
اینجا دردسرهای دبیرستان یو.ای است و من به عنوان دانش آموز جدید میخواهم از اینجا برایتان خاطره ای بگویم!

روز اولی که به دبیرستان یو.ای میرفتم هم ترسیده بودم و هم هیجان داشتم. تعریفش را زیاد شنیده بودم و هیچ وقت فکر نمیکردم سر از اینجا دربیاورم. شاید بپرسید؛ چه اتفاقی باعث شده تو را اینجا قبول کنند!؟ پس بهتان میگویم. چند وقت پیش، به طور اتفاقی یک اتوبوس از بچه های کودکستان را نجات دادم. خودمم نمیدانم چگونه. فقط دیدم که زمین نشست کرده و جلوی آن را گرفتم. حتی خودمم باورم نمیشد. همسایه ها دیدند و حالا من در این جایگاه قرار گرفتم. کارت شناسایی گرفتم و قرار است حسابی تلاش کنم تا در رتبه های برتر قرار بگیرم. اسم من هیامی سوگیرو است و میخواهم از دردسرهای دبیرستان یو.ای برایتان بگویم.

شاید بپرسید روز اولت چگونه بود؟! افتضاح! پایم را که در کلاس گذاشتم با آدم رو اعصابی به اسم "کاتسوکی" برخورد کردم. میخواست من را به خاطر انداختن کیفش، زنده زنده قورت دهد! بعد از آن رفتم گوشه ای نشستم. دختر جلوی من برگشت و گفت :«سلام! من توگا هستم اسم تو چیه؟!». بعد از اینکه خودم را معرفی کردم، گفت :«وای چه اسم قشنگی!». البته قبل از اینکه به سمتم حمله ور شود، "اوچاکو" جلویش را میگیرد و عذرخواهی میکند. نمیدانستم همه آدم ها در روز اول اینطوری هستند یا نه؟! بالاخره کم کم باهمدیگر آشنا شدیم. "ایزوکو" پسری مهربان و خجالتی است. "شوتو" فردی آرام و بی سر و صدا و سرش در کار خودش است. "مومو " و "نانا " انگار همدیگر را از قبل می شناختند و حسابی گرم حرف هستند. "نموری" هم آخر کار دست خودش میدهد. "ایجیرو" اخلاق بسیار مشابهی با کاتسوکی دارد ولی خب، حداقل برخورد اولش صیمی بود. "دنکی " هم سرش را با نقاشی هایش گرم کرده. افرادی هم مانند مینا، فومیکاگه، تسویو و بقیه هم اخلاقیات مخصوصی دارند، خلاصه که هرکسی یک جورهایی عجیب است!

کل روز؛ پر از شلوغی و سر و صدا بود. وقتی استاد آیزاوا، پانسیون را نشانم داد تا وسایلم را به آنجا ببرم، فکر میکردم بعد از یک روز پرتنش، بالاخره به آرامش و سکوت میرسم ولی سخت در اشتباه بودم! وقتی پایم را در پانسیون گذاشتم، احساس کردم وارد میدان جنگ شدم! بالشت هایی که از هر سمت پرتاب میشد. دعواهای بی پایان و بوی غذای سوخته ای که معلوم است خیلی وقته روی گاز قرار گرفته. فریاد میزنم :« استاد!! لطفا من رو اینجا تنها نذارین!!». همان لحظه در بسته میشود و من میمانم و یک ساختمان پر از دانش آموزان کلاس A-1! از آن به بعد دیگر سردردهای ناشی از بی خوابی و حرف زدن های بی وقفه برایم عادی شده. خدا عاقبتم را به خیر کند! استاد آیزاوا، هرگز شما را نمیبخشم که روز اول بهم گفتین :«نگران نباش هیامی! بچه های پانسیون کاملا ساکتن و توهم که خواب سبکی داری راحت میتونی استراحت کنی!». کجای این آدم ها ساکت است!؟

برخی مواقع همراه توگا، مومو و اوچاکو به خرید میرویم. البته همه مان ترجیح میدهیم مینا را نبریم چون اینقدر سربه هواست و از این مغازه به آن فروشگاه میرود، که دوبار تا به حال گمشده! توگا علاقه خاصی به مد و لباس دارد. لباس هایی را که خوشش بیاد را میپوشد و ازمان میپرسد بهش میاد یا نه. دروغ نگویم، واقعا دختر زیبا و خوش سلیقه ای است. هرچی که بپوشد بی نقص به نظر میرسد. حتی یک بار هم برای هر چهارتای ما لباس های یک شکل گرفت تا مثل همدیگر باشیم. اوچاکو هم غذا و تنقلات زیادی میگیرد. شکلات، چیپس، چوب شور و هر شیرینی که بگویید. برای همین وقتی که پسرهای پانسیون غذا را می سوزانند، ما دیگر غمی نداریم. به اتاق اوچاکو میرویم و با خیال راحت یک دل سیر کیک و چای میخوریم. شاید هم برخی مواقع دلمان به رحم بیاید و مقدار کمی از آن را با آنها شریک شویم. به هرحال گرسنه که نمیتوانند بمانند تا دوباره دردسر به بار بیاید!

