
《...هیچ وقت همه دوستت نخواهند بود،شاید فردی دشمنت باشد و فرد دیگر،آنیکی دشمنت...》
{سرزمین جادو،قبل از ورود قهرمانها}...الیویا عصبانی تر از همیشه بود..چشم هایش ترسناک تر از همیشه به رنگ بنفش میدرخشید..موهایش بالای سرش مانند شعله های آتش تکان میخوردند.. الیویا با عصبانیت فریاد زد:احمق ها!...زود باشید!...الف هایی که برای جمع آوری گیاه اشک ماه رفته بودن سمت رودخونه جادوی اونارو تشخیص دادن! اونا اینجان و من کلید و میخوام!...بقیه الف ها اطاعت کردند و بیش از قبل جادوی خودشان را به کار گرفتند و ظاهر شهر را تغییر میدادند...تا وقتی قهرمان های قصه ی ما به آنجا میرسند،گول سرزمین به ظاهر زیبای الف های شرور را بخورند!..الیویا با خشم وارد مخفیگاهش شد.به دیوار هایش نگاهی انداخت،دیوار هایی که پوشیده از کاغذ و برگهایی بودند که تک تک قدم های پیدا کردن گنج بزرگ را نشان میدادند.. الیویا با خود گفت:وقتی ایلیمیتاتا رو به دست بیارم...قدرت اذعان من خواهد بود!دنیا برای من خواهد بود!و همه وقتی اسم من به گوششون بخوره،از ترس خواهند لرزید! فقط باید اون دختره enfp رو از بین ببرم،همین!...و سپس قهقه های شیطانی سر داد لحظه ای دیگر به دیوار خیره شد تا یکی از فرماندهانش نفس زنان آمد و گفت:ملکه...اومدن!...
{زمان حال،سرزمین جادو در حال جنگ}...infj:یه لحظه وایسا ببینم!ینی داری میگی؟...enfp:بنظرم نقشه ی خوبیه!فقط اگه وسطش اون عجوزه سر نرسه!...intj:اون با من!من نامرئی میشم و یکم دور تر منتظرش میمونم تا اگه سر رسید حساب شو برسم! infj:تک نفره!؟منم باهات میام!...intj:من توانایی رزمیم از همهتون بالا تره،نامرئی ام،میتونم مرئی باشم اما مثل یه کپی هولوگرامی که جسم نداره و هیچ سلاحی قادر به از بین بردنش نیست!نگران نباشید از پسش برمیام!...enfp:واقعا قانع کننده بود ولی یسوال،میدونم الان جاش نیستا،ولی میتونی خودتو غیب کنی و همزمان ی کپی_که خودت نباشی_بسازی؟ intj:خب سوال بجا اما عجیبی بود ،نمیدونم!در واقع امیدوارم بتونم! Infj:خیلهخب وقتمون کمه! Intj موفق باشی. enfp بیا بریم که ی نقشه ی "عالی" داریم!... و نگاهی سرشار از نگرانی به enfp انداخت.. enfp:حالا لازمم نبود رو"عالیش"اینطوری تاکید کنی!بهترین نقشه ای که میشد کشید همین بود دیگه!🥲🥺intj:خب دوستان،موفق باشید!..و لحظه ای بعد نامرئی شد و به مکانی که قبلا روی نقشه ی entj دیده بود(محل احتمالی enfp زمانی که زخ.می بود)دوید...infj نفسش را بیرون داد و گفت:خب؟infp کجاست؟! enfp:حسم بهم میگه ...باید بپرسیم^^...infj:اوه ممنون!...از کی؟!..enfp:حسم دوباره میگه ازenfj...نگاهش کن،داره از دور از همه محافظت میکنه(با تیرکمان)...بنظرم بدونه همه کجان!infj:چه عالی!دستتو بده من... enfp:باوشه...و هردو کنار enfj تله پورت کردند...
enfj که یکه خورده بود گفت:یا خودا شما دوتا از کجا پیداتون شد؟! Infj:ببین داداش توضیحش مفصله و ما الان وقت نداریم!پس بزار ی سوالی ازت بپرسم،میدونیinfp کجاست؟enfjبا تعجب و تردید گفت:اونجا کنار entjوestj داره میجنگه.چطور؟enfp:عام،خودت متوجه میشی...infj:الان میارمش اینجا،عام نه اینجا زیادی تابلوعه enfpبرو پشت درخت وایسا ماهم الان میایم.enfp سلام نظامی داد و گفت:چشم قربان...و سپس خندید و به سمت درخت دوید.. infj دستی روی دستبندش کشید و لحظه ای بعد کنار infpبود.infp هم عکس العملی مشابه با enfj داشت.infj نفسش را بیرون داد و گفت:ببین میدونم ترسیدی و منتظری توضیح بدم ولی وقت نداریم یکمه دیگه خودت میفهمی...infp:ولی آخه...infj:دستتو بده به من...لحظه ای بعد هر دو کنار enfp پشت درخت تله پورت شدند.infp با خوشحالی enfp را در آغوش گرفت و گفت:تو زنده ای!خدایا شکرت!!...enfpخندید و گفت:آره زندم!و برای زنده موندن همه بهت نیاز داریم!...infp:چیکار باید بکنم؟ enfp:قبل از هر چیز، infj برو نقشه رو برای بقیه توضیح بده تا کار دستمون ندن!...infj:اوکی..و سپس ناپدید شد...enfpدر گوش infp گفت:خب...نقشه از این قراره که....
