
امیدوارم خوشتون بیاد گوگوای هاااا😘😘

گوشه ای تنها روی یکی از پله های مدرسه نشسته بودم. به انگشانم ور میرفتم به یک نقطه خیره شده بودم. مدام در دلم نام یکی را صدا میزدم. با هر بار صدا زدن بغضی محکم گلویم را فشار میداد.هنوز داشتم به حرف های اون شب فکر میکردم که با هر ثانیه که میگذشت خراش جدیدی روی قلبم ایجاد میشد. عینکم را صاف کردم.

به اطرافم نگاه کردم. بعد با عجله خودم را به دستشویی مدرسه رساندم. در یکی از ان ها را باز کردم و داخل رفتم.در را قفل کردم. خیالم که راحت شد ناگهان چشم هایم پر اشک شد انگار چشم های من از آسمان هم برای باریدن بیشتر عجله داشت.اشکهایم یکی یکی و به نوبت پشت سر هم رو گونه هایم جاری میشدند و روی زمین میریختند. لباسهایم خاکی شده بود. با دستهایم آن ها را تکاندم.ر را قفل کردم. خیالم که راحت شد ناگهان چشم هایم پر اشک شد انگار چشم های من از آسمان هم برای باریدن بیشتر عجله داشت.اشکهایم یکی یکی و به نوبت پشت سر هم رو گونه هایم جاری میشدند و روی زمین میریختند. لباسهایم خاکی شده بود. با دستهایم آن ها را تکاندم.

.توی همون حس و حالی که بودم ناگهان صدای پای کسی را از بیرون شنیدم که به طرف دستشویی می آید. نمی دانم چه شد اما سریع با دستهایم اشک هایم را پاک کردم. آینه ام را از جیبم در آوردم. وای خدای من گونه هایم سرخ شده بود. نفسی عمیق کشیدم. با خودم گفتم بهتر است کمی صبر کنم تا برود.چند دقیقه گذشت. صدای آب از بیرون می آمد.نفسم بند آمده بود. بلاخره صدای اون قدم ها را شنیدم که داشت از اینجا دور تر دورتر میشد. رو سریم را درست کردم و قفل در را با احتیاط باز کردم.سرم را بیرون آوردم تا مطمئن بشم که کسی اینجا نیست.

وقتی مطمئن شدم ارام ارام به طرف شیر آب رفتم. بازش کردم و مشت مشت به صورتم آب پاشیدم.خودم را درآینه روبرویم نگاه کردم.اب شر شر روی دستهایم جاری میشد.زنگ کلاس با فشار به صدا در آمد و من را از جا پراند.به خودم آمدم و شیر اب را بستم. بعد با قدم هایی محکم از آنجا بیرون آمدم و به طرف کلاس رفتم.راهرو شلوغ بود. به زحمت خودم را از لای بچه ها عبور دادم و وارد کلاس شدم.مثل همیشه سر جایم نشستم.خودکار و دفترم رو از داخل کیفم برداشتم و روی میز گذاشتم.با اشتیاق دفتر طرح تکشاخم را باز کردم و با خودکار ابی رنگم شروع به نوشتن کردم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادامه داره؟
فرصتتت