این تست واقعی هستش و برای لاور های دراکو عه،کسایی که میخوان بدونن دراکو چجوری مرگ خوار شد و در عمارت مالفوی(محل جدید ولدمورت)باهاش چجوری رفتار میشد???
امروز دومین هفته هستش که سال پنجم هاگوارتز تموم شده و فکر من تنها پیش پدرمه که تو آزکابان هستش.که ناگهان صدای در عمارت مالفوی به گوش دراکو میخوره.نارسیسا از اون میخواد که در رو باز کنه.همه مرگ خوار ها و ولدمورت اونجا بودن و ولدمورت بی مقدمه گفت نارسیسا مالفوی میخوام با تو و پسرت تنهایی صحبت کنم.(داستان از زبان دراکو هه)بنظرت دراکو چی فکر میکنه راجب ولدمورت؟
دراکو هیچوقت نمیخواد مرگ خوار شه و از ولدمورت متنفره.وقتی میره تو یکی از اتاق ها ولدمورت در رو با جادوی سیاه میبنده.و به دراکو میگه دراکو مالفوی امروز روز خوشبختیته تو باید یه مرگ خوار شی!) دراکو با شنیدن این عصبانی شد:من هیچوقت مرگ خوار نمیشم!)ولدمورت:توقع داشتم اینو بگی پس از راه دیگه ای وارد میشیم!)بعد چوب دستیش رو یه سمت نارسیسا گرفت و اون گرفت با جادو دست و پایش رو بست و گفت:کروشیو!ناگهان صدای دردناک و ناله نارسیسا در هوا بلند شد.بعد گفت:تکرار میکنم دراکو مالفوی یا یه مرگ خوار میشی یا مادرت جلو چشمت آنقدر شکنجه میشه تا بمیره.یعد چوب دستیش رو یه سمت دراکو گرفت: کروشیو!با قدرت بیشتری اینو گفت.دراکو رو زمین افتاد.ولدمورت یه کارش با نارسیسا ادامه میداد و به خواهش های دراکو توجهی نمیکرد
دراکو دیگه طاقت نداشت شکنجه شدن مادرش رو ببینه.«لطفا بس کن به پدر و مادرم آسیب نرسون من مرگ خوار میشم فقط به اونا کاری نداشته باش»ولدمورت:حالا شد.بعد علامت شوم رو روی ساعد دست دراکو ایجاد کرد.بعدش گفت:بهتره یاد بگیری من میتونم تورو کنترل کنم و همینطور مغزت رو بخونم پس بهتره که حواستو جمع کنی.دراکو از درد بیهوش شد.وقتی بهوش اومد توی اتاقش بود
ببخشید ارباب ولی دیگه این نمایش ها برای چی بود؟ولدمورت:من علاقه ای ندارم اون چیز دیگه ای بدونه فهمیدی؟نارسیسا:بله،دراکو بلند شد و طلسم رو یرداشت.مجیکا:دراکو حالت خوبه؟دراکو:معلومه که نه،خالا بقیه فکر میکنن من با علاقه آدم بدی شدم!مجیکا:هنوزم راه کمکی هست اگه به دامبلدور بگی میتونه کمکت کنه؟
فعلا که تابستونه اگه بخوام کاری کنم باید فعلا صبر کنم.مجیکا:باید دقت کنی که خیانت کار بدیه اونم به ولدمورت و اون قطعا اذیتت میکنه دیگه باید مراقب باشید چون......
چون چی مجیکا؟مجیکا:وقتی خواب بودی اون یه طلسم روت ایجاد کرد!دراکو:چه طلسمی؟موهام و چشمام و رگ هام دوباره سیاه شدن؟مجیکا:اره ولی این بار رگ های کل بدنت!دراکو:این بده مجیکا!فکر کنم اون باز میخواد اذیتم کنه!)مجیکا:اره و یه چیز دیگه،دراکو:چی؟
مجیکا:فکر کنم بهتره استراحت کنی!)دراکو:چیزی هست که بهمن نگفتی؟مجیکا:نه هیچی)بعد رفت داخل طلسم،دراکو جای سوزش علامت شوم رو احساس میکرد.درد داشت.سردرد هم داشت.خیلی نگران بود که بلایی سر مامانش نیومده باشه برای همین بلند شد و به سمت اتاق مادرش رفت.با کمال تعجب دید که حال مامانش خیلی عالیه.دراکو:مامان!تو حالت خوبه؟نارسیسا:دراکو!معلومه که خوبم تو چی حالت خوبه دستت سوزش نداره؟بسا اینجا بشین!)دراکو یه لحظه مادرشو نشناخت اون همیشه بهش محبت میکرد ولی نه اینجوری.دراکو:من حالم خوبه فقط یکم سردرد دارم!نارسیسا:خب اشکالی نداره ارباب خواسته بود وقتی به هوش میای بری یه دیدنش!دراکو:کجا؟نارسیسا:
نارسیسا:درسته که اون هنوز اینجا نیومده و اینو تو میدونی باید بری به جنگل ممنوعه!دراکو:ولی....نارسیسا:فکر رفتنش رو نکن فقط کافیه دستت رو روی علامت شوم بزاری و به جایی که میخوای بری فکر کنی!دراکو:باشه
دراکو همون کاری که مادرش میخواست رو کرد و یکهو داخل جنگل ممنوعه خودش رو دید.همون جوری داشت میرفت که ولدمورت رو دید.که اونجا وایساده بود هیچ مرگ خواری هم نبود.ولدمورت:خب دراکو ،خوبه که اومدی،من میخوام یه ماموریت به تو بدم تا معلوم شده عین پدرت بزدل هستی یا نه
تو باید تا آخر سال تحصیلی دامبلدور رو بکشی!در ضمن فکر کمک گرفتن از بقیه هم از سرت بنداز بیرون.چون تا جایی که من میدونم دوست نداری مادرت آسیب ببینه مگه نه!دراکو:اما من از کسی کمک نخواستم و من قاتل. نیستم و کسی هم نمیکشم.عروسک خیمه شب بازی تو هم نیستم که هر کاری میخوای. انجام بدم!دراکو همه اینارو با عصبانیت گفت.ولدمورت جلو اومد دستش رو روی سرت دراکو کشید و صورتش رو بلند کرد و یه بشکن زد.
