و دخترا و اعضا توی همون رستوران خورد و ناگفته نماند نگاه زیر زیرکی مهسا به جیمین رو هم می دیدم گمانم خبر هایی باشد خخخ😸توی جام ولو شدم امروز هم با وجود مهسا خیلی بهم خوش گذشت با فکر اینکه قرار مامان و بابا و سینا بیان اینجا خوابیدم ..💤 ________________________________________________________________ لاوم اون عکس بالا یه خبر درباره ی درامی هست که تهیونگ میخواد بازی کنه به نظرتون واقعا هم بازیش جنی؟
چرا نگفته بودی سارامون بازیگر ترکه😂😂💜💜وای این بازیگر مورد علاقه ی منه😍😂💜
نه عزیزم خبر واقعی نیس این یه پست بود تو اینستا که اگه کپشنش رو میخوندی دروغ سیزده بودش😬😁
عالیه
برم پارت بعدو بخونم😍💕💜
یااااع جیمین مال خودمه😑❤
عالییییی خیلی داستانت قشنگه
عالی بود
چه جالب اسم من هم مهسا ست و بایسم هم جیمین 😍😝
عکس بالایی دروغ 😐✌
معلوم نیست لاوی💗
داستانت عالی بود
پارت بعدی رو زودتر بزار
مرسی لاوم پارت بعدی هم منتشر شده❤❤❤
عاشقش شدم زود تند سریع بقیشو بنویس😍😍😂😚
چشم حتما لاوی 😘😘❤❤
۸ دقیقه میگذره برم بخونم🙃
❤❤