
《...یکی از سخت ترین کار هایی که باید میکردیم،صبر کردن بود!...exxp》
{کمی قبل،محفل پریان}...مورینا:خب اعضای شورا،ما گردنبند رو پیدا کردیم!...همونطور که به اطلاعتون رسوندن جاش امنِ و کسی هم که میتونه فعالش کنه، یعنی enfp رو داریم!...ارتش مون کامله و فردا صبح به سوی مقصد بزرگ مون حرکت میکنیم!...یکی از اعضای شورا که لباسی سرتاپا آبی به تن داشت و موهایش مانند امواج دریا تکان میخورد و آن را نِوا صدا میزدند، گفت:ملکه،خودتون میدونید که احتمالا ارتش ما کفاف تمام نیرو های شرورانه ای که اون بیرون علیه ما قد علم کردن رو نمیده!.. نِوا خواست تا حرفش را کامل کند که مورینا توی حرفش پرید و گفت:این دفعه نه!جز enfp پانزده نفر دیگه هم هستن..احتمالا قدرت ما درکنار اون ها برتری داشته باشه!..قوی تر از چیزی هستن که بنظر میان!...یکی دیگر از اعضای شورا که لباسی مانند مرجان های سبز دریا پوشیده بود گفت:حرف حرف ملکه ست،ما نیرو هامون رو تا فردا صبح آماده میکنیم!.. مورینا لبخندی شرورانه روی لبش نشست و گفت:عالیه...
{زمان حال،اتاق استراحت}...infp:یعنی داری میگی ما یه روز تحت فرمان کامل اونا بودیم!؟ intp:بله!..واقعا نمیفهمم کجای فهمیدنش مشکله؟..istp:این قسمتش که چرا!؟...intp:برای اینکه نزارن enfp رو نجات بدیم!..infj: گفتی enfp؟و نجات؟...چیزی یادم نمیاد!...intp:پس بزار توضیح بدم که چیشد!entp وintj اونو کشون کشون بردن تا زندان الماسی بدون هیچ احساسی!انگار اصلا براشون مهم نبود!شماهم نگاه کردید...چون همه تون تحت کنترل اونا بودید!...intj:لعنت بهشون!.حس میکنم عذاب وجدان دارم...entp:منم ی حس عجیبی دارم...انگار همونیه که تو میگی..estp:خب اگه بخواید ناراحت گذشته باشید هیچ وقت enfp نجات پیدا نمیکنه!..باید بریم کمکش!...istj:نه!...این یعنی خودمونو بندازیم تو تله!...ما زیر دویست متر آبیم!..راه فرار نداریم! سریع لو میریم...enfj:باید ی نقشه بکشیم!...esfp:عیبابا!...همیشه نقشه!...از نقشه کشیدن متنفرم!..istj:واقعا؟..ولی از نظر من اکثر مواقع لازم و کار سازه!..esfp:خب منم همینو گفتم دیگه!...entj:خب،وسایل و جمع کنید،خنجر هاتونو جاسازی کنید،منم میرم نقشه رو بیارم ببینم باید کجا بریم..همه موافقت کردند و مشغول آماده شدن،شدند.
{در همان بین،زندان الماسی}...enfp خسته تر از همیشه بود،یک روز تمام از اضطراب بیش از حد خوابش نبرده بود و در همان زمان همراه با آنیسا_پرنسس سِیرن_نقشه ی فرار شان را مرور میکردند... آنیسا:خب،بنظرم این نقشه کم خطر ترین و بی نقص ترین نقشه ای عه که میشه توی این زمان کوتاه کشید...enfp خمیازه ای کشید و گفت:آره اره..فقط باید دعا کنیم intp هرچه سریع تر بقیه رو از طلسم آزاد کنه...آنیسا:اره،حالا هم یکم بخواب،راه درازی در پیش داریم!...enfp:باشه فقط قبل از اینکه بخوابم یه سوال داشتم،این گردنبند جریانش چیه؟!...آنیسا کمی درنگ کرد و گفت:فکر نکنم تقدیرت این باشه که وقتی توی یه زندان نفوذ ناپذیر گیر کردی از زبون من بشنویش!..خودت به وقتش متوجه میشی،فقط اینو بدون که یه جورایی مهم ترین شئ توی این سرزمین همین گردنبنده!برای همین همه ی سرکرده های سرزمین ها میخوانش!...enfp:خب..اگه انقد همه میخوانش،چرا زود تر از ابیگل ندزدیدن؟!...آنیسا لحظه ای خندید و سپس گفت:ابیگل مثل یه رابط میمونه،بین دو دنیا و ابزار و اشیاء جادویی، این یعنی تا چند روز پیش این گردنبند و این وسایلی که شما دارید توی جادوکده ش نبوده!...یجورایی چیزی که الان داری رو احضار کرده!...و بدون مالک حقیقی ش احضار نمیشده!...enfp سرش را خاراند و گفت:اوه!...این همه اطلاعات پیچیده واقعا ته مونده ی انرژی مم گرفت!...بنظرم دیگه بخوابم...سپس هردوی آنها خندیدند و چند لحظه بعد enfp در خواب عمیقی فرو رفت...
