
کتاب تاریخ را که باز کنی؛اشتباهات مردم به قدری محکم توی صورتت سیلی میزند که اشکت را درمیاورد و صدای خنده طبقه اشراف به طبقه فرودست گوشت را میازارد.گرچه که عقاید و انسان ها و پیشرفت هایی در طی تاریخ دیده میشود،این شیرینی های کوچک نمیتوانند تلخی تاریخ و خانمان سوز بودنش را از بین ببرند.

طعم سیگار حلقومش را میسوزاند.به گوش هایش اعتماد نمیکرد.گل رزهای صورتی رنگ از دستش افتاد و پرپر شد.نامزدش،تنها کورسوی امیدش در این جهنم خبیث تر از آنی درآمده بود که انسان باشد.شاهزاده ها همگی اینقدر بدبخت بودند؟ولی شاهزاده های توی افسانه ها هیچوفت اینقدر درد نمیکشیدند...زندگیش را مرور کرد.دست بی رحم سرنوشت از پسرک موطلایی مادرش را گرفت که تنها کسی بود که باورش داشت.پسرک تنها ماند با پدر و چهار خواهر و برادرش و محکومیت به انسانی معمولی بودن.بار شکست را به دوشش اضافه کرده بودند و نمیگذاشتند برای موش ها آشپزی کند؛مدام در گوشش فرو میکردند که سایه مرده را دنبال نکن.خواهرش دلسوزی کرد و گذاشت فرار کند؛ولی هنگامی که فرار کرد اسیر گرسنگی شد.وقتی از این زندان گریخت برای کسانی بزرگتر از موش ها غذا پخت و پسرکی با کلاه حصیری او را عضو خدمه اش کرد.فکر میکرد گذشته سرد و نمورش را پشت سر گذاشته،ولی خانواده اش برای قدرت او را مجبور به ازدواجی سیاسی کرده بودند.مجبور شده بود با همرزمان قدیمی اش بجنگد و تنها کسی که انگار او را درک میکرد نامزدش بود؛ولی حالا که نامزدش قصد داشت او را بکشد به کجا باید فرار میکرد؟سعی کرد سیگار دیگری را با فندک روشن کند،ولی باران مدام آتش را خاموش میکرد.

روزگاری زندگی در شهر سفید آرزوی هرکسی بود؛ولی شهر سفید ساکنانش را به کشتن داد.مانده ام پس از تماشای مرگ پدر و مادر و خواهرت یکی یکی جلوی چشمانت چگونه ادامه داده ای؟وقتی دیگر کسی نبود که او را بشناسی چه حال شدی؟آه که چقدر دردناک بود شنیدن جمله:"من خیلی زیاد زنده نمیمونم"از دهانت.ای کاش میتوانستم در آغوشت بگیرم و دردهایت را جذب خودم کنم؛آنگاه راحت میشدی...متاسفم؛من یک دروغگو بودم ولی اگر حقیقت را به تو میگفتم کنارم میماندی؟متاسفم؛با آواره کردنت به قصد رفتن پیش تمام بیمارستان هایی که میشناسم فقط نمک روی زخم های قدیمت پاشید؛ولی تنها قصد من درمان تو بود.متاسفم؛متاسفم که به این زودی ترکت میکنم.امیدوارم به عنوان دلقکی شیرین که قبل از مرگش لبخند زده بود مرا به یاد بیاوری؛امیدوارم میوه قلب طوری که برایت آوردم به دردت خورده باشد.

به دنیا آمدن به عنوان اشراف زاده باید آرزوی هرکس میبود ولی اشراف ها خسته اش کرده بودند.تنها چیزی که بهش اهمیت میدادند پول بود و جایگاه؛اصلا به این فکر نمیکردند که همان شب همنوعان خودشان در حلقوم آتش فرو میروند.ولی او چطور میتوانست مثل آنها بیخیال باشد؟برادرانش قرار بود بمیرند...فقط چون در ترمینال خاکستری به دنیا آمده بودند؟ولی او هم شده بود مثل آنان.طبق حادثه ای حافظه اش از دست رفت و وقتی دوباره با دردناک ترین واقعه به دستشان آورد که زیادی دیر شده بود.