البته ما تفریحات دیگری هم داریم. به عنوان مثال، آخر هفته هایی که همراه ایزوکو، کاتسوکی و شوتو به پیک نیک رفتیم. هرچقدر میتوانستیم، سوشی و تمپورا درست کردیم و در محلی مناسب آنها را باهمدیگر نوش جان کردیم! شوتو در درست کردن آنها مهارت خاصی از خودش نشان داد. تازه میتوانیم هرچقدر میخواهیم بازی کنیم. فوتبال یا حتی والیبال! کاتسوکی با اینکه به ظاهر عصبی است ولی قلب مهربانی دارد. برای همه مان یاکیتوری گرفت! کاری که اصلا هیچکس نمیتوانست باور کند. آخرش هم وقتی ازش تشکر کردیم، صورتش همرنگ توتفرنگی کیک اوچاکو شد. میگویم :«کاتسوکی، تو که میتونی اینقدر قشنگ لبخند بزنی خب بیشتر بخند!». فکر کنم خودشم بدش نیامد.

وقت هایی که از تکالیف رهایی پیدا میکنیم، جاهای مختلفی میرویم. ولی سالن بولینگ از آنجاهایی است که هیچ وقت قرار نیست فراموش شود! تازه تولد ایجیرو را هم همان جا گرفتیم. وقت هایی که باران میبارد، به حیاط دبیرستان میرویم و اصلا برایمان مهم نیست که بعدش سرما می خوریم. باهمدیگر غذا درست میکنیم حتی اگر آن را بسوزانیم. برخی مواقع هم استاد آیزاوا سری بهمان میزند. تکلیف هایمان را چک میکند و اگر شام هم نداشته باشیم، برایمان رامن میخرد. ترجیح میدهیم که آخر شب یا فیلم ببینیم و یا بازی کنیم. البته اگر بعضی ها بتوانند هیجانشان را کنترل کنند و وقتی می بازند به سمتمان حمله ور نشوند. موقع خواب هم، کوهی از پتو و بالشت را در وسط سالن میریزیم و میخوابیم. فکر کنم تقریبا اتاق ها بلا استفاده اند. البته ماجراهای کسایی مثل کیگو، رومی، شینیا و تسوناگو هم منحصر به فرد هستند و آشنایی من با آنها هم عجیب تر!

میپرسید چگونه؟! بهتر است ندانید ولی میگویم. فکر کنید دارید از دبیرستان خارج میشوید و قبل از اینکه در را باز کنید، شمایل خط خطی از در مدرسه عبور کند و به انسان تبدیل شود. تبریک میگویم! این شما و این آقای "کامیهارا"! یا اینکه وقتی میخوایین یک سری سوال درباره درس ادبیات نوین از آقای "تاکامی" بپرسین. شما را از پنجره به بیرون پرتاب کند و امیدوار باشین که شما را میگیرد! خلاصه که مراقب خودتان باشید ولی درباره درس معلم ها ازشان سوالی میپرسید. چون هیچکس نمیداند نتیجه چه خواهد شد. اما با تمام این حرف ها، بازم ما با آنها صمیمی هستیم و در مهمانی هایمان ازشان با روی باز پذیرایی میکنیم! نظر شما درباره دردسرهای ما چیست؟! منتظر نامه های بعدی من باشید!!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی به توان♾♾♾♾♾
آفرین به هونر شوما😊🙃
خیلیی خوب بودددد😭💪🏻🎉
ممنون زیبای من
روزت مبارک فرزندم^^
ممنونم زیباترین
روزت مبارک عزیزم✨❤️🩹
روز توهم مبارک نفسم
چقدر جالب بودد!
خسته نباشید.
قوربونت برم
خب دیگه.....
وقتشه برم برا بار هزارم مای هیرو رو ببینم🏃♂️
برو برو منم میرم 😭😂
عالی بودد😭
بوس به کلت 😭
عالییی
این انیمه رو با هیچی عوض نمیکنم🌝
آفرینننن✨️✨️
عالیی
ممنون خورشیدم
مثل همیشه عالی بود🛐✨️
مثل همیشه مرسی 💕