
ما اینجا هستیم. درکنار هم. حتی اگر تمام مشکلات به سمتمان هجوم بیاورد، بازهم اهمیتی ندارد. ما همدیگر را داریم!

ما از همان اول سرنوشت خودمان را می دانستیم. به تک تک مشکلات و دردهایمان آگاهی داشتیم. اما خب، داستان ماهم سر درازی دارد. اسمش را گذاشتیم "توکیو مانجی" صدایش کردیم خانواده. اینجا کسی نیست که درد و عذابی در گذشته اش نکشیده باشد. اینجا کسی را پیدا نمیکنی که از دنیای بیرونش طرد نشده باشد. با تمام اینها، با تمام تاریکی های وجودمان بازهم یک خانواده ایم. پر از عیب و نقص اما سرشار از علاقه. همدیگر را فهمیدیم، شنیدیم، دیدیم و درک کردیم. اما آیا همیشه روزگارمان به همین شکل خواهد ماند؟!

«هی مایکی، میشه اینقدر داستان نگی و زودتر بیای؟! یه ساعته منتظر توام». خب داشت یادم میرفت. امروز تولد اما هست و باید برایش کادو بگیرم. البته بماند که دراکن از دیشب تا حالا مغز من را با حرف هایش خورده. کل هشت ساعت دیشب را داشت درباره سلیقه اما، مرا بازجویی میکرد. با بقیه قرار گذاشتیم تا برویم خانه پدربزرگ و برایش جشن بگیریم. آخرین تایاکی را برمی دارم و همراه دراکن به خرید می رویم. او هم هرچی دم دستش می رسد، داخل سبد می اندازد و البته زهی خیال باطل اگر من خریدهایش را حساب کنم! بالاخره نصف نصف حساب میکنیم. خودم بهتر از هرکسی میدانم که چقدر من و سرگرمی هایم را تحمل میکند. فقط برایم یک دوست نیست، خودش به تنهایی یک خانواده هست. خانواده یک نفره من. هم برایم به دلسوزی یک برادر است و هم به سختگیری یک پدر.

شاید بپرسید بقیه گروهم در چه حالی هستند؟! همین الان دارم کازوتورا را می بینم که در رستوران کوچکی مشغول به کار است. پسرک دست و پاچلفتی. خیلی بهش تاکید کردم که به خاطر استرس زیادت، اینکار برایت خوب نیست ولی خب گوشش هیچ وقت بدهکار نبود. سفارش های غذا را می برد و می آورد و دوباره از اول. از پشت شیشه دستم را تکان میدهم :« هی کازوتورا. زود باش!! باید بریم». بالاخره سرش خلوت میشود و پیشبندش را باز میکند و بیرون می آید. عذرخواهی میکند :«ببخشید مایکی. خیلی امروز سرم شلوغ بود». دستم را روی سرش میکشم. با لبخند میگویم :«مهم نیست. به هرحال داریم به سال نو نزدیک میشیم. عادیه که سرت شلوغ باشه پس بزن بریم! ».

دراکن به چیفویو زنگ میزند تا به ما در خیابان مرکزی، ملحق شود. گوشی را برمی دارد و صدای باجی هم میاد :«هی پسر. چند دقیقه دیگه میرسیم خیابون مرکزی. زودتر خودت رو برسون». کازوتورا با نیشخند میگوید :«نگران نباش دراکن. کسی قرار نیست زودتر از تو تولد اما رو تبریک بگه». با چشم غره اش به او میفهماند ساکت باشد. بالاخره آنها هم سر میرسند، باجی با همان لبخند محو نشدنی اش جعبه ای را نشان میدهد و میگوید :«ببین مایکی. برای خواهرت کیک تولد گرفتیم!!». در جعبه را باز میکند. یک کیک خامه ای بزرگ با توتفرنگی.

به سمت خانه پدربزرگ راه می افتیم. چیفویو میپرسد :«مایکی. هاروچیو و ایزانا و بقیه چی؟! مگه اونا نمیان!؟». پوزخندی میزنم و میگویم :«صبر کن. اوناهم میرسن. ایزانا و شینیچیرو دیشب رفتن خونه پدربزرگ و منتظرن». یک توقف دیگر هم بین راهمان داریم. مغازه عتیقه فروشی برادران هایتانی. وقتی پایم را داخل میگذارم، با قیافه های کسل کننده شان مواجه میشوم. طبق عادت، ریندو بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، میگوید :«خوش اومدین. اگه چیزی لازم...». با دیدن چهره هایمان معلوم است سر ذوق می آید. :«هی مایکی. بالاخره توروهم دیدیم!! ». میپرسم :«فکر کنم ران بهت گفته واسه چی اومدم؟! ». سرش را تکان میدهد و سفارشم را روی میز میگذارد. با همان زبان تند و تیزش میگوید :«تولد خواهرت مبارک مایکی! سلام ماروهم برسون». جعبه را برمیدارم و میروم. دراکن میپرسد :«برادرای هایتانی چی بهت دادن؟! ». برای اینکه دوباره حرصش را دربیاورم، میگویم :«چیز خاصی نیست. پیشنهاد یه گردنبند رو دادن منم استقبال کردم. فکر کنم هدیه محبوب اما بشه!! ». و بالاخره یک مشت نثارم میکند

