
نویسنده ریچارد دنی

پیش گفتار چیزهایی که اول باید بدانید من میتوانم با مرده ها حرف بزنم... نه اشتباه نخواندید. کاملاً حقیقت دارد. وقتی نه ساله بودم پدر و مادرم مردند و من به نیویورک فرستاده شدم تا با عمویی که نمی شناختم زندگی کنم شاید پیش خودتان فکر کنید پس حداقل یتیم نیستی اما میدانید من قبل از این اتفاق حتی عمو مونتی را ندیده بودم و پدرم هم آن قدر رابطه محکمی با او نداشت که بخواهد من را به او بسپارد. در واقع آنها از هم متنفر بودند اما پدر و مادرم از کجا باید میدانستند که قرار است. قطارشان با یک قطار دیگر تصادف کند و زندگی آنها و صدها نفر دیگر به پایان برسد؟ حتی هنوز وصیتنامه شان را هم ننوشته بودند. چند روز بعد از مرگ آنها من با هواپیما به نیویورک رفتم مجبور بودم خودم تنها تاکسی بگیرم و به ساختمان درب و داغانی با سنگهای قهوه ای بروم که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است فرو بریزد. خودم باید چمدانم را از آن پله های بتنی ترک خورده بالا میبردم و زنگی را می زدم که کنارش با یک ماژیک قرمز و با خطی بد نوشته شده بود سانتیاگو یک جورهایی از فشار دادن آن زنگ پشیمانم ای کاش میدانستم زندگی ام قرار است دچار چه اوضاع دیوانه واری بشود ای کاش میدانستم که دیگر به مدرسه نخواهم رفت دوستان جدید پیدا نخواهم کرد و دیگر نمیتوانم آن طور که میخواهم زندگی کنم چون از لحظه ای که پایم را در آپارتمان نم گرفته کثیف و بوگندوی عمو مونتی گذاشتم دیگر متعلق به او و دنیای او شدم عمو مونتی من یک کلاه بردار حرفه ای بود هر چند که کراواتش را پشت و رو میبست و موهای ناصاف مسخره سمت راست سرش را شانه نمیکرد تا مبادا خسته شود اما در گول زدن مردم در هر زمینه ای که میخواست استاد بود. او عاشق هدر دادن پولهایش هم بود و بیشتر پولش را صرف کشف این میکرد که چطور میتواند با روحها حرف بزند عمو مونتی در خانواده ای از واسطه ها و روح زبانها به دنیا آمده بود اما خودش معمولی بود و قدرت حرف زدن با روح ها را نداشت. روح زبان نامی بود که من روی خودم گذاشته بودم و او نمیتوانست این حقیقت را تحمل کند پس خودش را عوض کرد و باعث شد همه از او متنفر شوند. عمو پیشترها آدم خوبی بوده یادم میآید پدرم قبل از مرگش این را به مادرم میگفت اما بعدها وقتی مجبورم میکرد روی تشک دو نفره بدون فنر در اتاقی پر از اشیای ماوراء الطبیعی بوگندو بخوابم دیگر نمیتوانستم باور کنم هنوز هم آدم خوبی است
خود من یک روح زبان هستم تا هشت سالگی ام طول کشید بتوانم قدرتم را کنترل کنم و اجازه ندهم کسی متوجه توانایی ام بشود که این برای کسی به سن و سال من هنوز زود بود. با وجود قدرت کنترلم هر چند وقت یک بار روحی از گوشه ای بیرون میپرید و زهره ام را می ترکاند و این باعث شد عمویم به قدرت ارتباطم با روح ها پی ببرد. یک هفته بعد از اینکه برای زندگی پیش او آمده بودم داشتم چمدان غول پیکری پر از چیزهایی ماوراء الطبیعه را تمیز میکردم هنوز برچسب قیمت مغازه های روح گیری که عمویم