
《...زمانی فرا خواهد رسید که کنترلی روی افکارمان نخواهیم داشت،فقط امیدوار خواهیم ماند تا نجوای قلبمان را شنیده شود...》
{قبل از شروع،دفتر رئیس بزرگ}...همانطور که رئیس بزرگ نقشه را برای ادوارد توضیح میداد لبخندی شوم بر لبانش نقش بسته بود.تنها یک قدم تا پیروزی اولشان فاصله داشتند..ادوارد:فهمیدم رئیس،طبق گفته تون شرکت مسافربری رو هم خریدم الان هواپیما و کل فرودگاه برای شماست!...رئیس بزرگ:دوروز دیگه هوا بارونیه! موقعیت مناسبی برای انجام نقشه ست!...همونطور ک براش آماده شدیم نقشه رو پیش ببر! توی غذاهاشون داروی خواب آور بریز و وقتی همشون بیهوش شدن مقصد رو به سمت جزیره تقصیر بده...ی جور صحنه سازی کن که انگار سقوط کردن!ولی چمدوناشون همراه شون باشه و درضمن ی خن*جر و بتادین توی چمدون estp بزار و به مایکل بگو هیپنوتیزمش کنه و اون فکر کنه که برای خودش بوده!...ادوارد:چشم رئیس...و برای اینکه شک نکنن به تعداد شون از افراد خودمون برای پر شدن صندلی ها استفاده کن...حالا هر کدومشون و به دلیلی پای پرواز بکشون...با دروغ و دغل!...و entj(رئیس بزرگ)..بعد از گفتن این حرف قهقهه ای شیطانی سر داد و سپس به ادوارد گفت:حالا زود باش کلی کار داریم!....
{زمان حال،جزیره ای کوچک در دریاچه}...istj:الان زوده برای اینکه بگم بدبخت شدیم؟!..infp با صدایی لرزان گفت:شاید پری های خوبی باشن! ...چند لحظه بعد دور جزیره ی کوچک پر شده بود از پری هایی که مانند کوسه به دور طعمه شان میگردند. سکوتی سنگین و مرگبار بر فضا حاکم شده بود تا بلاخره یکی از پری ها از آب بیرون آمد و روی خاک قدم گذاشت و به محض بیرون آمدن از آب دم پری گونه اش جایش را به پاهای انسانی داد.پری سخن گفت:سلام!..من مورینا هستم..به قلمروی پری های دریایی خوش اومدید!...صدایش آنقدر زیبا و گوش نواز بود که قهرمان های قصه ی ما دیگر احساس ترس نمیکردند،البته جز intj و istj که همیشه به همه چیز مشکوک بودند!...پری دوم از آب بیرون آمد و با لبخند گفت گفت:ایزابلا هستم،از دیدنتون خوشحالم...خوشحال؟چرا باید از دیدنشان خوشحال میبود؟مگر آنها را میشناخت؟آیا آنها هم از پیشگویی مطلع بودند؟ نکند فقط ظاهر شان زیبا بود و مانند الف ها باطنی شیطانی داشتند؟...مورینا گفت:حتما خسته اید! لباس هاتون خو*نی و پاره ست!...مشخصه راه درازی رو طی کردید تا به اینجا برسید.خوشحال میشم ازتون دعوت کنم تا به سرزمین ما بیاید و کمی استراحت کنید!
esfpبا خوشحالی گفت:آخ! گل گفتی! دهنمون صاف شد!.من پایم بریم...istj دستesfp را کشید و با لحنی محتاطانه گفت:شایدم به راهمون ادامه دادیم مگه چقد راه رفتیم!؟...لباسامونم که عالیه!..estp:مگه قراره چه اتفاقی بیوفته؟!...و روبه مورینا گفت:شما که ادم*خوار نیستید؟! هستید؟..مورینا با خنده ای که "این چه حرفیه!؟"درِش پیدا بود گفت:معلومه که نه!...اگه اینطوری بود تا الان از نبود انسان کافی توی جزیره مرده بودیم!!...infp آروم گفت:نمیخوام خطر کنم ولی واقعا خستم!..enfp:عامم...خب منم میگم میتونیم بریم^^..بعد از کلی بحث بلاخره تصمیم جمع بر آن شد که همراه پری های دریایی به سرزمین شان بروند.مورینا سوتی عجیب زد و لحظه ای بعد لاک پشتی غول پیکر از اعماق آب بیرون آمد و مورینا گفت:یه سی ثانیه ای طول میکشه تا به خشکی برسیم! نگران نباشید اونجا اکسیژن همیشگی وجود داره! فقط تا برسیم دست(باله) های لاک پشت رو محکم بگیرید!...همه با ترس و شَک فراروان حرف مورینا را قبول کردند و بعد از سی ثانیه ی طاقت فرسا عبور از غار های تاریکی که آنها را به اعماق دریاچه میبرد به سرزمین پری های دریایی رسیدند...
