زمستان سرد است. باید هم سرد باشد اما از قلبم سردتر نه. روحم برفین شده. خورشیدم پشت کدام کوهستان پنهان شده؟!
زمستان سرد است. البته باید هم سرد باشد. اما تمام آن سوزهای طوفانی و بادهای سرد، در مقابل سرمای قلبم هیچ بودند. سرد بود. سردتر از همیشه. از آن اول هم قرار بود سرد باقی بماند. برف های قله هایش سنگین پابرجا بماند. اما همیشه سرنوشت آنگونه که تو تصور میکنی نیست. میان ناکجا آباد، خورشیدی طلوع کرد. یک گرمای تابستانی. آن موقع ها در عمارت کاری برای انجام دادن، وجود نداشت. یک مکان ساکت و تاریک. خدمه هایش را به اختیار خودم عوض میکردم. برای سرگرمی. برای اینکه زود از همه چیز خسته میشدم. آن روز یک ندیمه جدید آمد. یک نوازنده. اسمش «موریکو» بود. دختر طبیعت. چشم هایش، هر کریستال برفی را آب میکرد. چه برسد به کوهستان سرد قلب من.
دختر عجیب و چموشی بود. از قوانین من پیروی نمیکرد. هیچ وقت زیر بار حرف های سرپرست نمی رفت. همیشه دلش میخواست متفاوت باشد. دوست داشتم ازش بپرسم :«دختر، دلیل سرکشی هات چیه؟!». سرپرست گفته بود گذشته تاریکی داشته. نه، این دلیل خوبی نیست. گذشته من هم تاریک است. تاریک تر از سیاهی شب. یک بار ازش خواستم تا در مهمانی جانشین امپراتور، چنگ بنوازد. چهره اش مثل الهه های مقدس شده بود. پاک و معصوم. خورشید کوهستان من آنجا طلوع کرد. گرما بخش و زیبا. صدای ساز، برایم حتی از لالایی هایی که مادرم برایم میخواند، زیباتر بود. به جرئت میتوانم بگویم، حتی صدای چک چک باران میان برگ های درخت اقاقیا هم همراهی اش میکردند.
بعد از آن مهمانی، هر موقع صدای چنگ را می شنیدم، تمام کارهایم را رها میکردم. همه چیز را. میخواستم برای چند لحظه هم که شده فقط من باشم و صدای یک ساز. یک بار سرپرست ازم پرسید :«میخوایین بگم که بیاد تا براتون اجرا کنه؟!». مخالفت کردم. انگار شنیدن پنهانی موسیقی، برایم دلنشین تر بود. از پشت پنجره، چه در روزهای آفتابی و چه برفی، به اتاقک گوشه عمارت چشم میدوختم. دلبسته هنر یک نوازنده دوره گرد شده بودم. همه چیز سریع گذشت. قرار بود مثل همیشه، یک جشن معمولی باشد. جشن تاجگذاری شاهزاده. تا به خودم آمدم فهمیدم خیلی وقت است که نوازنده ام از عمارت رفته است.
از سرپرست سراغش را گرفتم. با تعجب گفت :«ببخشین سرورم ولی خودتون موافقت کردین که شاهزاده هرکدوم از ندیمه ها رو خواستن به قصر ببرن!». ندیمه؟! نه او این نبود. لیاقت و شایستگی اش خیلی بیشتر است. به دربار رفتم. درباره اش از شاهزاده سوال کردم. با لبخند گفت :«یعنی اینقدر اون نوازنده براتون ارزش داره؟! خیلی ببخشین ارباب کیناوا، اما من نوازنده شما رو نمیتونم برگردونم. اون دیگه نوازنده نیست. بانوی قصر شرقیه». بانو. بانو. با سرافکندگی قصر را ترک کردم. مثل این بود که آتش را از مشعلدان دزدیده باشند. او را از من گرفتند. نه. من نمی پذیرم. من نمیگذارم یک خورشید گرفتگی، سرزمینم را تاریک کند.
افکارم را به سرپرست گفتم. با ترس پاسخ داد :«سرورم؟! میدونین این یعنی چی؟! یعنی شورش علیه امپراتوری!». برایم مهم نبود. برایم مهم نبود که مردم بگویند، پسر فرمانده ارتش، علیه شاهش، شورش کرده. چیزی را از من گرفته بودند که باید برش گردانم. نیمه شب، شمشیرم را برداشتم و به دربار برگشتم. هیچکس جلودارم نبود. نباید هم باشد. من، بهترین جنگجوی این سرزمین بودم. قبل از رسیدن سربازان بیشتر، خودم را به قصر شرقی رساندم. وقتی درها را باز کردم، صدای چنگ شنیده شد. دنبال موسیقی رفتم تا راهم را میان تاریکی پیدا کنم. همان نوازنده. اشک در چشم هایش حلقه زد :«ارباب، میدونستم که میایین دنبالم». باید فرار میکردیم. به سرزمین های دور و ناشناخته. او اولین، آخرین و تنها کسی بود که به خاطرش همه چیز را فدا کردم. شهرتم، اعتبار پدرم و تمام دارایی ام را.
عالی بود ولی نباید در دسته ی انیمه قرار میگرفت
عی بابا 🗿
همیشه قشنگ مینویسی...
ماچ به کلت
وایب خوبی داد...
ماچ ماچ ✨️💕
خیلییییییییییی خوب بود فقط از چه انیمه ای بود؟
مرسی نفس...انیمه خاصی نیست داستان خودمه
🤗عالی بود🤗
لطف داری 🫂
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین کاربر ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست و اسلایس های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂
ممنونم زیبای وجود 3>
🫂♥️❤️