به آنها سر زده بود روی خیلی از آنها بود داشتم ظرفی شیشه ای را که تویش چیزی مثل آب دماغ آبی بود بیرون میکشیدم که صورتی وحشتناک خودش را به شیشه کوبید و سرم جیغ کشید. شیشه را روی زمین انداختم و با تکه تکه شدنش بوی خیلی بد و حال به هم زنی همراه یک روح بدون بدن از آن بیرون آمد برای زمانی که به نظر میرسید تا ابد طول کشید دور دفتر کار عمویم دویدم و سعی کردم روح را در شیشه خالی مایونز اسیر کنم اما بی فایده بود روح آرام و قرار نداشت. همانجا بود که با شنیدن صدای دست زدنی آهسته فهمیدم کسی در تمام این مدت تماشایم می کرده است. عمو مونتی توی چهارچوب در دفترش ایستاده بود و همچنان برایم آهسته دست می زد. در حالی که لبخندی بدجنسانه سراسر صورتش را فرا میگرفت گفت می دونستم تو این قدرت رو داری همان موقع بود که فهمیدم دیگر زندگی ام هرگز مثل قبل نخواهد شد. البته کسی که با روح ها حرف بزند هیچ وقت کاملاً عادی به حساب نمی آید اما همان ته مانده از زندگی عادی ام هم داشت مثل ستون آجری نامرئی روی من آوار می شد. از آن به بعد من یک جورهایی عروسک خیمه شب بازی عمویم شده بودم. او آژانس روح گیری خودش را به راه انداخت و آن قدر مغرور بود که نام آن را هم گذاشت مونتی سانتیاگو روح گیر او به بهانه تدریس خانگی من را از مدرسه بیرون کشید و ما سفر به دور آمریکا را شروع کردیم در تمام این مسیر هم در حالی که من با مهربانی از روحها میخواستم کمتر سروصدا کنند. عمو مونتی دستمزدهایش را به جیب میزد بعضی وقتها هم اگر خوش شانس بودم اسکناس بیست دلاری جلویم می انداخت
ما خیلی سریع به یکی از بهترین آژانسهای خدماتی آمریکا تبدیل شدیم و حتی عکس مونتی در روزنامه ها و مجله های اینترنتی منتشر شد اما هیچ کس نمی دانست که در واقع این من هستم که تمام کارهای سخت را انجام میدهم اما چرا او را لو نمیدادم؟ به دو دلیل یک او من را به یتیم خانه ای میفرستاد که توسط آشناهای خودش اداره میشد و اوضاعم خیلی بدتر میشد.... دو او هر چقدر هم که عذابم میداد هنوز عضوی از خانواده ام بود. هر چقدر هم که به من میگفت لیاقت این قدرت را ندارم یا مجبورم میکرد حساب یکی دو تا روح را برسم اهمیتی نداشت میدانستم در کنار او اوضاعم بهتر است هر چند این چیزها باعث نمی شد. از پدر و مادرم عصبانی نباشم اما هرکاری میکردم نمیتوانستم با آنها ارتباط برقرار کنم فقط میخواستم از آنها بپرسم چرا رهایم کرده اند و چرا من را پیش عمو مونتی گذاشته اند. خیلی زود سالها گذشتند و من سیزده ساله شدم با این حال نمیتوانستم یک مسئله ساده ریاضی را حل کنم یا به شما بگویم یک نوترون چیست؟ راستش هنوز هم درست نمیدانم اما می توانستم در یک هفته دوازده کتاب بخوانم من عاشق کتابها شده بودم ما مدام در حال جابه جایی بودیم و من نمیتوانستم هیچ دوستی داشته باشم کتابها به من کمک میکردند این تنهایی و بی رفیقی و همین طور چرت و پرت گوییهای عصبی عمویم را راحت تر تحمل کنم کتابها را از همه چیز بیشتر دوست داشتم به همین دلیل زمانی که در یک صبح بارانی ماه اکتبر کتابداری در ماساچوست با ما راجع به عجیب ترین نوع تسخیر شدن کتابخانه ای توسط ارواح در دنیا تماس گرفت من با آغوش باز از آن استقبال کردم هر چند که چاره ای هم جز رفتن نداشتم چه کسی میدانست که این قرار است یکی از دلخراش ترین ترسناکترین پرهیجان ترین و متحول کننده ترین ماجراجویی های عمرم باشد؟
