
برادر! ببخش که نتوانستم برادر بهتری برایت باشم! شاید سرنوشت ما باید اینگونه رقم میخورد! برادر! امیدوارم بهتر ازمن برای خانواده باشی

«هی برادر! بیا بازی کنیم. بیا دیگه». دوباره دستم را میکشد و مجبورم میکند باهاش توپ بازی کنم. به فضای باز میرویم و میپرسم :«خب شوتو! دوست داری چه بازی کنی؟!». دست هایش را بهم میکوبد و میگوید :«دنبال بازی! دنبال بازی!». با قدم های کوچکش سعی میکند از من فاصله بگیرد ولی او را زودتر میگیرم. بیشتر از هرکسی حواسم به شوتو است. میترسم زمین بخورد و تحمل دیدن گریه هایش را ندارم. میخندد و میگوید :«تویا! تویا! تو بهترین برادر دنیایی!». لبخند میزنم. بهترین برادر. میگویم :«نگران نباش شوتو! برادرت نمیذاره هیچ وقت هیچکس اذیتت کنه. این رو همیشه یادت بمونه». سپس به بازی مان با فویومی و ناتسو ادامه میدهیم.

برای آخرین بار به آخرین تصویر خانوادگی مان نگاهی می اندازم. چهره هایشان را یکی یکی به یاد می سپرم و در عرض چند ثانیه با تله ای از خاکستر یکی میشود. مادر، زنی آرام و مهربان. برعکس پدر، او لحظه ای از من غافل نشد. به من و تمام توانایی ها و نقص هایم، باور داشت. ناتسو، مغرورترین و شوخ ترین آدمی که دیده بودم. لحظه ای از خنداندن من دست برنمی داشت. فویومی، نسخه ای دیگر از مادر بود. آرام و با قلبی بزرگ. دلم برای دستپخت هایش تنگ شده. برای وقت هایی که اینقدر بهانه میگرفت تا اتاقم را جمع و جور کنم. شوتو. برادر کوچولوی دوست داشتنی من. هیچ وقت ازم جدا نمیشد. حتی موقع هایی که تکلیف مینوشتم، کنارم ساکت می نشست. مادر همیشه میگفت :«تویا، مراقب شوتو باش. اون بیشتر از همه به تو وابسته هست». راست هم بود. من هم اینگونه بودم.

یادآوری خاطرات برایم چیزی به جز غمی سنگین تر ندارد. آن روز چه اتفاقی افتاد؟! چه شد که تصمیم گرفتم به خاطر خودم برادرم را نابود کنم؟!هیچ چیز به یاد ندارم. به جز صورت بچگانه شوتو، فریاد های مادرم و فرار کردن ناتسو و فویومی. آنها از من ترسیده بودند. از برادر بزرگترشان که مراقبشان بود و نمی گذاشت کوچکترین صدمه ای ببینند. با خودم میگویم :«پدر، اگه اینقدر خودخواه نبودی. اگه هیچ وقت نمیخواستی فرزندی داشته باشی تا راهت رو ادامه بده، هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد». افکار او، مرا مسموم کرد. من فقط میخواستم پدرم با دیدنم سرش را بالا بگیرد. دستش را روی شانه ام بگذارد و بگوید :«پسر! بهت افتخار میکنم!». نمیدانستم خواستن این رویا، بهایی سنگین تر از تصورم دارد.

خواسته های او همه چیز مرا گرفت. تک تک آرزوهایم را سوزاند. وجودم را سیاه کرد و باعث شد از همه چیز نفرت داشته باشم. پدر، تو همه چیزم را گرفتی به خاطر اسم و رسم خودت. حالا من تمام آن شهرت را می سوزانم. به تمام انسان های دنیا نشان میدهم قهرمانشان با فرزندانش چکار کرد. من را کنار گذاشتی. رویاهای فویومی را نابود کردی. کاری کردی که ناتسو دیگر نمی تواند از ته دل بخندد. جوری با مادرم رفتار کردی که نمیتواند خودش را ببخشد. و در نهایت کوچکترین برادرم. خواستی جایگزین من باشد و او را از من دور کردی. فاصله ای که تو بین من و شوتو انداختی، باعث شد تا خانواده ام را ترک کنم. من دابی هستم. آن پسر بزرگتر شما که روزی تویا صدایش میکردید و برایتان همچون شکستی سنگین بود، دیگر وجود ندارد!

