این داستان راجب یه پسره که توی هاگوارتز سال دومه و کم کم متوجه چیزای عجیبی تو مدرسه میشه
توی قطار نسشته بودم و منتظر بهترین دوستام،ویلیام و الکس،بودم. بلاخره در کوپه باز شد.گفتم(پس کجا بودین؟) ولی اون ویلیام نبود. یا حتی الکس. سریع اضافه کردم(سلام چو) چو لبخند زد و گفت(انگار اشتباه اومد) و رفت.بعدش ویلیام اومد و نگاهی به چو و بعد به من انداخت؛ گفت(الکس...) وسط حرفش گفتم(ویل خواهش می کنم صداش رو در نیار.لطفا) ویلیام ادامه داد( بیا. پیتر رو پیدا کردم)
وقتی رسیدیم الکس جوری می خورد انگار صد سال تو آزکابان بود😂.وقتی غذا ها غیب شدن پروفسور مک کوناگل گفت( امسال سال مهمی هست.امسال رقابت سه جادوگر آغاز میشه و افراد بالاتر از سال اول قادر به شرکت کردن هستن.)
پروفسور ادامه داد(کسانی که میخوان شرکت کنن اسم و گروهشون رو روی یک کاغذ بنویسن و توی جام آتش بندازن. یک هفته فرصت دارید .سه روز بعد هم مهمان ها می رسن.حالا برید بخوابید.)
فردا کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه داشتیم.پروفسور تدی لوپین مثل پدرش فوق العاده درس می داد.وقتی اومد گفت(امروز فقط چوبدستی تون رو بیارین و دنبالم بیاید) بعد با گفت(با یه طلسم موقتا نمیزارم جایی رو ببینید) چوبدستی رو بالا گرفت و گفت(opscuro!) و همه جا برای همه سیاه شد. به سختی دنبالش راه افتادیم.
عالی👏🏻👏🏻
فقط یه چیزی مسابقه تریویزارد بعد از مرگ سدریک دیگوری برگزار نشد
چطوری چند سال بعدش دوباره شروع شده؟؟؟
و عالی بود
خوشحال میشم داستان های منم بخونید🤗❤
واووو
خیلی قشنگ نوشتی منتظر پارتای بعدش هستیم:))
💙
داستانت جال بود
عالیه:)🌷
______
سلام پاترهد !🌻
من کاربر لونا ام و دارم رمانی با نام
«دخترک گمشده »مینویسم :)💐
داستانی در مورد گذشته ی
عجیب و پر رمز و راز دخترکی ماگل زاده ....
در این داستان با چالش هایی عجیب مواجه میشید:)
خوشحال میشم نظرت رو در موردش بدونم !🔮