
من فقط من بودم. جایی در میان نورهای خورشید. پشت ابرهای پنهان زندگی. من فقط ترسیده بودم!

مردم میگویند یک قهرمان هیچ وقت نمی ترسد. گریه نمیکند. اما من اینگونه نبودم. شاید هم اصلا نمیتونم یک قهرمان باشم. بچه تر که بودم عروسک و کارت پستال های آلمایت را جمع میکردم به امید اینکه روزی مثل او شوم. شاید هم حداقل کمی شبیه تر. میخواستم قدرتمند باشم. در برابر مشکلاتم بایستم و بتوانم با ترس های روبه رو شوم. اما دنیا همیشه همین قدر ساده همه چیز را برایت فراهم نمیکند. اتفاقات زیادی افتاد. من ترسیدم. احساس ضعف کردم. کنار کشیدم و تمام آن حوادث باعث شد خوشبختی ام را گم کنم.

خنده هایم، خوشحالی هایم، احساساتم، همگی گم شدند. زندگی ام آنقدر سیاه شده بود که حتی کور سویی نور در آن ناپدید میشد. قدرت را در خشمم می دیدم. من حتی آنقدر قوی نبودم که دوستانم را نجات دهم. کسانی که به من اعتماد کردند و سرنوشت خودشان را تقدیمم کردند. من چکار کردم؟! چگونه توانستم بگذارم صدمه ببینند؟! تمام آن غرور و سربلندی و افتخار پس کجاست؟! کجاست آن احساسی که بهم نشان داد میتوانم از همه محافظت کنم؟! نه من این نیستم. یک نفر به من بگوید؛ خورشید زندگی ام کجاست؟!

همان لحظه صدایی شنیدم. همان کورسوی نور. همان روزنه امید. گوش دادم :«کاتسوکی...کاتسوکی...». در یک فضای خلا بودم. هیچکس یا هیچ چیزی اطرافم نبود. من کجام؟! ندایی گفت :«میشه باهم دوست باشیم؟!». درست پشت سرم یک پرده نمایش بود. پسربچه ای خندان با موهایی از برگ هم سبزتر. گفت :«کاتسوکی...میشه باهم دوست باشیم؟!». لبخند زدم. خودش بود. صدایی دیگر گفت :«کاتسوکی...من رو ببخش...». تصاویر مربوط میشد به دورانی که در دبیرستان بودیم. همیشه او را سرزنش میکردم. همیشه میدانستم او از من بهتر است ولی غرورم نمیگذاشت تا واقعیت را بپذیرم

ناگهان همه جا تاریک شد. تاریک تر از هر سیاهی. تاریک تر از شب های شهرمان. نگاهی به اطرافم انداختم. تنهام. درست مثل همیشه. میخواستم چشم هایم را ببندم. میخواستم برای چند لحظه هم که شده از اتفاقات اطرافم فاصله بگیرم. همان لحظه فریادی شنیدم :«کاتسوکی...بیدار شو! بلند شو! ما بهت احتیاج داریم! بهت نیاز داریم! کاتسوکی...!». شوتو. ایزوکو. ایجیرو. دنکی. بچه ها. هنوز نه. هنوز تمام نشده. نباید جا بزنم. نباید الان رهایشان کنم. من هنوز اینجام!

حالا یادم آمد! من اینجا هستم برای اینکه نگذارم کسی خاطراتم را نابود کند. اجازه ندهم کسی تمام مکان هایی که در کودکی ام در آنجا حضور داشتم را خراب کند. زمان هایی که با ایزوکو به رودخانه میرفتم و مسابقه می دادیم تا ببینیم، کدام سنگ مسافت بیشتری را طی میکند. همراه ایجیرو یا دنکی به غذاخوری بروم و آن یاکیتوری های تند و تیز را امتحان کنم. همراه شوتو به تمرین درام سرگرم باشم. دوباره مثل قدیم ها در دبیرستان درس بخوانم و سخت گیری های استاد آیزاوا را تحمل کنم. همراه بچه ها در پانسیون زندگی کنم و دوباره جنگ بالشت به راه بیندازیم. این زندگی ای بود که من میخواهم و نمیگذارم کسی آن را از من بگیرد!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
کاتسوکی پصرممم😢😢😢
اوهوووم
زیبایی در این پست رویت شد!
ممنون عزیزدل
اکلیلی شدم که
ماچ ماچ 🍨✨️
🌱✨️
خیلیی قشنگ بود
ممنون قشنگم
زیبایی به روایت پست>>>
ممنون عزیزدلم
تو>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
و تووو
پست>>>>>>
ماچ ماچ
کاتسوکی>>>>>>>>
بچممم
باز دیر رسیدم😑
مهم رسیدنه دختر 💀✨️
خیلیی خوبب بودددد عالییییی بهه شدتت عالیی🌝💫
ممنون پریزاد