به نظرتون فصل ها چجوری به وجود اومدن؟ درسته این افسانه حقیقت نداره اما داستان قشنگی داره... ناظر بدون که براش زحمت کشیدم.
پرسفونه دختر زئوس و دمتر دختر زیبا و بسیار خوبی بوده همه هم دوستش داشتن . یه روزی با دوستاش رفته بوده توی دشتی پر گل برای دیدن گل انا که زیباترین گل اون زمان بوده.
بعدش یهو از توی دل زمین گلی رشد میکنه به اسم(نرگس) پرسفونه هم که دلی پاک داشته میخواسته اونو برای مادرش دمتر بچینه. همین گل هم ریشه اش بزرگتر میشده و تولید مثل میکرده پرسفونه میره به سمت گل تا بچیندش اما همین که دستش به گل میخوره زمین شکافته میشه و هادس(خدای جهان مردگان)
از توی دل زمین بیرون میاد و پرسفونه رو میدزده. پرسفونه مادرش رو صدا میزنه اما کسی نمیشنوه هادس هم دوستای پرسفونه رو تهدید به مرگ کرده که اگه چیزی بگن اونارو میکشه. اما یه لحظه پرسفونه چنان فریادی میزنه که دمتر میشنوه. متوجه میشه که هادس که چند سال بوده عاشق پرسفونه بوده اونو دزدیده و ناراحت میشه. پس به پدر پرسفونه زئوس میگه که دخترشون توسط هادس دزدیده شده. پس زئوس به هرمس که یکی از دستیار های وفادارش بوده میگه که لطفا پرسفونه رو پیدا کن و هرمس دست به کار میشه..
خب چند سال میگذره ولی هرمس پرسفونه رو پیدا نمیکنه. دمتر از شدت ناراحتی از اونجایی هم که الهه ی سرسبزی و حاصلخیزی بوده دیگه نمیذاره گیاهی رشد کنه پس گیاهان پژمرده میشن و به همین دلیل هوا روز به روز سردتر و سردتر میشه تا اینکه یه روز هرمس راهی رو برای ورود به جهان زیرین پیدا میکنه.
خب وقتی وارد اونجا میشه پرسفونه رو پیدا میکنه و بهش میگه بیا بریم روی زمین. ولی پرسفونه میگه که من 6 تا دونه انار از این جهان خوردم. هادس میگه از اونجایی که 6 دونه خورده و کل سال 12 ماه داره نصفش رو پیش من میمونه نصف دیگه اش رو هم پیش دمتر. (حالا میگین چرا به همین سادگی قبول کرد؟ چون حتی هادس هم مجبوره به حرف دمتر گوش بده) وقتی که هرمس این خبر رو به دمتر میگه دمتر شدیدا ناراحت میشه اما قبول میکنه. وقتی که پرسفونه وارد زمین میشه دمتر زمین رو سرسبز میکنه(بهار) 3 ماه بعد از اونجایی که دمتر بسیار شاده که پرسفونه برگشته پیشش هوا رو کمی گرمتر میکنه( تابستان)
و وقتی که پرسفونه میره دیگه دمتر دست از کار میکشه و به این ترتیب پاییز و زمستان پدید اومد. راستی هادس هم با پرسفونه ازدواج و زندگی خوشی رو(احتمالا) سپری کردند. البته نظریه های مختلفی هم وجود داره مثلا میگن پرسفونه از شدت گرسنگی انار میخوره یا حواسش نبوده یا هادس گولش زده یا از عمد خورده چون نصف زندگیش هم توی جهان زیرین بوده.
خب عزیزان امیدوارم از این افسانه لذت برده باشید. میدونی من برای ساخت این تست زحمت کشیدم تو هم زحمت کشیدی که با چشمای خوشگلت اونو خوندی پس انگشتتو ببر روی اون قلبه پایین تا قرمز بشه. اینجوری یه انرژی به من دادی. اگه هم که فالوم کنی هم ممنونم❤
خیلیییی قشنگ بودددد🛐🛐🛐🛐🛐
لطف داری فرشته
💕🎀😘😘😘
عالی بود✨♥️
ممنونم
✨✨
جهت خالی نموندن
🙂🙃