
لایک ها باید بالای ۱۰ تا باشه بعدی رو بنویسم
یهو تام بهمون اضافه شد باتعجب پرسیدم:تو اینجا چیکار میکنی؟ تام:هیچی دیدم مشکوک میزنی اومدم دنبالت وایولت:من؟وایسا عه اون دختره کجا رفت عه تام پروفسور مکگوناگال پشت.ت..تخته تام:چی برگشت سمت پروفسور پروفسور مکگوناگال گفت:مگه قرار نبود نیاین اینجا خانم برت و آقای ریدل اینجا خوابگاه دختراس چرا اومدین پنجاه امتیاز از گروهتون کم میشه و شب رو تو جنگل می مونین و فردا باید کلاس رو تموز کنید تام:پروفسور این یکم زیاد نیس؟ مکگوناگال:من نمی خواستم زیاد بهتون تکلیف بدم اما اینجا خطرناک و ممنوعه هست پس مجبورم وایولت:حداقل از گروه کم نشه
مکگوناگال:باشه اما بقیش سر جاشه تام:خب دیگه بیا بریم وابولت:تو اول برو من با تو نمیام تام رفت و منم بعدش رفتم پیش بچه ها و موضوع رو گفتم مارینا:ای دختره هواس پرت الان چطور می خوای بمونی تو اون جنگل سرد و ترسناک متیو:می خوای یه خرابکاری کنم منم بیام باهات؟ ریگولوس:تو خودت خطری دیگه باهاش بری چی میشه وایولت:نه نمی خواد یه شبه دیگه میرم و میام البته اون تام هم هست هعی متیو:مراقب برادرم باش یکم مرموزه البته بگم میتونه هواسش بهت باشه وایولت:نه من به کمکش نیاز ندارم
خب رفتم کار هامو کردم و رفتم شام بخورم وقتی تموم شد پروفسور مکگوناگال گفت:آقای ریدل و خانم برت بیاید پیش من خب باید بگم الان وقتشه برید جنگل هاگرید شما رو میرسونه و چون خودش کار داره میره خب راه افتادیم و هاگرید ما رو رسوند تام گفت:من به هر کسی نمیگم اما اگه میترسی با من همراه باشو بیا وایولت:نه خودم می تونم ترسو خودتی شروع کردم به قدم برداشتن و حدود پنج دقیقه بود که برای خودم می چرخیدم که یهو به صدایی اومد تام رو صدا زدم و دیدم نیست خیلی ترسیدم یهو یه گرگ بزرگ طرفم پرید چشمامو بسته بودمو جیغ میزدم که
دیدم دیگه صدایی نمیاد چشمامو باز کردم تام بود گرگ رو با یه ورد کشته بود بلند شدم کنارش وایسادم تام گفت:خیلی ترسیدی گفتم که نرو طرف دیگه ای خب بیا بریم رفت طرف یه درخت و کنارش نشست منم طرف دیگه درخت نشستم هم ترسیده بودم و هم خسته بودم و هم سردم بود گفتم:تام من مم..مننننو.ن گفت:چی؟ نیازی نیست از هواس پرتی خودت بود یکم گذشت و سرما بیشتر میشد به خورم لعنت می فرستادم که چرا رفتم خوابگاه یهو با صدای بلند از سر کلافگی گفتم:دیگه نمیتونم سردههههه تام پاشد اومد سمت و خم شد و کتشو دورم پیچید و نزدیک صورتم شد و گفت:از این به بعد اگه اومدی اینجا لباس بپوش مگه اون دختره مارینا نگفت سرده. پاسد رفت اون ور درخت و چشماشو بست اما از کجا میدونست مارینا اینو گفته؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی بود
ممنون🫂
عرررر
مدیذیذیتتبت
زیبایی
عالیهههه
زود پارت بعدی رو بزار
حتما❤
خییلی عالی بود لطفا زود به زود بزارررر
حتما امروز قراره بنویسم❤
🤩🤩🤩
علی بود ولی ببین فداتشم جون هرکسی که دوست داری زود زود پارت بدههههههههههه🫠🤍
الان فقط اگه ۱۰ تا لایک بخوره حتما بعد آخرین لایک میزارم😂❤
واییییییی😭
الان نت ندارم فردا حتما مینویسم که بررسی بشه
باورم نمیشه که طرفدار پیدا کرده😂💔
عالیییی بودددددد
ادامه بدههه 🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰😍
ممنون❤😘
💜🩵💙
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین کاربر ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست و اسلایس های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