فصل اول دختری در پنجره از دفتر خاطرات سایمون سانتیاگو کتابخانه خیلی خیلی بزرگ بود طوری که مجبور شدم برای دیدن همه ساختمان چند قدم عقب بروم و همین باعث شد روی مانع وسط خیابان زمین بخورم تحقیقات اولیه را از طریق اینترنت انجام داده بودم بررسی ده ها فیلم از تجربیات مردم در کتابخانه و چندین مقاله قدیمی از دهه پنجاه راجع به بچه هایی که توی کتابخانه رفته و هیچ وقت برنگشته بودند. کتابخانه عمومی چیلدرمس در سال ۱۸۸۶ توسط جاناتان آر چیلدرمس ساخته شده و حتی خود شهر هم به اسم او نام گذاری شده بود البته آن کتابخانه روی یکی از بزرگترین و پر جمعیت ترین قبرستانهای آمریکا بنا شده بود و این جان میداد برای یک داستان روحی بسیار عالی جاناتان جسدها را بیرون کشیده و به قبرستانی در همسایگی آنجا فرستاده بود اما به خاطر زیادی جنازه ها هنوز خیلی از آنها همان جا مانده بودند و بعضی از آنها هم تنها خاکستر و استخوان هایشان به جا مانده بود با وجود هشدار خیلیها به او درباره نحس بودن ساخت و ساز روی یک قبرستان و همچنین مرگ اسرار آمیز سه تا از دخترهایش جاناتان باز هم از آرزوی ساختن کتابخانه عظیمش دست برنداشته بود. مدتی بعد از افتتاحیه باشکوه کتابخانه بقیه فرزندانش نیز به دنبال دسته دیگری از وقایع اسرار آمیز در همان ماه مردند چیزی از مرگ آنها نگذشته بود که همسرش بیمار شد و خیلی سریع از دنیا رفت و او تازه داشت نحسی و نفرین کارش را باور میکرد شایعات سریع تر از آتشی که در جنگل پخش میشود به گوش مردم رسید و کتابخانه خالی ماند و تا ماه ها هیچ کس وارد آن نشد. مدتی بعد بالاخره خود او هم دیوانه شد و برای رها کردن بقیه خانواده اش از چنگال نفرین همه شان را به کتابخانه کشاند و تک تکشان را مسموم کرد و دیگر هیچ خبری از آنها نشد. ساختمان تا سال ۱۹۵۲ خالی مانده بود تا این که یکی از بستگان دور کتابخانه را به ارث برده و آن را دوباره برای عموم بازگشایی کرد از زمان بازگشایی کتابخانه در ۱۹۵۲ تا به حال هم چندین کودک وارد ساختمان شده و هرگز دوباره دیده نشده اند بعضی ها در اثر سقوط از بالکن طبقه دوم مرده اند و به نقل از بعضی شایعات قاتل زنجیره ای معروفی از زیرزمین آنجا برای کارهای چندش آورش استفاده میکرده است گزارشهای بیشمار تسخیر شدگی توسط ارواح را هم فراموش نکنیم آن قدر مقاله و فیلم در این باره وجود داشت که هفته ها طول میکشید تا بتوانم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
🩷🩷🩷🩵🩵🩵
واااییییییی کتابخانه ارواحم خیلی قشنگ بوددد )))
(سلیقت تو خوندن کتاب عالیه )
وااااییی این کتابه🤩
تا حالا چند بار خوندمش
جلد دومش هم هست واییی😆