اما قرار نبود اینگونه شود! من فقط باید از بچه ها مراقبت میکردم نه چیز دیگر!
من یک پرستار کودک هستم. بی نقص نیستم اما سعی میکنم به خوبی به وظایفم عمل کنم و عاشق بچه هام. یک روز از روزهای همیشگی ساکتم تلفن دفترم به صدا درآمد. کسی پشت خط گفت :«خانم رنهو هاما؟!». تایید کردم. درخواست پرستار داشت برای دو دخترش. آدرس و تلفن را یادداشت کردم و به راه افتادم. خانه ای کوچک در یک آپارتمان ساکت. در را باز کرد و من را به سالن راهنمایی کرد. با لبخند گفت :«ممنون که اومدین. راستش من برای مراقبت از دو دخترم به شما زنگ زده بودم. راستش اونا خیلی پردردسرن. ناناکو! میمیکو! لطفا با خانم هاما آشنا بشین!».
دو دختر کوچک و دوست داشتنی. گفتم :«خیالتون راحت باشه جناب سوگورو! من به خوبی ازشون مراقبت کنم. خب بچه ها، بریم بستنی بخوریم؟!». با شادی قبول کردند. قبل از رفتن، گفت :«من ممکنه یکم دیر برگردم پس برای شام نیازی نیست منتظر بمونید». به سمت پارک رفتیم. آنها مدام می دویدند و مرا جا می گذاشتند. وقتی برایشان بستنی توتفرنگی و وانیلی گرفتم، روی نیمکتی نشستیم. ناناکو گفت :«شما از دوستای پدر هستین؟!». گفتم :«نه عزیزم. من فقط برای مدتی اینجام. راستی، میتونی درباره پدرت بیشتر برام بگی؟!». میمیکو گفت :«اون یه پدر کامله! همه چیز برامون میخره. آشپزیش هم خیلی خوبه و اگه یه وقت موهاش رو بافتیم، دعوامون نمیکنه! ولی اون خیلی تنها و ناراحته نمیدونیم چرا». او هنگام تلفن اشاره کرده بود که دو دختر را به سرپرستی قبول کرده و پس جای تعجبی ندارد بزرگ کردن دو بچه دشوار باشد. پرسیدم :«پدرتون همیشه دیر برمی گرده خونه؟!». ناناکو سرش را تکان داد و گفت :«نه هیچ وقت! ولی جدیدا دیر میاد. هروقت هم برمی گرده اصلا باهامون حرف نمیزنه و میره تو اتاقش. بعضی شبا هم حتی میتونیم صدای گریه کردنش رو بشنویم!». زندگی همیشه تلخ است ولی انگار برای این مرد هر روز تلخ تر هم میشود.
پرسیدم :«پدرتون دوستی نداره؟!». ناناکو گفت :«نه ولی انگاری یه دوست خیلی صمیمی داشته. اسمش جوگو...جگو...آها گوجو هست! خیلی وقتا ازش برامون خاطره تعریف میکنه. میگه یکمی دیوونه و سبک سر بوده ولی خیلی با پدر دوست بودن. همه کارهاشون رو باهم انجام می دادن. بیرون می رفتن و سر اینکه کی پول پیتزاشون رو بده، دعوا میکردن و خیلی چیزای دیگه. حتی وقتی داره ازش تعریف میکنه، احساس میکنم هر لحظه ممکنه گریه اش بگیره». حق داشت. به هرحال او کسانی را از دست دادهکه نمیتواند آنها را برگرداند. به طرف خانه برگشتیم و تا شام، بازی کردیم. شام هم برایشان تمپورا درست کردم و خیلی از دستپختم تعریف کردند و بعد از اینکه حسابی سیر شدن، خوابیدند. باید منتظر می ماندم تا پدرشان برگردد. نیمه های شب بود و خواب هم مهمان چشم هایم شد، که صدای تقه در را شنیدم. وارد شد ولی چهره اش کاملا با کسی که صبح ملاقات کرده بودم، متفاوت بود.
خواستم بلند شوم که اشاره کرد تا ساکت بمانم. گفت :«بچه ها رو بیدار میکنید». نمیدانم به خاطر خواب آلودگی چشمانم بود یا واقعیت اما مطمئن هستم چندین لکه خون روی لباسش می دیدم. درباره جادوگران زیاد شنیده بودم اما هیچکدام را تا به حال از نزدیک ندیده ام. لبخندش خشک شده بود و چشم هایش از ترس و نفرت می درخشید. امیدوار بودم مجبور نشوم از نفرینم استفاده کنم. آنگاه یک پرستار دارای نفرین، هیچ جایگاهی در جامعه نخواهد داشت. پرسیدم :«اتفاقی افتاده؟!». پاسخی نداد. به طرف اتاقش رفت و گفت :«مراقب اونا باشین خانم هاما. من نمیتونم امنیت دخترام رو تضمین کنم برای همین از شما کمک گرفتم. علاقه ای ندارم بچه هام رو درگیر بازی ای که خودم درگیرش شدم، کنم». در را پشت سرش بست و من را با مسئولیت محافظت از آنها تنها گذاشت.
از آن روز به بعد بیشتر وقتم را با آنها سپری میکردم. هردفعه هم تعداد دفعاتی که می پرسیدند :«پدر کجاست؟!». بیشتر میشد. با خودم گفتم، آنها بزرگ میشوند و بالاخره به همه چیز پی خواهند برد اما از طرفی هم وحشت داشتم. ترس از خراب شدن شخصیت قهرمانانه پدرشان. خودم را ناخواسته درگیر بازی او کردم و مجبور میشدم برای دفاع از دخترهایش، از نفرینم استفاده کنم. نفرینی که به خاطر شدت سرما و سوزشش به «کریستال کشنده» یا همان «نیش برف» معروف بود. میتوانستم آینده دیگری داشته باشم. در دبیرستان جادوگران درس بخوانم و از درجه های برتر باشم ولی محافظت از دو دختری که حتی نمی دانستند پدرشان درگیر چه چیزی است را ترجیح دادم. دفترچه خاطراتم را بستم. حالا خیلی وقته از رویداد رژه شبانه میگذرد و زمان زیادی است که میمیکو و ناناکو را ندیدم. با خود گفتم :«گتو...دردسر درست نکن. اونا هنوز بهت نیاز دارن. تنهاشون نذار. این آخرین خواسته ای هست که ازت دارم».
عالیییی
پست جدیددد
خیلی قشنگ بود😭
مرسی خوشگل من 😭🫂
عالیییییی
گوگولیم :>>>
خدایا خیلی قشنگ بود:)
واهای مرسی :>>>
عالی بود
عزیزدلمی
خیلی قشنگ بود
مرسی زیبام