
هیچکس درد او را ندید. هیچکس ندای قلبش را نشنید که میخواست خانواده اش به او افتخار کند. او فقط کمی محبت میخواست همین!

قبلا به گونه ای دیگری صدایش میزدم. بچه تر که بودیم، به او "تویا" میگفتم. پسر بچه ای نیمه کوسه سرد و گرم. برای من، او یک قهرمان واقعی بود. پسری که میخواست همه توانایی هایش را ببینند. او فقط میخواست پذیرفته شود. نه از طرف انسان های غریبه و مردم دنیایی که تا به حال نصف آن را هم ندیده است. از طرف خانواده اش. تنها کسانی که دوستشان داشت. او به خاطر شهرت نمیخواست قهرمان شود. او فقط میخواست پدرش به او افتخار کند. سرش را بالا بگیرد و به پسر بزرگش افتخار کند. اما همه چیز اینقدر راحت نیست. او خودش را در این راه نابود کرد. استعدادهایش را نادیده گرفتند و حتی خودش هم نتوانست خودش را ببخشد!

«کیگو، چی داری مینوسی؟!». سرم را بالا میگیرم. همان چهره ای که روزی از اعماق قلبش می خندید و حالا تنها یک جسم از او مانده. لبخندی میزنم و میگویم :«هی تویا، دوست داری بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟!». سعی میکند خودش را بیخیال نشان دهد ولی میگوید :«باشه ولی امیدوارم رستورانی که میریم مثل دفعه قبلت نباشه. وگرنه تک تک پرات رو خودم میکنم، مرغ پرنده». لبخندی میزنم و راه می افتیم. نمیتواند چهره اش را به کسی نشان دهد برای همین کلاهش را تا پایین صورتش میکشد. اگر از آن اول، او را می پذیرفتند و مجبورش نمیکردند، کس دیگری باشد، هیچ وقت اوضاع اینگونه پیش نمیرفت. میتوانست با خیال راه قدم بزند بدون اینکه بترسد، کسی چهره اش را شناسایی کند.

بالاخره جایی را پیدا میکنیم و مثل همیشه ساشیمی سفارش میدهد. غذای محبوبش. میپرسم :«تویا یادته وقتی بچه بودیم، چی بهت میگفتم همیشه؟!». خودش را بی توجه نشان میدهد. ادامه میدهم :«همیشه میگفتم تو یه قهرمانی. یادته؟! اون موقع که تنها بودم و کنارم موندی. تو قهرمانم بودی تویا». غرغر میکند :«بهت گفته بودم من رو به اسم صدا نکن کیگو. ازش متنفرم». ادامه میدهم :«مهم نیست اسمت الان چیه. تویا یا دابی. تو همیشه برام همونی که هستی باقی می مونی. یه خواهشی ازت دارم.....». عصبی میشود و میگوید :«نکنه توهم مثل اونا میخوای که خودم رو تسلیم کنم؟! که به عنوان پسر یه قهرمان، بزرگترین شکستشم؟! یا اینکه سعی کنم خودم رو تغییر بدم؟!». سرم را تکان میدهم :«تویا، من فقط میخوام که خودت باشی».

«منظورت رو نمیفهمم». میگویم :«تویا، مجبور نیستی به خاطر اشتباهات پدرت خودت رو مقصر بدونی یا اینکه بخوای آینده ات رو نابود کنی. تو با تمام قدرت هایی که داری، بی نقصی. نیازی نیست به خاطر دردی که قبلا کشیدی، اینقدر خودت رو اذیت کنی. میدونم که گذشته هیچ وقت پاک نمیشه و....». نجوا میکند :«تو که میدونی هیچ وقت پاک نمیشه، پس چرا ازم میخوای همه چیز رو فراموش کنم؟! بعد از اون حادثه، من برگشتم خونه. فکر میکردم پدرم و یا حتی مادرم منتظرمن. میام و با خوشحالی ازم استقبال میکنن، درست مثل بقیه خانواده ها. اما پدرم رو دیدم. بدون اینکه اصلا یادش باشه، پسر بزرگش آسیب دیده، داشت به شوتو آموزش میداد. همون چیزایی رو بهش یاد می داد که از بچگی آرزو داشتم یاد بگیرم. من رو کاملا کنار گذاشته بود کیگو. میدونی تو اون لحظه چه دردی بهم تحمیل شد؟! اینکه خانواده ات باهات طوری رفتار کنن که انگار اصلا از اولشم وجود نداشتی؟! من میخواستم پدرم، بهم افتخار کنه. دست بذاره رو شونه ام و بگه تو باعث سربلندی منی پسر! اما جایگزینم کرد. حتی بعد از اون روزی که فهمید من نمیتونم مثلش باشم، اسمم به زبون نیورد. چجوری ازم میخوای که همه چی رو فراموش کنم؟!».