بوی خاک باران خورده به مشامش میخورد.به آسمان نگاه کرد،مثل همیشه باران میبارید.این کشور همیشه درحال گریه کردن بود؛درست مثل ساکنانش.بدن سردی که در دستانش بود اینگونه میگفت.باری دیگر به آن چهره آشنا خیره شد و نیرویش را به حنجره منتقل کرد.جنگ همیشه سرد بود و به همه بد میگذشت؛ولی برای پسرک موقرمز انگار به شدت سخت گذشته بود.زندگی پدر و مادرش را سربازی گرفته بود که فکر میکرد آنها نظامی هستند؛حالا همان سربازان مرده بودند.به دستان که؟به دستان خودش که به سرخی موهایش بود.چرا هرکاری میکرد صلح یافت نمیشد و جنگ سایه به سایه دنبالش میکرد؟

عشق برای همه گان مقدس بود و برایشان معنی کمال داشت،ولی در این قبیله همه فقط نفرت میشناختند.عشق درونشان گم شده بود و حتی کلیدش را هم گم کرده بودند.فقط نفرت شعله میزد و همه چیز را میبلعید.اما برای او چیز دیگری مهم بود؛گذشته شان و افتخار.عشقش موجب شد که خاندانش را از بین ببرد؛عشقش به دهکده اش و عشقش به خانواده اش.ولی همان عشق بود که او را به سمت مرگ هدایت کرد..عشقی که دور گلویش پیچید و باعث شد خون بالا بیاورد،از زیباترین نوع عشق بود!

زندگی اش انگار یک صفحه شطرنج بود و او یک مهره بی ارزش روی آن صفحه.وقتی یکی از چشمانش را به بهترین دوستش هدیه کرد و زیر آن سنگ بزرگ جان داد فکر میکرد مرگ بالاخره او را به دنیای دیگری برده؛ولی وقتی خود را کنار پیرمردی که میبایست تا الان فسیل میشد یافت به این نتیجه رسید که مثل همیشه اشتباه کرده است.پیرمرد جدش بود و بازیکن شطرنج.مهره های دیگر را به آسانی جلوی چشمانش میاورد تا بازی را با استراتژی خودش و جوری که میخواهد پیش ببرد:نشان داد که بهترین دوستش قلب عشقش را به بی رحم ترین و دردناک ترین شکل ممکن به دست آورده و هنگامی که بدن سرد معشوقه اش را به خودش میفشرد بر سیستم دنیا لعنت فرستاد.فشار زندگی در جایی که قبلا قلبش وجود داشت حفره ای خالی باقی گذاشته بود که شاید؛سالها بعد که کیش و مات میشدند باری دیگر پر میشد از قلبی که میتپید.

با دو گاز،مادرش توسط هیولاها بلعیده شد.نفرتی که در قلبش شعله میکشید توصیف ناپذیر بود.فقط اینرا میدانست:اگر امکاناتش را داشت،تمام این هیولاها را نابود میکرد.این شده بود هدفش.تنها چیزی که باعث میشد شبش را صبح کند.دلیل زندگی اش.بوی تعفن سربازهای مرده،آرزوهای از دست رفته و زندگی های سوخته روحش را می آزرد.باید هرطور میشد از خودش و خانواده اش محافظت میکرد؛ولی در تاریخ از او به عنوان شیطانی بزرگ یاد کردند،در صورتی که او میخواست فرشته شود.