ایزابلا گفت: به سرزمین سِیرِن خوش اومدید!...آنجا واقعا فوق العاده بود! دیوار هایش میدرخشیدند و صد ها گل دریایی با اشکال مختلف فضا را رنگارنگ کرده بودند. isfp:خارقالعادهست!مثل تابلوی نقاشی میمونه!...اطراف آنها پر بود از خانه های سنگی که با مروارید و صدف و کریستال های رنگارنگ تزئین شده بود و در بالا ترین نقطه ی شهر قصری بزرگ که ارتفاع بزرگ ترین قلعه اش به صد متر هم میرسید قرار داشت و مانند جواهری آبی رنگ میدرخشید..مورینا:خب دوستان همراه من بیاید،شما قراره توی بهترین اتاق های قصر مستقر بشید...همانطور که در حال حرکت بودند و از شهر بازی و پارک آبی رد میشدند enfp روبه intj کرد و گفت:کنارم میمونی؟...میترسم این دفعه هم مثل سری قبل بشه!...intj:درحال حاضر،این تنها ترسِ منه!و اینکه میخوام بدونی،میمونم!...enfp با چهره ای ذوق زده و خوشحال بهintj خیره شد و intj گفت:با بیمیلی البته!...enfp:خیلییی بدییی🥲🥺...intj:شوخی کردم بابا!...و هردوی آنها خندیدند و بلاخره ه بعد از ده دقیقه به قصر رسیدند...
همه در اتاقی بزرگ که خودش اندازه ی خانه ای مجلل بود رفتند و پری های دریایی با آبی عجیب که به رنگ بنفش بود لباس هایشان را مثل روز اول نو و تمیز کردند.همه از خستگی روی تخت،زمین،میز،صندلی و هرجایی که میشد به خواب رفتند.البته بماند که enfp و esfpو entp قبل از خواب یخچال را خالی کردند!...تقریبا شب شده بود و شهر با نور کریستال و مروارید هایی که به طرز عجیبی درخشان بودند روشن شده بود.حتا خانه های مردم در شب میدرخشید و سرزمین سیرِن زیباتر از همیشه شه بود.همه مشغول غذا خوردن بودند.البته بعضی ها!..درحال گفتن حقیقت هایی مفید بودند!isfj:ولی بیاید قبول کنیم این حقیقت خیلی چندشه! Intp که کریستالی زیر صورتش گرفته بود و برق های اطرافش را خاموش کرده بود با چهره ای ترسناک گفت:ولی حقیقت داره!...istp:یعنی داری میگی عروس دریایی هم از دهنش غذا میخوره هم از دهنش می..؟ infj:اره دیگه نیاز نیست تکرارش کنی مثلا داریم غذا میخوریم!...enfp گفت:ولی همیشه برام سوال بوده مارا چطور دشویی میکنن😔😂!...intj:خدایی به چه زبونی بگیم داریم غذا میخوریم!؟entp:میتونی به زبان هیروگلیف بگی...intj:تو الان حرفه ی منو مسخره کردی؟ بدم مومیایی ها بخورنت جوجه؟اوه یادم رفت! اونا چیزی که از دهن عروس دریایی خارج میشه رو نمیخورن🤡!estj:قشنگ گفت!نه خوشم اومد!...
esfj:ولی نمیفهمم دلیل این حجم از تنفر تون ازentp چیه!؟درسته که رومخه ،چرت و پرت میگه و شبیه بچه هاست!...entj:ولی؟... esfj:ولی نداره جملهم تموم شد!... entp:نمیشه جمله تو با "درسته که" شروع کنی بعد اینطوری تمومش کنی! در ادامه باید ی پیام تسلی بخش بهم بگی!🤡🥲esfj:دیدی که شد😔🪄...enfj:ببین بنظرم همچین فردی توی ی جمع همیشه هم شبیه غده ی سرطان زا نیست!...بعضی وقتا باهاش بهمون خوش میگذره موافقید؟!..entj:آره اصن انقد بهم خوش میگذره که میخوام سرمو بکوبونم به دیوار از خوشی!... entp:الان این تعریف بود یا توهین!؟ intj :توهین،عزیزممم...توهینه!و کاملا درخور شماست!entp:عاو عالیه!میدونستم عاشقمید ولی فکر نمیکردم دوز ش انقد بالا باشه! ...istp با پوزخند گفت:نمیدونید چقد خودمو کنترل میکنم س*لاح محو کن ظاهر نکنم!...istj:اصلا کسی جز خودت برات مهم هست!؟تاحالا شده از کسی خوشت بیاد اصلا!؟یا همه رو ی سوژه برای مسخره کردن میبینی!؟..entp:ببین کی داره اینو میگه!تو خودت خنثی ترین فرد جمعی، esfpاز اول سفر داره باهات ل.ا.س میزنه ولی تو عین خیالت نیست!...فقط بلدی بدون توجه به عمق ماجرا بقیه رو قضاوت کنی همین!...esfp: خب من برم محو شم...entpخیلی نامردی!...entp:دیدی!؟ این منم که بهم به توهین شده.دوباره و دوباره و دوباره!...ولی آخرشم من میشم آدم بده!...دعوا درحال شدت گرفتن بود و isfp و estp با ذوق درحال چیپس خوردن و نگاه کردن بودند...