{کمی بعد،اتاق استراحت}...همه آماده شده بودند و گرد هم نشسته بودند.entj که نقشه اش را روز زمین جلوی دید همه گذاشته بود بعد از کمی تفکر گفت:خب،این نقشه مارو توی دریاچه نشون میده که خیلی چیز عجیبی نیست!..entp:واقعا!؟...فکر میکردم توی کویریم!🤡entj نگاه ترسناکی به entp انداخت و ادامه داد:هدف بعدی مون در اعماق جنگله،جنگلی که مشخصه پیر و تاریکه!...isfp:غلط نکنم قراره حسابی ترسناک باشه!...infp:نه ب.ب.بابا!...ت.ت.ترس چیهه!...esfj:اگه بتونیم یجوری برنامه ریزی کنیم که همیشه حواسمون به همهچی باشه نگرانی ای وجود نداره!...estj:مشکل همینه!..شما اصلا اهل برنامه ریزی و حواس جمعی نیستید!...istj نگاه ترسناکی بهestj کرد و intj گفت:بهم برخورد!...enfj:راستی، آنیسا چی میشه؟!...infj:قول دادیم،مجبوریم بهش عمل کنیم.وقتی مارو از اینجا برد بیرون،دیگه یکی از ما میشه...intj:ولی این قضیه مشکوکه،نکنه ی نفوذی باشه؟!...و بعدش بهمون خیانت کنه!؟...isfj:فعلا هیچ راهی نداریم تا بهش اعتماد کنیم!...بحث بالا گرفته بود و هرکس نظرش را مطرح میکرد که بعد از چند دقیقه در اتاق کوبیده شد...
:ینی کیه!؟...intp:نمیدونم،منکه میگم باز نکنیم بابا!من حوصله ندارم دوباره با هزار بدبختی طلسم بشکنم!...enfj:اگه اومده باشن کمک مون چی؟!..istp:آره آره! حتما!..با اسبای تکشاخ و اکلیل و با قلبی سرشار از محبت!.اه،خودم حالم بهم خورد!..صدایی از پشت در گفت:منم!..آنیسا..این بحث کثیف و تموم کنید و بیاید درو باز کنید!..entp با لبخندی غرورمندانه گفت: یه حسی بهم میگفت خودشه ها!ولی نگفتم ک فکر نکنید خیلی آی کیو تون پایینه!...intj:هاها شوخیِ بامزه ای بود! اتفاقا اگه میدونستی میگفتی تا وقتی که مشخص شد حق با توعه تا پونصد سال بکوبونیش تو سرمون!..esfj:بنظرم بحث و تموم کنیم بهتره ها!...آنیسا از پشت در گفت:آخ گل گفتی!..من خسته شدم!!..isfj:خب من میرم درو باز کنم شما انقد بحث کنید تا فسیل شید!...و به سوی در قدم برداشت و در را به آرامی باز کرد.آنیسا وارد اتاق شد و با پوزخندی به isfj گفت:دستت درد نکنه!تو نبودی تا شب پشت در میموندم!..esfj:و من البته!..چون من یادشون انداختم!..آنیسا:بله بله،و شما...intp:خب،رفیق دزد(اشاره به این موضوع که با رفیق قدیمی اشenfp دوست شده و یک جورایی او را از intp دور کرده،البته از دید intp) اینجا چیکار داری؟!... آنیسا:واقعا حس نکردید یه چیزی،مثل یه تیکه ی پازل،کمه!؟.. entj:چرا اتفاقا،من برعکس entp باهوشم!...entp:هه! فعلا که من صد بار جون تونو نجات دادم!..entj چشم غره ای به entpرفت و ادامه داد:یه نقشه لازم داریم!..آنیسا گفت:دقیقا!..منو enfp بی نقص ترین نقشه ی ممکن و کشیدیم،حالا باید شما رو در جریان بزاریم!...
