
پارت ششم کلاس گیاه شناسی با هافلپاف برگزار می شد. پروفسور اسپراوت سرپرست گروه هافلپاف گیاه شناسی را تدریس می کرد . توی گلخونه میز های بزرگی قرار داشت و دانش اموزان باید به گروه های سه نفره تقسیم می شدند سلیا دور از همه پشت یکی از میز ها ایستاده بود . زوئی از دور سلیا را دید به سمتش اومد و کنارش ایستاد وقتی متوجه نگاه متعجب و طلبکارانه سلیا شد گفت " بالاخره تو هم به یه گروه نیاز داری نه !" سلیا نفسی کلافه کشید مثل اینکه زوئی به پایش نوشته شده بود . هنوز از صبح سر دردش خوب نشده بود برای همین پشت میز نشست و سرش را روی میز گذاشت . چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود."اممم" سلیا سرش را بالا آورد متیو با ترس و لرز بالای سرش و البته با فاصله وایساده بود و گفت " می تونم تو گروهتون باشم " سلیا کم کم داشت شاخ در می آورد. بعضی اسلایترینی ها جرات نمی کردند کنارش بشینند حالا یه هافلپافی اومده و می خواد با سلیا همگروه باشه. خنده اش گرفته بود .
همین را کم داشت که راجبش بگن تنها بازمانده استارک با یه اسلایترینی دورگه و یه هافلپافی دست و پاچلفتی می چرخه . همین که امد بگوید 'نه' متیو پیش دستی کرد و گفت " خواهش می کنم هیچ کدوم از هافلپافی ها باهام هم گروه نمی شن از اسلاترین هم ...." هم سلیا می دانست ادامه جمله متیو چیست هم زوئی . سلیا از تردشدن متنفر بود به نظرش یکبار به جایی برنمی خورد . دستش را به معنای موافقت تکون داد و دوباره سرش را روی میز گذاشت . متیو گفت " خیلی ممنون قول می دم خرابکاری نکنم " . پروفسور اسپراوت رفته بود تا از گلخانه دیگر گیاهانی که مربوط به درس امروز بود را بیاورد . سلیا همچنان که سرش را روی میز گذاشته بود صدای زوئی و متیو را نیز می شنید . " عقلت پاره سنگ ورداشته احمق . هافلپافی هارو ول کردی . اون همه اسلیترینی رو ندیدی پاشدی اومدی پیش کسی که خود اسلیترینی ها هم ازش می ترسن " متیو با تته پته گفت " مگه کیه ؟" زوئی گفت " شنیدم می گن پدر و مادرش مرگخوار بودن . می گن اونا علیه محفلی ها کشته شدن . یسریا می گن اونم جادوی سیاه بلده .
متیو گفت " ولی به نظر مهربون میاد .اصلا تو خودت برای چی باهاش هم گروهی ؟ " با اینکه زوئی و متیو ارام و در حد پچ پچ حرف می زدند اما سلیا صدای آنها را واضح می شنید . عصبانی شده بود می خواست که این حرف ها تموم بشه برای همین تا زوئی خواست جواب متیو رو بده سلیا سرش را بالا آورد و گفت و گوی انها به پایان رسید . متیو در فعالیت گروهی تمام سعیش را می کرد که خرابکاری نکند . البته زمانی که گلدونی که خاکش عوض شده بود تحویل پرفسور اسپراوت داد موقع برگشت وقتی متوجه شد که سلیا نگاهش می کند پایش به میز گیر کرد و با صورت خورد زمین . که سلیا هم کم به او نخندید. تازه کلاس گیاه شناسی تموم شده بود و سلیا در راه رفتن به دخمه ها بود چون کلاس معجون سازیشون در دخمه ها برگزار می شد .
