همیشه فکر می کردم در زندگی ام تیکه پازلی بیش نیستم ، تیکه پازلی که از یک پازل بزرگ ، که یک گوشه ی تنگ و تاریک و نمور را دارد . پازل زندگی ام هیچوقت بر وفق مرادم نگذشت جز آن روز ...
بعد از مدت ها دیدمش ، انسانی آسیب پذیر و زخم خورده . چهره ی آشنایی داشت ، اگر ، شاید اگر در روح و قلبم که به مغزم زنجیر بسته شده بودند رجوع می کردم در پی خاطره های گرد گرفته آن چهره به عزیز ترین آدم روی زمانی برایم بدل می شد ، هر که بود زمانی برای من دنیا بود ، عالمی بود که بی رحم بود ،
، می گفت خوب است اما دردی که بر روحم زد ، از هزار زخم نمک پاش بد تر بود . در میان آن طوفان در ذهنم ، لبخندش مرا از کابوس هر شبم بیدار کرد .پرسید حالم خوب است ؟
اگر دیدنش مرا آزرده کرده میرود ، تا نباشد .چیزی که نگفتم دستش را در جیب شلوارش کرد و چیزی در آورد . گفت : این تیکه پازل را در جنگل پیدا کردم . برایم خیلی عزیز است ، دادم برایم گردنبدنش کنند تا به عزیز ترینم بدهمش ، و حالا عزیز ترینم را یافته ام !
گردنبند که به دستانم خورد ، تیکه پازل آشنا برایم آمد . آن پازل را داشتم . در اتاقم داشتمش . یک روز که با مادرم به جنگل رفته بودیم ، تیکه پازلم گم شد و شاک هایم سرازیر . آن روز شروع زندگی یک تکه پازلی ام بود ، چون از پازلم مراقبت نکردم . به عمق چشم هایش نگاه کردم ، همان بود ، همان بود !
"آن تکه ! " به لیست زیبایی🩻🦋 افزوده شد.
توسط Black cat
ممنونم فرشته🌚⚘️
به نظرم نباید میگفتی: "کسی به اینجا محل سگ نمیذاره"
من محل گذاشتم😂
دونفر محل سگ گذاشتن😂
۶ دی عالیههههه
ارهههههه
کوشی بچه؟