{گمشده در خط زمانی،ناکجاآباد}...همه چیز تار بود.به سختی اطراف را میدید.به سختی دوستانش را دید که گرد هم ایستاده اند و به سوی آنها قدم برداشت.چند قدمی به جلو رفت تا روی خط بنفشی که بقیه ی افراد هم ایستاده بودند قرار گرفت و سرجایش میخکوب شد.گردنبند قدرتمندش به حرکت در آمد و جلوی صورتش قرار گرفت.سلاح های دوستانش هم همینطور.ناگهان همه چند سانتی متری از زمین فاصله گرفتند و سلاح هایشان به گَرد های رنگارنگ تبدیل شده و در اعماق وجود مالکشان سرازیر شدند و لحظه ای بعد...enfp از خواب پرید...نفس نفس میزد،این چند وقت خواب هایش عجيب تر از همیشه شده بودند...تنها بود،توی زندانش...فضا آرام و ساکت بود تا اینکه صدایی از پشت سر enfp اورا از جا پراند.مورینا:خوب خوابیدی؟...enfp:یااا...توروحت!...ترسیدم!... مورینا خندید و ادامه داد:تاثیر گردنبندته،خواب هاتو میگم.عجیب شدن نه؟..enfp تعجب کرده بود،او از کجا میدانست؟..گفت:آره،تو از کجا میدونی اونوقت؟!...مورینا:اونش مهم نیست...این مهمه که خوابایی که میبینی فقط یه رویا نیست نیست...سرنخه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود🌷
________________________________
یه قرعه کشی ۴۰۰۰۰ امتیازی داریم😉
هر شانس فقط ۳۰۰ امتیاز 🥳😁😇
پس بدووو شرکت کن تا از قرعه عقب نمونی😍👌🏻
به نظرسنجیم(قرعه کشی)سر بزنید🌱✨
پین؟ادمین اگه ناراحت شدی پاک کن
من جشن نگیرم کل داستانات رو گزارش میدما
هین!..من باهم یه تیم بودیم!🤧
عالی بود🥲❤
مرسیی:)))
به مناسبت تفلدت پارت جدید بدهههههههه
عاو😂😔...چشم🪄🌿
بل بل
تفلدتتتتتتتت
مبارکککککککککک
تفلد تفلد تفلدت مبارک
عالییییییئییییی بود
پارت بعد رو سریع بزار
مرسییی:))
چشم حتما:)
میکند ،estp چنگی به هوا زد و یک دستبند سبز با رگه های ابی به دستش می اید .انیسا کم کم روبه رویestp ظاهر میشود .estp عینک را از چشم انیسا برمیدارد و به entpبر میگرداند.estp:معجون دست اونه!
جالب میشه...ولی قرار بود نیت آنیسا خیر باشه😂🥲
تصورات من اینه
نظرت؟
تصوراتت خشنن..😂🤡نمیدونم اگرم بخوام اینطور بنویسمش احتمالا میره برای دو پارت بعد...اگه اشتباه نکنم
در هر صورت باید بنویسی
تازه به خاطر قوانین تستچی واسه اینکه اکانتم بسته نشه کلی ازش کم کردم وگرنه خیلی خشن تر بود
عجب🤡😂
بازم ایده دارم:وقتی همه به کمک انیسا (ننیدونم درست گفتم یانه)فرار کردند و به جنگل رسیدن یک غار رو به عنوان سرپناه انتخاب میکنن.نصف شب intpوintjدارن نگهبانی میدن که ناگهان یک چاقو از غیب به گردن intjفرو میره.intpکه تعجب کرده بود بقیه رو بیدار میکنه و از isfj میخواد که معجون شفا بخش رو بهش بده ولی هر چه قدر میگردن پیداش نمیکننentp داد میزنه میگه:عینک من هم نیست!.....همه تعجب کرده بودن که یک دفعه چاقویی دیگر از غیب به شکم enfj فرو میشود .همه در حالی که خیلی ترسیده اند میبینند که estpبا هوا کتک کاری
همه میمیرن که😔🤡😂...بعد ی سوال...اونی که این کارا رو کرده کیه؟
نمیدونی با چه ذوقی اومدم تو
🥲🥺عاح قلبم
ععععععععاااااااااالللللللللییییییییییییییبییی
تا پارت بعد نبینیم ،اروم نمی گیگیریم
مرسیی:))
حتما.. زود مینویسم..🌿🥲