داشت هوشیاریش را از دست میداد.احتمالا سرش به سنگی خورده بود.دیگر نمیتوانست نفس بکشد.آب او را به پایین میکشاند.خیلی خنده دار بود که در لحظه های آخرش فهمیده بود چرا به وجود آمده.او برای انتقام نزیسته بود؛بلکه او را به این دنیا آورده بودند تا مواظب خواهرش باشد...زندگی اش از جلوی چشمانش رد میشد،اوقات خوش با مادرش،رویاهای خواهرش،دردهای انتقام،لذت های نهفته در بازیگری...همه او را به این نقطه رسانده بودند؛به نقطه ای که او و پدرش را همراه هم از صفحه روزگار محو کند.حداقل،زندگی بدی نبود...

در آن تابستان شلوغ،تمام احساسات انباشته شده در قلبش مثل سمفونی ای دلخراش مدام نواخته میشد.حتی عقایدش هم شروع کرده بودند بر ضدش عمل کردن.از طرفی باور داشت ضعیف ها باید وجود داشته باشند تا قوی ها بتوانند بجنگند و از طرفی وجود ضعیف ها را کاملا بی معنی میدانست.این تضاد فکری ذره ذره وجودش را به نابودی میکشاند و نزدیک بود از بین ببردش.دیگر کسی نبود که برای او وقت بگذارد یا توجهش را به او دهد.بنابراین تصمیم گیری را خودش به تنهایی باید انجام میداد.راهی را انتخاب کرد که او را به زوال رساند و از بهترین دوستش جدا شد.هنوز هم دوستش را دوست میداشت؛ولی نقششان در این دنیا باعث شد دوستش او را به دست مرگ بسپارد.شاید اگر راه درست را انتخاب کرده بود...

دیگر کسی او را بخاطر خودش نمیخواست.همه فقط توانایی اش را میدیدند و احتمال پیروزی در جنگ را.اولش برای همه فرشته نجات بود؛ولی همانطور که گذشت شده بود بدترین دشمنشان.میتوانست هر نوع زخمی را درمان کند و از این سو،هیچ سربازی نمیتوانست مرخص شود.همه شان باید تا سر مرگ میجنگیدند که فقط دو معنا داشت:یا به دست دشمن به مرگ میرسیدند و یا خود را در دستان مرگ رها میکردند.یکی از مهربان ترین سربازها راه دوم را انتخاب کرده بود...درحالی که بی حس به دیوار خیره شده بود خون بوی دماغش را پر کرد.صحنه دار شده سرباز را و نفرین هایش و بوی خون باعث میشد بخواهد جیغ بزند.چه شد که کار به اینجا کشید؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی...:)
ممنونم،شنیدنشون از زبان شما ارزش داره.
وای خیلی زیبا بود نکو سان!
ممنونم😭
مطالبی که نکو چان میگذارد ، خارق العاده ان !
نه اینطور نیست،حداقل به پای مطالب شما که نمیرسه-
این شخصیت ها زیادی خوبن
خیلی خوب بودد
واو دیر دیدم
کلا هیچکی دیگه هم ندیده-
خیلی قشنگ بود وایوایوای
مرسیی😭
زندگی اش انگار یک صفحه شطرنج بود و او یک مهره بی ارزش روی آن صفحه.
______
نمیخوام از این حرفای انگیزشی و کلیشهای بزنما ولی..درواقع تمام مهره ها امتیاز دارن ، از سرباز که امتیازش یکه تا وزیر که امتیازش نه هست ؛ وسرباز که کمارزش ترین مهرهست بعد رسیدن به اون سر صفحه تبدیل به وزیر میشه که از لحاظ حرکتی واقعا مهره ارزشمند و بدردبخوریه . خلاصه تلاش کنید🦓
' سخنان حکیمانه من😕
این فقط یه متنه چرا ازش هزارتا فلسفه درمیاری💔
آره ولی اینجا چون به هدف نمیرسه ارزشی هم نداره-
اینو من ندیدم
چون هیچکی دیگه هم ندیده💔