همه دیگر نقشه را میدانستند و enfp با خنجر infp به نبرد پیوسته بود.که ناگهان الیویا ترسناک تر از همیشه آمد و بالای بلند ترین تخته سنگ ایستاد و لحظه ای بعد با فریاد گفت:الف های احمق! سریع به پست هاتون برگرديد! مگه نمیدونید ابزار هاشون چقد ظریف و جادویی هستن! خیلی وقته دنبال اینهام!...شما احمق ها داشتید همه چیو خراب میکردید! و لحظه ای بعد همه ی قهرمان هایمان روی هوا شناور بودند و تقلا میکردند تا از چنگ الیویا فرار کنند!...سپس الیویا به الف ها گفت:خودم بلدم از پس چنتا انسان فانی بربیام! سریع گمشید تا مجازات نشدید!..و الف ها از ترس با بالا ترین سرعت ممکن پا به فرار گذاشتند.باران دیگر به تندی قبل نمیبارید اما هوا هنوز هم مه آلود بود.لحظه ای بعد همه آرام روی زمین فرود آمدند و الیویا گفت:چطور بودم؟...و سپس به شکل اصلی خود بازگشت یعنی infp...همه با لبخندی شرورانه بهم نگاه میکردند و از این پیروزی و حقه ی تمیزشان لذت میبردند. istp:حال کردید چه سلاح خفنی ساختم براتون!...معلق کننده!...اصن من نبودم نقشه تون کامل نمیشد! entp:دادا دیگه بلوف نزن اگه من انقد خوب دست و پا نمیزدم اونا میفهمیدن ما درحال خفه شدن نیستیم!!estp:و من...البته تعریف از خود نباشه ها ولی من باید بازیگر میشدم!...istj: اتفاقای چند دقیقه پیشو بگید،ولی دیگه دروغ نگید! شما دوتا رو از قصد اون ته مستقر کردیم که اونا نفهمن الکی عه! esfpخندید و گفت:ولی کی فکرشو میکرد زنده بمونیم!..estj:والا منکه همون اول با وجود entp خودمونو بازنده میدیدم!...
enfj:دوستان فقط ی سوال، ما الان نباید با سریع ترین حالت ممکن از این خراب شده فرار کنیم!؟...enfp:نه اول باید intj برگرده.رفته بود توی مسیر تا اگه الیویا اومد جلوشو بگیره و نزاره بیاد اینجا...راستش الان یکم نگرانشم نکنه اتفاقی براش افتاده باشههههه!...isfj:اوه!.بیاین یکم خوش بین باشیم شاید هنوز منتظره و نمیدونه ما کارمون تموم شده...estp:یا شایدم الیویا کارشو ساخته و ما الان باید...فرار کنیممم!!!🤡enfp:نه نه نه اصنم اینطوری نیست خیلی هم حالش خوبه intp دست به سینه میایستد و میگوید:enfp اگه این آخرین فرصت مون باشه چی؟...شاید این آخرین فرصت مون برای فرار باشه!...بنظرم باید بریم...entp:منم باintp موافقم البته که فکر منو دزدید ولی بازم...infj:ما هیچ جا نمیریم! یادتونِ ابیگل گفت باهم باشید و بهم اعتماد کنید؟...اگه این کارو بکنیم یعنی افراد بی اعتمادی هستیم و باهم نیستیم!isfpوinfpحرفinfjرا تایید کردند وenfpگفت:من کا تا آخرش میمونم ...صدایی توی گوش همه پیچید که گفت:منتظر من بودید؟ و لحظه ای بعدintj مرئی شد و جلوی بقیه قرار گرفت...intj با چهره ای پوکر به بقیه نگاه کرد و گفت:مرسی از این همه احساسات!entp:عزیزم ما بقا طلبیم!...intj چهره اش را در هم برد و گفت: اول از همه!..دیگه هیچ وقت به من نگو عزیزم! دوم..ی بقا طلب جونشو برای دوستاش نمیده!تو نزدیک بود خودتو فدا کنی برای کشتن اون عنکبوت غول پیکر خبرت!...entp:خیلی خب باشه! قبول میکنم که آدم خیلی خوبی ام!...نیازی به تشکر نیست! entj:راستی الیویا فرار کرد؟ اصن دیدیش؟..intj پوزخندی زد و گفت:دیدمش اما فکر نکنم دیگه کسی ببینتش! esfj:نمیخوام وسط بحث تون بپرم ولی باید فرار کنیم!...همه موافقت کردند و لحظه ای بعد آن سرزمین ترسناک از دید شان خارج میشد...