نمیدانم چه بگویم. حق داشت. بیشتر از هرکسی حق داشت. نمیتوانم جلویش را بگیرم. نمیتوانم کاری کنم که تمامی آن دردها ناپدید شوند. درست مثل جای زخم هستند. تا ابد می مانند و حتی اگر لمسشان کنی، دردش بیشتر میشود. ادامه میدهد :«کیگو، من تصمیمم رو گرفتم. نقشه ام رو عملی میکنم حتی اگه خودمم نابود بشم. ازت میخوام جلوم رو نگیری. روبه روی من قرار نگیر دوست من. تحمل این رو ندارم که تو رو هم از دست بدم. تنها کسی خانواده ام بود و قبولم داشت، با تمام عیب ها و اخلاقیات بدی که داشتم، تو بودی کیگو». اخمی میکنم و میگویم :«خودت بهتر میدونی که نمیتونم اینکارو نکنم. شغلی که به من محول شده، مجبورم میکنه». میگوید :«پس به قلبت گوش بده! نه به شغلت! کیگو محض رضای خدا فقط یه بار به حرفم گوش کن!». سپس غذایش را میخورد و بی سر و صدا میرود.

این آخرین مکالمه من و تویا بود. به آسمان شب خیره میشوم. نمیدانم چرا امشب ماه هم چهره اش را پنهان کرده. خودم را به زحمت به میله ای میرسانم تا به آن تکیه کنم. میگویم :«تویا، خودت رو نابود نکن؛ هی پسر من هنوز برات بستنی نخردیم. هنوز باهات سال نو رو جشن نگرفتم». کم کم خواب مهمان چشم هایم میشوند. به ستاره ها نگاه میکنم :«تویا، بهم قول بده...مراقب خودت باش». قبل از اینکه پلک هایم روی هم بیفتند چشمم به شعله آبی می افتند. صدایی میگوید :«کیگو! باهام حرف بزن! مرغ پرنده نادون! با خودت چکار کردی آخه؟! چطور تونستی؟! مگه نگفته بودی که قراره برام یخمک بگیری؟! هی پسر با توام!». لبخند میزنم. پس اینجاست. کنار من. میگویم :«دوست خوبم...تو بهترین قهرمانی بودی که دیدم...کی گفته که من به راحتی رهات میکنم هان؟! تو تازه بهم یه کیک تولد بدهکاری دیوونه!». تویا من را ببخش. نتوانستم مراقبت باشم. مراقب خودت باش دوست لجباز من
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من گریه نمیکنم...گریه منو_*سعی در کم کردن جو با مسخره بازی*...هه..هه..هب....عالی:)... و من رفتم عر بزنم کارم داشتین صدام بزنین خدافظ...
نرووو بیا ببینم خوشگلم 🤭🥲✨️
عررررررررررررررررررررررررررربگبگبگبمجبلنکلحققپقمبکلملحلنلمدرمخحت
بیا بغلممم
اومدممممم
خسته نباشی پیشی
عالی بود
قوربونت میوو ✨️✨️
🫂
بک بده
چشممم
😭
🤧🤧
وای... خیلی خوب بود🛐🛐🛐🛐🛐✨️✨️✨️
نمیدونم چی بگم
داره گریم میگیره😭😭😭
احساس میکنم این چند وقت شدم مایه گریهه 😂✨😭
😂😂😂
اما مایه ی گریه ی خوب
پستات عالین🛐🛐🛐✨️✨️✨️
نفس منی عزیزدلم 3>
فدای تو ثیثی🫂🛐✨️
وای خیلی وایب خوبی میدی🛐🛐🛐✨️✨️✨️✨️
بیا بوست کنم 😂🥺✨️
🫂✨️
از اونجایی که خیلی دوست دارم برات پست بعدی رو اسپویل میکنم (درباره رنگوکو هست) 🤭✨️
😐😐😐
خب پس اشکامو برا اونموقع جمع میکنم😂
😭😭😭
گریه نکننن
نمیشههه😭🤧
پس بیا باهممممم
من نمیخوام گریه کنممم
گریه نکننننننن
عه اول شدم
هیپیپ هورااا