infj جلوی entp ایستاد و گفت:میدونم کار درستی نیست از کسی دفاع کنم که شده سوژه و سیبل تیر اندازیتون!..ولی از این بی عدالتی تونم نمیتونم بگذرم!اون دوبار جون مونو نجات داد!...وقتی بهش گفتم بزار منم کمکت کنم تا اون عنکبوت غول پیکر لعنتی رو باهم بک*شیم قبول نکرد! enfp کنار lnfj ایستاد و ادامه داد:و بعدش به روی خودش نیاورد که درد داره و شروع کرد به خندوندن ما!... infpدر ادامه ی حرفinfj و enfp گفت:بنظرم بهتره در مورد انتخاب هاتون تجدید نظر کنید...intj:میدونید که من واقعا از entp بدم نمیاد دیگه؟...فقط اینطوری باهاش برخورد میکنم که پرو نشه!...و اینکه...چطور بگم باعث خوشحالی تون میشه!میخندید! و این حس خوبی داره!...و به سختی گفت:هرچی نباشه..شما..دوست های منید!...entp:داداش!..intj:بیا ...گفتم پرو میشه!🤦🏻♂️فضا آرام شده بود و همه گرد هم نشسته بودند و خاطرات خنده دار ماجراجویی عجیبشان را دوباره برای هم تعریف میکردند و میخندیدند...که ناگهان مورینا و ایزابلا و ده پری دریایی دیگر وارد اتاق شدند...
esfp:اینجا چه خبره؟!..مورینا:بیاریدش!..چهره اش دیگر شاداب و سرزنده نبود!بلکه سرد و بی روح بود! istj:چیشده؟...اوه من اصلا هشدار نداده بودم!!! و نگاهی ترسناک به اعضای گروه خود کرد...نگاهی که میگفت"دیدید حق با من بود!؟"..ایزابلا:ساکت ساکت!...enfp تو باما میای!.. enfp نگاهی سرشار از تمنا به اعضای گروهش کرد و intj گفت:مگه از روی جنازه ی من رد شید!...isfp:داستان چیه که همه میخوان سر به تنِ enfp نباشه!؟...دو پری که لباس رزم به تن داشتند و بازو های enfp را گرفتند و اورا به زور کشیدند.بقیه سلاح هایشان را در آوردند و آماده ی جنگ شدند که چشمان پری ها به رنگ نقره ای درخشید و کلماتی نامفهوم به زبان آوردند و لحظه ای بعد همه چشمان شان به رنگ نقره ای شده بود و تبدیل به سربازان دشمن شده بودند!...enfp بار دیگر بی دفاع مانده بود! Enfp با چشمانی گریان و تقلا برای رهایی از دست پری های نگهبان گفت:کمکم کنید !خواهش میکنم کمکم کنید!..intj تو بهم قول دادی!...اما intj کوچک ترین تغییری در نگاه بی روحش نبود!enfp با تمام زوری که داشت خودش را از دستان پری های نگهبان رها کردن و به سوی دوستانش شتافت enfp با چهره ای بهت زده و اندوهگین و صدایی لرزان گفت:بچه ها خواهش میکنم! شما که نمیخواید برازید منو ببرن!..روی زمین نشست و شروع به گریه کرد.دستانش جلوی صورتش بودند و زیر لب کمک میخواست.موریا:خب نمایش کافیه!آهای شما دوتا! شما بیاریدش تا بفهمه چقد دوستاش کمکش میکنن!!و قهقه ای شرورانه سر داد. Entp وintj با صدایی بم و بی روح گفتند:چشم ملکه...و بازوی enfp را گرفتند و اورا از روی زمین بلند کردند...enfp:تو خیلی پَستی!intj،entp خواهش میکنم!به خودتون بیاید!...مورینا با لبخندی شرورانه گفت:بندازیدش تو زندان الماسی!و بقیه تون برید سر پستایی که پری ها بهتون میدن!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خب فکر کنمintpجادو نشد دیگه..
آدم باهوش و جزئی نگری هستی😔☑
چاکر داداش
البته امیدوارم تعریف بوده باشه
تعریف بود...
خوبه^^
پارت بعد کی میاد
دارم مینویسمش...احتمالا فردا منتشر شه
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
مرسییی♡♡
پارت بعععععدددد🚬
هورااااااا
بالاخرهههههه
ما پارت جدید میخوایمممم
چشم^^
واااایییییییییی تورو خدا پارت بععدد!!!!! راستی از این به بعد رفیق خوب خودمی!
چشم...داداشمی!😔🤡😂
پارت بعد رو سریع بزارررررر
دارم از فضولی نابود میشم
اگه ناظر عزیز منتشر کنه چشم!...برای همین یه پارت نابود شدم!...انقد ک منتشر نمیشد بعد رد میشد!حس میکنم بی محتوام🤡🥲💔