دو روز گذشته بود و آنها همچنان در راه بودند و هیچ الف یا جادوگری سر راهشان قرار نگرفته بود.هم ترسناک بود و هم خوشایند.انقدر به هرج و مرج و هیجان عادت کرده بودند که از این یکنواختی خسته شده بودند... entj:طبق نقشه،حدود نیم ساعت دیگه میرسیم به یه دریاچه ی بزرگ.اونجا میتونیم استراحت کنیم!...isfp:ایول بلاخره استراحت!!... esfp:آخ منم هلاک شدم انقد راه رفتم!...estj:بابا کلا چهار ساعته داریم راه میریم!...چطور خسته شدید!؟ همه متعجب بهestj نگاه کردند...نیم ساعت گذشت و بلاخره به دریاچه رسیدند.درون دریاچه جزیره ای کوچک بود که به اندازه ی چند خانه ی بزرگ بود و مملو از درخت های زیبا بود.infj: همه دستامونو بدید بهم تله پورت مون کنم اونجا...و همین کار را هم کردند و infj آنها را تله پورت کرد.و بعد از آن از بیحالی روی زمین افتاد.enfp وenfj به سوی او دویدند و enfj گفت:فکر کنم بهتره از این به بعد آنقدر از قدرتت استفاده نکنی! بخصوص بعد از پنج ساعت پیاده روی! Infj دستش را روی دلش گذاشت و سپس بلند شد و گفت:فکر خوبیه!...حالا ی چیزی بخوریم دارم از گشنگی میمیرم!..همگی نهار خوردند و آماده ی استراحتی کوتاه شدند که صدای خنده ای شنیده شد.istp:شما هم شنیدید؟!...همه حالت دفاعی به خود گرفتند و لحظه ای بعد صدای شالاپ آب دریاچه به گوش رسید.entp:آره اینم شنیدیم نمیخواد بپرسید🤡!...ناگهانesfp فریاد زد:پری های دریایی!!!!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام .✾
دوست داری عضو کلوپ زر بنفش بشی؟✾
مطمئنم کلی بهت خوش میگذره. ✾
وبا ورود به کلوپ ۳۰ امتیاز میگیری.✾
تو کلوپ رز بنفش.✾
هر دو روز چالش های باحالی داریم که✾ بهمون کلی خوش میگذره.
وکلی برنامه دیگه دارم مثل✾ مسابقه ،مدال،و.......✾
وچون شغل ها ظرفیت داره ممکنه زود پر✾ بشه.✾
ببین اینجا نمیشه.✾
بیا تو نظرسنجي کاربر𝐿𝓎𝒹𝒾𝒶 تا جزئیات ✾
رو برات بگم✾
ادمین خوشگلم پینشه؟
نیاز مند یک ناظر برای منتشر کردن پارت بعدش🤡🥲
😍😍😍😍😍😍
عالی
بازم ایده دارم.پری های دریایی به دو گروه خوب و بد تقسیم میشن و گروهmbti برای اینکه زنده بمونن با پری های خوب متحد میشن.حالا بپرس چرا برای زنده موندن باید با پری های خوب متحد بشن؟چون پری های بد به دنبال یک شکار خوش مزه هستن و گروه mbti بهترین غذا هستن! پری های خوب گیاه میخورن و پری های بد گوشت انسان! بعد از یک جنگ دو ساعته با پری های بد متوجه میشن isfp نیست.وقتی entp به خودش زحمت میده عینکش رو بزنه معلوم میشه همه پری ها بد هستن و isfp خودش رو تسلیم پری ها کرده تا دوستاش فرار کنن!
نظرت؟
عالییییی
ولی کاشکی اینو تو پیوی میفرستادی که بقیه نفهمن
عالیه...فقط اینطوری داستان از مسیر خودش خارج میشه...ولی تقریبا قراره ی همچین اتفاقی بیوفته
لایکه ت/پستت، بلایک پستمو.
حتما^^
میگم گردنبند ENFP چیشد؟
گردنبند ش دست خودش موند...نتونست ازش بگیره
اها
یکی از هیجان انگیز ترین لحظه عمرم بود
ببین کی پارت داده
عالی بود
پارت بعد رو سریع بزار
مرسی♡♡
چشم وقت کنم مینویسم^^
فقط اگر امکان داره پارت های بعد رو سریع تر بزارید
چشم حتما^^
متشکرم
عالی بود
مرسی♡♡