دراکو روی زمین افتاد و حتی نمیتونست حرف بزنه و دست و پاهایش رو تکون بده.ولی درد رو حس میکرد . ولدمورت:چیه دراکو نمیتونی داد بزنی درخواست کمک کنی؟حالا میخوام جواب حرفاتپ بگم پسر وحشی!
اول اینکه باید یاد بگیری با اربابت چجوری حرف بزنی و البته اینکه معلومه تو برای منی،تو هنوز نفهمیدی با مرگخوار های دیگه فرق داری.چاقو با جادو داشت همینجوری روی دست دراکو زخم ایجاد میکرد.و بعدش اینکه دیگه صداتو برای من بلند نکن.اگه مادرتو دوست داری چون تابان اینکارت رو بابات پس داد!حالا هم خودت تنبیه میشی،کروشیو!)
دراکو حتی نمیتونست تکون بخوره یا از درد ناله کنه.ولدمورت:درد داری دراکو؟میدونی چیه چند وقتی میشه کسی رو به این حالت در نیاوردم!مجنون گر ها از من پیروی میکنن. و گردن بابات رو بخاطر اینکه تو اینکار رو کردی میشکنند!)اشک از چشم های دراکو سرازیر بود هم از درد هم بخاطر پدرش.
خب بچه ها اگه بازم از اینجور تست ها درباره دراکو خواستید به من بگید.
تست چطور بود(نمره ای نیس)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ولدی............ عشق منو چیکار کردی من تورو....................................میکنم. یه بار دیگه تهدیدش کنی منم.....................میکنم.
ولدی بی شعور منو پسرمو کروشیو کرد
عالی بود تست خیلی قشنگی بود!
واسه اسلاید آخر ک گفتی بازم ازین چزای دراکو بزاری یا نه «آره حتما بزار خیلی قشنگ بود» ✨✨
به تستای منم سر بزنین 💫
مجیکا کیست ؟
😭😭😢😢😢😢😢
چرااااااا هههههه چ ولدمورت بیشعور زبون نفهمهههههه
بخدا
😂😂
الهی فداش بشم چقدر درد کشیده 🥺💚😍😖
ای کاش حداقل یک نفر درکش میکرد
حققققق😢
داستان قشنگی بود .
ولی دریکو در حقیقت با افتخار مرگخوار شد
اره . چون خودش تو کتاب با پانسی و بلیز و کرب و گویل نشسته بودن تو قطار و دریکو با فخر فروشی خودش این بحثو ک از طرف لرد سیاه ماموریت داره رو براشون میگفت . البته خب استرس هم داشت
من که هر سایتی رفتم ، گفته بود دراکو تمام تلاشش پاک کردن علامت بوده
تازه اگه با افتخار مرگخوار شد چرا دامبلدور رو نکشت ؟
اگه فیلمو دیده باشید می فهمید که گفت : من مجبورم . اون منو و خانواده ام رو می . کش.ه😢
ببین
اول با افتخار مرگخوار شد بعدش کم کم پشیمون شد و فهمید همه اینا نقشه بوده تا ولدمورت اونو بکشه
منم فیلمو دیدم کتابم خوندم و بر اساس چیزی که تو کتاب نوشته شده بود گفتم چون حتی خود رولینگ هم بهش اشاره کرده بود
وای نگو اشکم در مشکم اومد وای عر وای آخ قلبم
خوب بود
عالی بود ، من خیلی دوستش داشتم لطفا لطفا بعدی رو هم بزار خیلی عالی بود
واقعا عالی بود.
بازم بزار.