
خواندن این داستان بسیار کوتاه ضرری ندارد،درسته؟

منتظر چه چیزی هستی؟ او رفته است! تو دیگر او را نخواهی دید.. بله،این چیزی بود که مدام در سر دخترک تکرار میشد و هیچوقت به پایان نمیرسید،گویا قرار بود تا آخر زندگی اش با صدا های سرش زندگی کند . او را از دست داد،برای همیشه... زندگی اش،بهترین دوستش،یا میشود اینطور گفت؛ "معش/وقه اش" شارلوت روی یک صندلی در پارک نشسته بود،بنظر متروکه میرسید،بدون هیچ بچه ای . وسایل بازی به دلیل مه دیده نمیشدند،میتوان گفت حس بسیار عجیب و ترسناکی در وجودش ایجاد میکرد . نمیدانست منتظر کیست اما این را میدانست که همیشه وقتی بر روی این صندلی مینشست،چندین دقیقه بعد یار همیشگی اش پدیدار میشد.. اما حالا اگر ساعت ها،هفته ها و سال ها آنجا مینشست و صبر میکرد او دیگر در آنجا پدیدار نمیشد . یا شاید اینطور بنظر میرسید...

از بین آن مه غلیظ توانست کسی را مشاهده کند که به سمتش می آید،آن مرد نزدیک و نزدیک تر شد و با لبخند شیرینش با شارلوت صحبت کرد《اجازه دارم اینجا بنشینم ای بانوی زیبا؟》بی اختیار اخمی بر صورت شارلوت نشست،اما سرش را تکان داد . بعد از آنکه مرد کنار او نشست با همان لبخند ادامه داد《چرا اینجا تنها نشستی؟ فکر میکردم تا الان ناامید شده باشی..》با حرف مرد چشمان شارلوت کاملا باز شدند《منظورت چیه؟》مرد خندید،صدایش بی روح بنظر میرسید اما هنوز آن چهره مهربان را بر روی صورتش داشت《منظورم الکسه! او همیشه اینجا می آمد و کنار تو مینشست،شما دو نفر ساعت ها با هم حرف میزنید،الان کجاست؟》شارلوت به اندازه کافی گریه کرده بود،دیگر توان این کار را نداشت《اون رفته...برای همیشه. نمیدونم کدام دنیا،ولی رفته و من رو ترک کرده..》آهی از لبان مرد خارج شد،دستش را در جیب کتش کرد و یک شکلات در آورد و به شارلوت تقدیم کرد《مال تو،من وقتی همیشه حالم بده شکلات میخورم،خیلی بهتر میشم! درواقع..روحیه ام رو تقویت میکنه!》لبخند کوچک اما آرامش بخشی بر روی صورت شارلوت نشست،او شکلات را گرفت و از او تشکر کرد .

مرد بعد از چند ثانیه سکوت دوباره شروع به حرف زدن کرد《میدونی،هیچوقت برای کسی که رفته ناراحت نباش! من فکر میکنم الکس الان در جای خوبیه...》اشکی بر روی گونه ی شارلوت جاری شد،با صدایی گرفته گفت《از کجا میدونی؟》مرد لبخند زد و مانند فنر از جایش پرید《بنظر من آدما هیچوقت در جه/نم نمیمانند، آنها بعد یک دوره به بهشت فرستاده میشوند،همه ی ما یک گناهانی داریم،تو بهتر از هر کس دیگری میدانی که الکس یک انسان منفور نبود،درسته؟》بنظر منطقی می آمد،این حرف کمی خیال شارلوت را راحت کرد《درسته..》مرد نگاهی به دور و برش کرد،هیچ آدمی جز آن دو در آنجا نبود .مرد کتش را مرتب کرد و به ساعت نقره ای اش نگاهی انداخت《دیر شده...بنظرم وقتشه برگردی .》

شارلوت از روی صندلی بلند شد،تعجب در صدایش رسوا شد《برم؟ اما تازه ظهر شده..》مرد لبخندی زد و کمی عقب تر رفت《الکس همیشه میخواست یک چیزی رو بهت بگه..یک چیز نا تموم،اون میخواست بهت بگه که خیلی دوستت داره.. پس... دوستت دارم،شارلوتی من!》 ناگهان شارلوت با ترس از خواب پرید،قلبش در سینه اش میتپید،تمام اینها...فقط یک رویا بودند؟ نه امکان نداشت...او خیلی واقعی بود..او...الکس بود؟! شارلوت با انگشت شصتش دو چشمش را مالش داد،نمیتوانست باور کند،او دوباره الکس را دیده بود! اما تمام اینها یک رویایی بیش نبود... او فقط میخواست بخوابد و دوباره خواب آن مرد ناشناس را ببیند تا دوباره آن کلمات شیرین را برایش بگوید...مرد ناشناس یا الکس او؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصتن
خیلی خوب بود
ممنونم
وای
صدمین پستت مبارکک
🎀🙏
خسته نباشیی
ممنونن
چقد قشنگ بودد
قربانتت
نمیدونستم پست توعهه
حالا بدون✔️
وای سورو
جانم اکبر آقا