
دوباره دست به قلم شدم
اطرافم پر از چیزا هایی بود که نمیدیدم . یعنی مدتی بود که فراموش کردم ؛ جز من کسی دیگه هم هست که از درون صدام میکنه :« هی مرد تسلیم نشو ، هر چقدر هم که بد تو نباید تسلیم بشی! میفهمی ؟! دیگه اون صدا رو نمی شنیدم چون تسلیم شدم تموم شدم شاید فقط بره مدتی باشه ولی تسلیم شدم ❄️ سرما به مغز استخوانم رسیده بود و من دیگه امیدی به اینکه میتونم با از دست دادنشون هم ادامه بدم نداشتم تو آیینه ی سگ ترسو میدیدم که شکست سنگینی خورده 💔
آنقدر سنگین میشی که با گریه و برطرف کردن نیاز ها هم سبک نمیشی حتی بارت و دو برابر میکنه 🔮 نمیدونستم چی میگم اما میگفتم لا به لای هق هق زدن باز میگفتم که چرا؟! همیشه این سوال تو ذهنم بود و هست و خواهد بود که چرا ؟! اما! چرا چی؟ ماهیت موضوع همینجاست وقتی آدم به حدی برسه که خودش و بی ارزش ببینه دیگه « چرا » ی سوال معمولی نیست . چرا معنی همه عقده هاییه که بی جواب موندن .
جواب های که شاید هیچ وقت متوجهشون نشی 🙃 مثلا چی میشه ی آدم دیگه برات مهم نیس یا چرا ی آدم خیلی مهم میشه و چرا از اون شخص مهم الان تنفر داری و چرا این کار و باهات کرده و ... با اینکه اکثر جواب ها رو ته قلبت میدونی ولی میخوای از زبون خودشون بشنوی تا بتونی افکار خودت و باور کنی . حالا تو وسط تنهایی تنها کاری که میکنی اینه که ی سپر میگیری جلو احساساتت و از افراد فاصله میگیری و احساس میکنی که وسط ی جنگل تاریک گیر افتادی ...
البته میدونی که تنها نیستی ولی اون کسایی که میخوای کنارت نیستن . تازه میفهمی آدم ها عوض نمیشن بلکه در بلند مدت شخصیت اصلیشون رو نشون میدن نیازی نیست ازشون فاصله بگیری باهاشون بجنگ البته هروقت که اون حس پوچی رو تا حدودی پر کردی و تو هستی به حالت ظاهری عادی برسی . بعضی وقتا خونواده ات بعضی وقتا بهترین دوستت و بعضی وقتا کسی که آینده رو کنارش تصور میکنی :) رو رنگ آبی آسمونت خون میپاچه و چشمات خون گریه میکنه چرا ؟ چون نمیتونی قبول کنی که این شرایط خواب نیس .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خب...
😭💔چیزی نمیگم
کتابه منظور کلیه به خودت نگیر نفسم💜
نگرفتم فقط نمیدونم حس کردم منم:)
فداتشم
خدا نکنه نفسم:)