بالاخره به کوچه منتهی به خانه پدربزرگ میرسیم. به ایزانا زنگ میزنم و میپرسم اما آمده یا نه. خوشبختانه هنوز برنگشته. به سرعت وارد میشویم. شینیچیرو واقعا در تزئین کردن، همه توانش را گذاشته. همه محو کارشان میشوند. کیک را از باجی میگیرد و در یخچال میگذارد. ایزانا میگوید :«همه تون به موقع رسیدین ولی نمیدونم سانزو کجاست. تلفنش رو هم جواب نمیده». دراکن اخمی میکند و پاسخ میدهد :«اون که عادتشه هیچ وقت جواب هیچکی رو نده!! ». اما به هرحال باید زودتر برسد چون شام را برعهده او و خواهرش گذاشته بودیم. بالاخره با اختلاف یک ساعت، سرو کله اوهم پیدا میشود. با لحن خودخواهانه همیشگی اش اعلام میکند :«ببخشین منتظرتون گذاشتم!! راستش هنرنمایی های سنجو یکم زمانبر بود». ظرف ها را به دست ایزانا میدهد و خودش را روی مبل رها میکند. سنجو هم درحالی که سعی میکند تمام ظرف ها مرتب روی میز بچیند، میگوید :« به من چه!! خودت از جلوی آینه کنده نمیشدی!! ». واقعا که هردویشان آزار دهنده اما دوست داشتنی هستند.

با همدیگر صحبت میکنیم. بعد از آخرین نبرد خونینمان، خیلی وقت است که با یکدیگر وقت نگذرانده بودیم. دیگر هیچ چیز مهم نیست. الان تنها چیزی که اهمیت دارد، این است که همه سالم و خوشحال بازهم با یکدیگر هستیم. درکنارهم. برای همیشه. سنجو و برادرش یک کافه زده اند و پول خوبی هم میگیرند. ایزانا خودش را با تابلوهای نقاشی اش مشغول کرده است. باجی و چیفویو هم با قنادی شان سر میکنند. شینیچیرو میپرسد :«پس هیناتا و تاکمیچی چرا نیومدن؟! ». سانزو گفت :«اون درگیر مراسم قبل نامزدیش هست. وقت نداشت بیاد ولی کادوش رو داد تا به اما بدیم». کازوتورا دوان دوان می آید و میگوید :«اما الان رسید!! زود باشین برین سرجاهای خودتون!! ».

بالاخره وقتی چراغ روشن میشود، همه فریاد میزنیم :«تولدت مبارک اما!». خواهر کوچولوی دوست داشتنی من. از ذوق در چشم هایش اشک حلقه میزند. فریاد میزند :«مایکی!! ایزانا!! شینیچیرو!! بچه ها!! واقعا ازتون ممنونم. وای اصلا نمیدونم چکار کنم!! ». دخترک میزند زیر گریه. سانزو در گوشم میگوید :«مایکی...خواهرت که از سنجو هم لوس تره!! ». واقعا خوشحالم که اما خواهرش نیست وگرنه ممکن نبود لحظه ای باهاش درگیر نشود. تولدت مبارک اما. امیدوارم سال دیگه هم اینجا، درکنار تک تک کسانی که حالا حضور دارند، بازهم تولدت را جشن بگیرم. ممنونم بچه ها. از تک تکتون ممنونم که من را با تمام عیب ها و نقص هایم پذیرفتید و درکنارم ماندید. خانواده زیبای من 3>
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود:)
حس کردم یه خاطره ی گمشده رو پیدا کردم...
جایی که همشون شاد و خوشحال و صد البته زنده ان:(
چیمیشد همشون همینجوری میشدن و هیچکس اون وسط مسطا نمیمرد؟:))
هعییی
یعنی چی دیر دیدم؟😭
نمیدونم 😭😂
وای تا نصفه توکیو ریونجرز دیدم ولی خیلی قشنگ بوددددددددددد😭✨️
ماچ ماچ
زیبا تر از قشنگ:)
ممنون زیبای من
زیبا🩵
تشکر
وایب داستان هات غیر قابل توصیف هستند...🛐
مرسی نفس من 3>
وایب پستات🛐🛐🛐
نفس منی 3>