
ناظر میدونم نمیتونم بگم این و منتشر کن ، ولی لطفا بکن
علامت الیزا : 💎 علامت دراکو :💚
چشمام رو بار کردم . رو تختم بودم . دراکو روی صندلی کنار تختم نشسته بود و داشت با قلم عجیبی روی کاغذ می نوشت . کمی تکون خوردم ؛ با این کار توجهش بهم جلب شد و کاغذ رو تاکرد و گذاشت تو جیبش . اومد پیشم و گفت 💚: الیزا !خوبی ؟ چی شد یهو ؟» 💎- آره خوبم ...» مکث کردم . گفت 💚: چی شد ؟ خوبی ؟ » 💎- چرا زیر چشات گود افتاده ؟ » 💚- ام .... هیچی نشده » 💎- چرا بهم نمیگی ؟ » 💚- باشه بابا ... دیشب نخوابیدم .»
💎- چرا ؟» 💚- خب ... تو اینجوری شده بودی و ... خب ، نگرانت بودم .» وقتی اینو گفت سرش رو انداخت پایین. گفتم 💎: ساعت چنده ؟ » 💚- ۹ صبح » 💎- ها! من یه شب کامل بی.هوش بودم ؟» 💚- آره .» 💎-دیشبچه اتفاقی افتاد ؟» 💚-نمیدونم ، تو تا خواستی بلند شی دوباره افتادی و تا الان بی.هوش بودی . نگران نباش ، پروفسور ها تا فردا بهت استراحت دادن ، نیازی نیست بری کلاس .» 💎- حداقل یه چیز خوب داشت 😅» ساکت بود و فقط به من نگا میکرد . 💎-چیزی ش... » تازه متوجه اشکاش شدم .
با سختی نشستم و گفتم 💎: دراکو ؟ چرا داری گریه میکنی ؟ » 💚- م...من گر...گریه نمیکردم !» اشکاشو سریع پاک کرد . دستاشو گرفتم . 💎- چرا بهم نمیگی چی شده ؟ » دستاش خیلی سرد بود ، نگرانش شدم . 💎- چه اتفاقی افتاده ؟» با تردید گفت 💚:این نامه رو بگیر ...» و نامه رو داد به من 💚- این نامه رو بخون ، همه چی تو این نوشته شده . فقط یادت باشه که بعد از اینکه خوندیش ، دوباره به حالت اول برش گردونی .» و از جاش بلند شد 💚- من باید برم . مراقب خودت باش !»
و رفت . سریع نامه رو برداشتم و دیدم که روش چیزی نوشته نشده . کمی فکر کردم و آخر سر فهمیدم چیکار باید بکنم. : آوپندیکولوم !( ورد ظاهر شدن نوشته های نامرعی) کم کم نوشته ها ظاهر شدند :
سلام الیزا باید بهت حقیقت رو بگم و میدونم که تو در این مورد خیلی کنجکاوی ، پس معطل نمیکنم . وقتی دیشب داشتیم تو رو میآوردیم هاگوارتز ، تو بی.هوش رو جاروی من سوار بودی . آخرای راه جارو تعادلش بهم ریخت و افتادیم . وقتی بلند شدم ، تا خواستم جارو رو تعمیر کنم ، به چیز تی.ز پشتم حس کردم . تا خواستم چوب دستیم رو بردارم ،صدایی منو TAHDIDکرد که اگه تکون بخورم تو رو میک.شه . وقتی چشمم بهت افتاد ، دیدم که مردی با صورتی پوشیده که مشخص نبود کیه چوب دستیش رو رو شاهر.گت گذاشته بود . اونا منوTAHDID کردن که تورو میک.شن . فهمیدم که خاندان تو و من ، به مشکلی با این آدم ها داشتند . و در آخر هم بگم که ، من از اعماق قلبم عاش.قتم ! و امید چندانی ندارم که این حس دوطرفه باشه ، اما به هر حال گفتم که بدونی . مراقب خودت باش ! امضا ، دراکو
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ام یه سوال
قصد ت.وهی.ن ندارم فقط فکر کنم آوپندیکولوم ورد اشتباهی باشه
ریویلو درسته
پارت ۶ رو همین الان گذاشتم
اصیل زاده - پ ۵ به لیست داستان های محشر💖 افزوده شد.
توسط Maral
ممنونننن
چه خوب
مثل وجود تو 🥰
ممنون💔
اشتباه شد❤️❤️❤️
خیلی ممنونم❤️
🎀🎀
خسته نباشید عالی بود
ممنون 💚🌙
میشه تو پارت ۵ دراکو با الیزا قهر کنه بعد پارت ۶ یا ۷ آشتی کنن؟
شاید بشه ،
ولی میشه دلیل قهرشون رو هم بگی ؟
کلا ۷ پارت داره رمانم ، و آخرش براتون سوپرایز دارم 🤭🤭
اگر میخوای میتونم یه رمان مالفوی هدی دیگه بنویسم اینجوری ادامه بدم
ببخشید دستم رو گزارش پیام آخرت خورد 😥
مجبور شدم پاکش کنم
ببخشیددددددددددد
ولی خوندمش
میخواستم پیتش کنم
❤
اشکالی نداره
پارت ۷ رو که گذاشتم میرم رمان جدبد با موضوعی که گفتی
سلام ، میشه برای رمان جدید یه اسم خوب بگی ؟ هیچی به ذهنم نمیرسه .🥲
ج چ: بی گناهی...
عرررررررر😭😭😭
من تازه دارم این داستان رو میخونم عالیه
مثل تو 🌙
خیلی دوسش دارم💚💚💚💚💚💚
منم تو رو دوست دارم 💚🌙🌙
❤️🌱
ادامهههههههههههههه
در حال نوشتننننننن
منتظررر😚☺️