
میخواهیم جهان را تغییر دهیم اما چگونه؟
زیر باران با بارونی سفید و چکمه هایی سفید قدم زنان در آسمان شب به سمت فروشگاه میرفت به نظرش شب خیلی بدی بود، شبی بود که پیرزنی که بهش میگفت مادبزرگ رو از دست داده بود، به فروشگاه رسید از فروشنده فقط درخواست آب کرد فقط و فقط یک بطری آب بعد به سمت خونه اش رفت، دو سال بعد به دبیرستان رفت دبیرستانی که جدید بود اون تنها دختری بود که موهای سفید داشت، موهای سفیدش باعث شده بودن که ابرو ها و مژه هاش هم سفید باشن ولی چشماش، چشماش عسلی بودن خیلی خوش رنگ بودن اون اجازه پوشیدن لباس های تیره رو نداشت فقط لباس های سفید چون، پروانه هاش لباس های سیاه رو دوست نداشتند
با کسی به جز خودش دوست نبود چون میدونست که نمیتونه با هیچکس کنار بیاد دخترای اونجا، فکر میکردند که خیلی خوشگلند یا شخص خیلی خاصی هستند که نباید بهشون چیزی گفت یا هرچی میگفتی جوابت رو میدادند کسی رو توی جمعشون راه نمیدادن پس، فکر کرد که تنهاست ولی، دختری که رنگ چشماش سفید و موهاش خاکستری بود به سمتش آمد:تو روهم توی جمعشون راه نمیدن نه، اونا فقط با کسایی که میشناسن حرف میزنن اگه میتونستم، یه گروه راه بندازم که بهشون نشون بدم شخص خاصی نیستن فقط اگه، برگشت و بهش خیره شد،گفت:واقعا جالبه ولی، چرا باید بخوایم بهشون جوابی بدیم؟ بزار به نادون بودنشون ادامه بدن اسم من آیو هست تو چی؟ 'من من کیمورا هستم. پس این یعنی باهم دوستیم؟ آره کیمورا از الان ما دوستیم! اونا باهم بودن دوستایی که باهم به خونه میرفتن و باهم به مدرسه، کیمورا فکر میکرد که شاید خبرنگار خوبی بشه و آیو یه نقاش خوب، در نهایت هیچکودوم به چیزی که فکر میکردند تبدیل نشدند آیو یه معلم شد و کیمورا یه نویسنده شد، آیو درحال درس دادن به شاگرداش بود،درسی که میداد درس زندگی بود، که ناگهان یکی از بچه ها پرسید:چرا باید درس بخونیم اگه زندگی میکنیم که درس بخونیم و سختی بکشیم و آخرش هیچی به هیچی، تمام روز با کیمورا به این موضوع فکر کرد کیمورا خواست کتابی بنویسه به نام؛"چرا باید زندگی کنیم" ولی در اواسط کتاب گیر کرد نمیدونست چی بنویسه، دیگه ایده ای درمورد اینکه چرا باید زندگی کنن نداشت باخودش فکر کرد که:حرف اون بچه درست بوده ما هیچوقت نمیتونیم کشور خودمون رو کامل تغییر بدیم چه برسه به کل جهان رو، کتابایی که من نوشتم بیشترشون انگیزشی بودن که انگیزه ای به دانش آموزا بدم اینکه چرا درس میخونن و تهدید هایی که در آینده ای بدون درس خوندن در انتظارشونه، توی همه ی اونا از تلاش گفتم که واقعا هم همین طوره اگه تلاش نکرده بودم الان نویسنده نبودم اگه آیو تلتش نمیکرد الان معلم نبود، پس چرا نمیتونم این یکی رو بفهمم؟ با تلاش و پشتکار که نمیشه جهان رو تغییر داد ولی،سوال اصلی اینه که:چه چیزی از جهان رو تغییر بدیم؟ تکنولوژی اش رو؟ خونه هاش رو؟ فرهنگش رو؟ شغل هاش رو؟ نه نه منظور اون بچه، آره منظور اون بچه اخلاق مردم جهان بوده که تغییرش بدیم
به آیو همه چیز رو گفت افکارش رو، نوشته هاش رو، و خلاصه همه چیز رو آیو بلند شد رفت بیرون لباس سفیدش رو پوشید و گفت:میرم تا به جهان درس بدم. بعد از این که رفت ویدیویی توی همه جا پخش شد همه جای جهان که باعث شد آیو رو به اخبار جهانی دعوت کنن آیو گفت:توی قصه ها و داستان ها وقتی کسی بمی.ره مردم اون شهر یا کشور درس عبرت میگیرند ولی نه کل جهان اگه قهرمانی که کل جهان رو نجات داده باشه بم.یره اون وقت شاید فقط چند درصد مردم درس عبرت بگیرند ولی بازم توی نسل های آینده، ماجرای فدا شدن جون یک قهرمان برای نجات کل جهان، فقط داستان و افسانه ای بیشتر نمیشه حتی بعضیا هم که اصلا از همون اول میگن وظیفه اون قهرمان بوده ولی فقط کافیه که خودشون رو جای اون بزارن ولی باز هم تمام قصه به تلاش ربط پیدا میکنه که اون قهرمان ها تلاش کردن و به اون جا رسیدند حالا
