ناظر جان ، جان مادرت رد نکن چیز بدی نداره .
تا خواستم پاشم لباس بپوشم ، چشمام سیاهی رفت و هیچی نفهمیدم . چشمام رو باز کردم . همه جا تاریک بود ، ولی فهمیدم که دیگه تو هاگوارتز نیستم . چوب دستیم حدودا دو متر اون ور تر بود ، اینو به حسی بهم میگفت . چشمام رو بستم و سعی کردم محل دقیقش رو بفهمم ، و موفق شدم . همه ی بدنم درد میکرد . به سختی از رو صندلی بلند شدم و به سمت چوب دستی رفتم . ۲٫۳ دقیقه دنبالش گشتم تا تونسنم پیداش کنم . -لوموس ! ٬ نه ...
دراکو سه چهار متر اون طرف تر افتاده بود رو زمین و داشت از دستش نوخ (برعکس)میرفت . هول کردم ، نمیدونم چرا . ولی سعی کردم وردی رو روش اجرا کنم که به هوش بیاد . تا خواستم فکر کنم که چیکار کنم ، فکری وحش.تناک به ذهنم رسید . دستم رو روی نبضش گذاشتم ، خیلی کند میزد . بیشتر ترس.یدم .
نمیدونم چرا ولی ، گفتم که شاید ممکنه تحت تاثیر وردی باشه .باید امتحان کنم ... فینیت ! بیدار شد ! نفهمیدم چی شد که یهو پریدم شلغب (برعکس) ... وقتی اینو فهمیدم که تو شلغب (برعکس) بودم . سریع به خودم اومدم و با خجالت رفتم کنار . گفت : چ... چی ش..شد ؟؟
- هی هیچی - مطمئنی ؟ - آ... آره سکوت - خب ، خب میبینم که خودتون رو آزاد کردین ... ههه ههه! -لوموس ! -تولدتون مبارک !!! بچه های اسلایترین اونجا بودن و چوب دستی ها شون رو روشن کرده بودند و تکان میدادند - ها ؟ به دراکو نگاه کردم . تو چشماش ذوق موج میزد . یکی از بچه ها گفت : خبر نداشتی ، نه ؟ سوپرایزت کردیم بابا ! تولدته ! گفتم : تولد من ؟ دراکو گفت : تولد تو . -تو از کجا میدونی ؟ شونه بالا انداخت .
گفتم : ولی .... دستت داشت نوخ (برعکس) میومد ... گفت : صحنه سازی بود ، برای اینکه واقعی جلوه بده . ولی آخرش ، خیلی غافلگیرانه بود ! تا خواستم جوابش رو بدم ، سرم گیج رفت و ....
اصیل زاده - پ ۴ به لیست HARI pater افزوده شد.
توسط آستوریا💚
ممنوننننن🩵🪽🩷
فرصتت☆
عالی بفرمایید کیک🎂
مرسیییییییی
من کیک می خواااام
منمم
وااایییی توللددددد
🥳
اصیل زاده پارت 5؟
تایید شد به زودی منتشر میشه
ممنوننننن🍉🍉🍉🍉🍉🍉
❤❤
آخ جون منتشر شد💚
آخ جون !🍉
قشنگه
مثل تو 🤞🏻
لایک شد مایلی به پستای منم یه سر بزنی؟
حتما!
ممنون 🌹