
من به خاطر تو به دنیا آمدم! چون ستارگان اینگونه تقدیر ما را تعیین کرده اند!

من زندگی خودم را داشتم. درکنار یک داروساز پیر. خیلی ها به ما اهمیت نمیدهند مگر اینکه بیماری به سراغشان بیاید. من زندگی معمولی خودم را داشتم درکنار انواع داروها و سم ها. بهم یاد دادن که هر احساس و هر حرفی میتواند از هر سم کشنده ای بدتر باشد. برای آنها نمیتوانی پادزهر درست کنی یا درمانش کنی. برای همین تا میتوانستم، از جمعیت مردم فاصله گرفتم. در یک کلبه ساده و ساکت زندگی کردم همراه فردی که نامش را "پدر" گذاشته ام. اما تقدیر ستارگان همیشه چیز دیگری را برایت رقم میزند. تا به خودم آمدم متوجه شدم دیگر از آن سادگی ها خبری نیست. حالا در مکانی زندگی میکردم که حتی لباسی که برتن داشتم، از جنس تجملات و افراط گری در ثروت بود. سردترین زمان ها برایم میگذرد. نمیتوانم آزادانه بدوم. به آنها گفتم چگونه رفتار کنند اما از کارم پشیمان شدم.

درست هنوز به خاطر دارم. یکی از روزهایی بود که خورشید بیشتر از همیشه می تابید. نسیم خنک شمالی می وزید و گل های رنگی پیونی آواز می خواندند. او را در صفحه اول زندگی ام دیدم که به من میخندد. هرچی میخواهی به من بگو. اما چیزی را تغییر نخواهد داد. گفتم باورت میشود اگر بدانی؟! تو برایم یک دروغگوی ماهر بودی. دروغگو! دروغگو! بنابراین هرچه در توان داشتم به آنها گفتم که همه چیز مطابق انتظارشان پیش نرود. اما او فرق داشت. خشمگین نشد. ناراحت نشد. دستور نداد که شان و جایگاهم را بهم یادآوری کنند. او خندید و خورشید بیشتر درخشید. او لبخند زد و نسیم موهایم را نوازش کرد. این احساس مرا آزار می دهد. درمقابلش، عزت نفسم را از دست داده بودم. عادی بود؟! چگونه توانست؟! من میتوانستم یک نیازمند باشم اما همیشه ترجیح داده بودم که بی رحم باشم!

من برای جنگیدن ساخته نشده بودم. تو مرا وادار به مبارزه کردی. قرار بود مثل نیو کوآ، دوشیزه سم بمانم. کسی که ترمیمکننده دیوار آسمان بود. پدر میگفت من خوی نیکی را در دیگران بیدار خواهم کرد اما همیشه اینگونه نبود. برای انجام شدن چنین کاری، باید تمام احساساتم را سرکوب و نابود میکردم. یک جسم بدون ذره ای از روح. کسی که سرو کارش همیشه با انواع سم بود، چگونه میتوانست قلب را تعریف کند؟! برای من فقط عضوی بود که خون رسانی را به دیگر اندام های بدن انجام میدهد. مشکل همین جا بود. من با کسی مواجه شدم که روزمرگی هایش با احساسات میگذشت. کسی که نمیتوانستم درک کنم و بفهم. اما او همیشه میدانست چگونه لبخند را به من هدیه دهد. من سرشار از اعتماد به نفس بودم درحالی که او خودش را باور نداشت. این احساس مرا آزار میدهد. چرا با من متفاوت رفتار میکند؟!

هیچ راهی وجود ندارد. من چیزهای زیادی را یاد گرفتم. فهمیدم ماه چقدر میتواند زیبا باشد. چه از دور، چه از نزدیک، چه در شب یا روز. من دیگر نیازی به مایدس ندارم که با هر اشاره اش زندگی ام تبدیل به طلا شود. من اشک هایی را دیدم که از جنس کریستال الماس ستارگان بود. مگر میشود کسی از جنس ماه باشد؟! احساساتم بیدار شدند و حالا بطن اصلی قلب داستان من خواهند بود. من آمدم، فتح کردم و اقیانوس مشکلات را شکافتم. فرقی نمیکند برنده باشم یا بازنده، من اینجا خواهم ماند. من قرار نیست هیچ وقت بشکنم به خاطر خودم. به خاطر خودت. من بهترین گیاهان دارویی ام را برایت نگه داشتم، کسی که ارزش واقعی آنها را بداند. برای کسی که به آنها اهمیت بدهد

باید منظره بالای دیوارهای اطرافت را ببینی. میتوانم ستارگان را ببینم. تقدیری که برایمان نوشته اند را بخوانم. اینجا همه چیز با من سخن میگوید. از شهاب سنگی که بی امان میگذرد تا روشن ترین ستاره ای که چشمک میزند. پس با من بخوان، از روزهایی که درکنارت بودم. پس ببین، هرچیزی که درکنارت یاد گرفتم. این تمام چیزی است که ستارگان به من نشان خواهند داد. میتوانی آنها را ببینی؟! من کسی خواهم شد که تو، او را خلق کرده ای. دوستم داشته باش و یا ازم متنفر شو. فرقی نمیکند وقتی خدایان از قبل ستارگان ما را درکنارهم قرار داده اند!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بخداا این بشر نویسنده بشه خودم میشم طرفدارش کل کتاباشم میخرممم.. انگار فرشته داره مینوسععع. عررر چقدر خوب بودد🥨😍
هع:)
ماچ
و بسی زیبا بود...
مرسی زیباترین 💕
خدای داستانای کوتاه ✨
لطف داری نفسم 🤍🫂
💖💖💖
زیبایی پستاتون»»»»
به زیبایی چشمات؟
پس کی نویسنده میشی😭
ایشالا هروقت تو بهم لازانیا دادی 😂✨️
چشم
زیبایی رویت شد!
خسته نباشید
مرسی ازت قشنگ ترینم
درخشیدی✨❤
مثل خودت :>>
از شدت قشنگیش گریم گرفت🛐❤️
عزیزممممی
عالی مثل همیشه🛐✨️✨️✨️
قوربونت بشم من!
خدا نکنه😼🩴
لنگ کفش به روم میکشی؟ 😂🥲
دمپاییی😼😼
الفرااار
هه هه😊🩴