فریادی میشنوم :«برادر!!». برمی گردم. همان است. همان پسربچه ای که هروقت کابوس می دید بهم پناه می آورد. همانی که هرموقع پدر دعوایش میکرد، پشت من پنهان میشد. لبخند میزنم :«بالاخره دیدمت شوتو تودوروکی!». صدایش روحم را به درد می آورد :«برادر! لازم نیست اینکارو بکنی! نیازی نیست به خاطر گذشته ها خودت رو نابود کنی! تویا، باهام جوری رفتار نکن که انگار من رو نمیشناسی!!». از وقتی اسمم را تغییر دادم، تمام تلاشم را کردم تا خاطرات به یادم نیاید. نه خنده هایش، نه بازیگوشی هایش، و نه زمانی هایی که بهم میگفت برادر. فریاد میزنم :«تو هیچی نمیدونی! نمیدونی وقتی ترسیده بودم کسی نبود که آرومم کنه. تو نمیدونی وقتایی که میرفتم تو تنهایی تمرین میکردم تا افتخار پدر رو بدست بیارم یعنی چی. نمیدونی با تمام سختی هایی که کشیدم و آسیب هایی که دیدم، هیچ وقت پدر اسمم رو به زبون نیورد چه احساسی داره. نه!! شوتو تو هیچ وقت نفهمیدی مفهوم کلمه تنهایی یعنی چی!!».

:«اشکال نداره تویا، همه چیز رو دوباره باهم از اول میسازیم. همه چیز رو دوباره از نو درست میکنیم. خونواده مون رو. تمام بازی هایی که باید باهم انجام می دادیم رو. تمام وقتایی که میتونستیم باهم باشیم رو. تویا، این کابوس رو رها کن و باهام بیا!». به نظرم مثل یک رویا بود. شاید هم یک خواب شیرین. جایی که باهمدیگر غذا میخوریم، میخندیم و زندگی میکنیم. دوستش داشتم. خواستم چیزی بگویم که فریادی به گوشم رسید :«چکار میکنی شوتو؟! باید اون رو نابود کنی!! زود باش پسر!». همان مرد. کسی که کابوس تمام شب هایم بود. قبل از اینکه کاری کنم، شوتو گفت :«نه تویا!! اینکارو نکن!! برادر!!». اما خیلی دیر شده بود.

نفرتی که تمامی آن سال ها در قلبم لانه کرده بود، پرواز کرد. شعله هایش تمام وجودم را گرفت و سوزاند. آخرین چیزی که دیدم، چهره نگران و مضطرب شوتو بود. چشم هایی که به وضوح هنوز فریاد میزدند :«برادر! ترکم نکن!». من را ببخش برادر. هیچ وقت مثل برادرهای بزرگتر دیگران برایت نبودم. با کارهایم، بهت صدمه زدم. حتی نمی توانستم حضورت را تحمل کنم. غرورم، حسادتم و ضعف هایم، من و تو را به اینجا رساندند. برادر. وقتی بچه بودیم، همیشه من دنبالت میامدم تا بگیرمت. حالا نوبت توست. برادر کوچولوی من. چقدر بزرگ شدی. چقدر قوی شدی. چقدر من را یاد مادر می اندازی. برادر شیطون من؛ مراقب خانواده مان باش. من نتوانستم فرزند پرافتخار و خوبی باشم. جای من را طوری پر کن که مادر به خاطرم دیگر اشک نریزد. خداحافظ، برادر!!

ما چگونه به اینجا رسیدیم؟!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
گریه چیه خاک رفته تو چشمم😭😭😭
عاره باباااا خاکههه
اینا که اشک نیستتتت😢😭
عالی مثل همیشه
پستات خییییلییی خوبننن
قوربونت بشم من
خدا نکنه
هققق عالیی بودــ. 🥲
روزتتت مبارکککک
روزت توهم مبارک زیباترین مننن
روزت مبارک✨️✨️✨️
روز توهم مبارکککک دخیییی =)))
🫂🫂
روزت مبارک دوست عزیز🍃
عه وای روز چیه؟
15 دسامبر روز اوتاکو
واااوووو مرسی زیبامممم 3>
اصن امکان نداره تو بد بنویسی،نه؟
وای فدات شم بابایی 😂😭
عالییییی 🪶🍄
مرسییی
خیلی عالی بوددد
ممنون پریزاد
خیلییی خوب بوددد😭😭
ماچ به کلت
مگه میشه داستانای این کاربر بد باشه؟
پستات🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
واهاااای قوربونت برمم مننن 👀🦋
وای خدانکنه🌻