حالا اگه اینا واقعی بودن هم باز فراموش میشدن پس هیچ تضمینی نداریم که بگیم میشه کل جهان رو تغییر داد بعضیا بقیه رو مسخره میکنن چون فکر میکنن که واقعا خیلی خاصند ولی اینطور نیست همه یکسانند، ولی ما یعنی انسان ها این رو نمیخوایم باور کنیم اگه بازی باشه میخوایم که هرچه سریع تر توش از همه جلو بزنیم یا اگه خرچیزی باشه دوست داریم از دیگران جلو بزنیم میگویند که نباید تبعیض قائل بشیم ولی مسابقه هم نوعی تبعیض است چون مقام های اول دوم سوم جایزه میبرند اما، بقیه چی؟ حتی اگه باخته باشند هم وقتشان را برای تمرین گذاشتند مثلا مسابقه استعداد یابی که توش کلی کار خاص دیده میشه اما خیلی از اون ها حذف میشن و در نهایت گروه یا کسی که مونده برنده میشه و جایزه رو میبره، پس وقت اونا چی؟ همه حتما جمله ی "وقت طلا است" رو شنیده اید بیاید تحلیلش کنیم، منظور از کلمه ی وقت اینجا "زمان" است بله زمان، ولی چرا زمان رو به طلا که با ارزش است تشبیه کرده؟ من که میگم زمان از طلا هم با ارزش تر است، چون زمانی که ما داریم دیگه برنمیگرده، کسی نمیدونه که کی میخواد از این دنیا بره شاید همین چند ثانیه دیگه شاید چند روز دیگه یا حتی شاید چندین سال دیگه بخوایم به این زندگی پایان بدیم، ولی این ثانیه ها این دقیقه ها این روز ها و ساعت ها دیگه برنمیگردند حتی اگه بخوایم هم نمیتونیم به یک ثانیه ی قبل برگردیم یا زمان رو برگردونیم جولو ببریم یا حتی متوقف کنیم، چون این عمر ما هست اینها ثانیه هایی از عمر همه ی ما هستند که داریم از دستشان میدیم و رفته رفته عمرمان را کوتاه تر میکنیم پس باید تلاش کنیم؟ درس بخوانیم؟ از زندگی لذت ببریم؟ قدر همه را بدانیم؟ نه، ما باید در این ثانیه ها فقط شاد باشیم، خوشحال باشیم، گاهی غمگین هستیم ولی، میتونم به وضوح بگم که میتوانیم شاد باشیم، شاد بودن چیست؟ شاد بودن استعداد است آری به نظر من شاد بودن یک نوع استعداد است که در هرکسی بوجود نمی آید شاید الان با خود میگید که پس چطور اینهمه آدم خوشحال و شاد هستند؟ خب معلوم است آن ها تظاهر میکنند بله، تظاهر استعدادی که علاوه بر؛ غم،خشم،استرس،ترس،غرور و... در ذات ما هست ما خیلی ها تظاهر به شادی میکنیم هیچکس شادی واقعی را تجربه نکرده است، میخواید جهان را تغییر بدهید به مردم به انسان ها شاد بودن را آموزش دهید، اینا جنلاتی هستند که وقتی میخوایم داستانی رو به پایان بروسونیم میگوییم نه؟! بنابراین برای هدر ندادن عمرمون علاوه بر شاد بودن باید کاری کنیم دیگران هم شاد بشن یا به زبان دیگر؛مفید باشیم. به نظر من این جمله که میگوید خواستن توانستن است کاملا درست است ولی در این یک مورد نه، هیچکسی نمیتواند جهان را آنطور که باید تغییر دهد. اینها آخرین جملاتی بودند که از دوستم یعنی آیو، بهم گفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زیبایی میبینم🌚✨
عالیی
خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
یعنی عالی بوود، موفق باشی
اولین کامنت
اولین لایک
ناظرش بودم
میشه پارت دو هم داشته باشه؟
حتماا❤️
مرسییییی 💗💗💗💗