سلیا در علوم مشنگی به شیمی علاقه داشت و حالا این علاقه به معجون سازی در دنیای جادویی تبدیل شده بود . ولی سلیا بعید می دانست که پدرش به معجون سازی علاقه مند بوده باشد . چون کتاب معجون سازی اش برخلاف باقی کتاب هایش سفید سفید بود جز اسمش چیزی در ان نوشته نشده بود . برای همین بود که سلیا ترجیح داده بود معجون سازی پدرش در کتابخانه استارک خاک بخورد تا در چمدان زیر تختش . سلیا وارد دخمه شد و یکی از میز های ردیف دوم را که نزدیک به میز پروفسور بود انتخواب کرد و روی آن نشست. بعد از گذشت یک ربع کلاس تکمیل شد و همه نیمکتها از دانش آموزان پر شده بود . در نیمکت کنارش زوئی و در نیمکت جلویش فیونا نشسته بود کلاس معجون سازی گریفیندوری ها و اسلایترینی ها با هم برگزار می شود . کلاس معجون سازی بهترین اتفاق آن روز بود . پرفسور اسنیپ رفتاری نه چندان مناسب با گریفیندوری ها داشت مخصوصا با کوین . کوین میزی را انتخاب کرده بود که در دید مستقیم پرفسور اسنیپ بود ، گریفیندوری بودنش باعث شده بود که پروفسور اسنیپ مدام به کوین گیر بده و در آخر باعث شد ۵ امتیاز از گریفیندور کم بشه . با هر بار گیر دادن پروفسور اسنیپ به کوین لبخندی روی لب سلیا می امد که بیشتر برای در آوردن حرص کوین بود و واقعا هم در این کار موفق بود . سلیا برای اولین بار از اینکه در اسلایترین افتاده بود خوشحال بود . پرفسور اسنیپ رفتار بسیار خوبی با گروه خود داشت .
در روز اول تکالیف زیادی بهشون داده شده بود . سه تحقیق ۷ صفحه ای . بعد از پایان کلاس معجون ها ساعت تقریبا ۱ ظهر بود و وقت ناهار بود سلیا مستقیم از دخمه ها به طرف سرسرا رفت خیلی گشنه و خسته بود . سلیا امیدوار بود روز های دیگه به بدی امروز نباشه . اما مطمئن بود که بقیه اساتید هم تکالیف زیادی میدن . برای همین به جای استراحت و یه چرت بعد از ظهر مجبور بود بره کتابخونه تا لااقل یکی از تکالیفش را تموم کنه . کتابخونه هاگوارتز به تاریکی و ترسناکی کتابخانه استارک نبود . حتی کتاب هایش هم خاک گرفته نبود .نور از پنجره های بزرگ به داخل می تابید و همه جا روشن بود . میز ها ، قفسه ها ، دیوار و کف پوش همه به رنگ قهوه ای روشن بود . سلیا کیف و کتابش را روی میزی درست کنار پنجره می زاره و بعد میره تا بین قفسه ها قدم بزنه . وقتی حل تکالیفش تمام شد متوجه شده بود که ۱۰ دقیقه از وقت شام گذشته . تازه فهمیده بود که چقدر گشنه است . سریع وسایلش را جمع کرد و تمام راه رو دوید تا لااقل به دسر برسه . وقتی به سرسرا رسید خوشبختانه هنوز بساط شام روی میز پهن بود سلیا سریع روی نیمکت نشست و شروع کرد به کشیدن کمی سوسیس و گوشت بریون .
سلیا از بس خسته بود به همان شام رضایت داد برای دسر نموند و به خوابگاه رفت . لباس هایش را عوض کرد و وسایلش را مثل همیشه مرتب و منظم سر جایشان گذاشت . وقتی روی تخت دراز کشید، صدای استخوانهای کمرش به گوشش رسید و او احساس کرد که تمام خستگی روز به یکباره به او هجوم میآورد. کمی بدنش را قوس و کش داد و سپس پرده تختش را کشید. در دلش آرزو میکرد که فردا روز بهتری باشد و بتواند از این تنشها فاصله بگیرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قلمتون واقعا قویه.
ممنونم (:
منتظر اداممممممن
داستان اصلی هنوز شروع نشده تقریبا از ۲ پارت دیگه وارد هیجانات داستان میشیم
آخ جوننننن
اگه این اصل داستان نبوده باشه و اینقدر خوبه ببین اصلش چیه
وای خدا خیلییییی عالی بوددددددد
واقعا قلمت رو خیلی دوست دارم عالی می نویسی😍🙃❤
عالییی بودددد😃😃😃
معلمومه که عالی بود👍