
《...بزرگ ترین ظلمی که میتوان به خود کرد این است که همرنگ جماعتی نادان شود...!》
{قبل از شروع،آنگاه که غفلت کردند} ادوارد با استرس به کسانی که درون کلبه بودند گفت:هی!...اتفاقی نیوفتاده!...ما کل جنگل رو گشتیم و یه غار پیدا کردیم...اون ادامه ی راه مونه...مردی که با لباس نگهبانان ویژه گفت:این جنگل نمیخواد ما توش باشیم !...هرچه زود تر باید تموم شه!...بلاخره بعد از کلی حرف ادوارد آنها را با حرفی قانع کرد:اگر اینجا بمیریم!...خیلی بهتر از اینه که دست entj بهمون برسه!...و همه موافقت کردند و با تمام قوا به سوی غار رفتند و ادوارد به هلیکوپتر پیش رئیس بزرگ بازگشت...آنجا با موجودات عجیب روبه رو شدند ...موجوداتی که اندازه هایشان برعکس بود!...شب در جایی مطمئن اتراق کردند و ناغافل از اتفاقی که در حال وقوع بود...نیمه های شب بود که با صدای خش خش برگ از خواب بیدار شدند...و سایه ای عظیم را دیدند...همه با تمام سرعت با تفنگ هایشان به بیرون پریدند...دختری سوار بر اژدهایی بود...و آن اژدها با نفس آتشین خود...آنها را به تَلّی از خاکستر تبدیل کرد...آن اتفاق تا مدت ها رازی بزرگ به شمار میرفت!...
{زمان حال،اتاقی بالای درختی عظیم}...الیویا با نگرانی وارد اتاق شد و دو سربازش هم به دنبال او آمدند:اونی که علامت بینهایت رو داره!...باید با من بیاد!...منو istj وistp به هم نگاه کردیم...هر سه علامت بینهایت را داشتیم!..ولی منظورش کدام یک از ما بود!...اصلا از کجا آن را میدانست!؟...الیویا آب دهانش را قورت داد و گفت: دختری با علامت بینهایت!...دستانم میلرزید...نمیدانستم چکار کنم!...الیویا گفت:مگه نگفتید دوستید!؟ ماهم دوستیم!...میخوایم کمکتون کنیم! بلاخره از جایم بلند شدم به و سوی الیویا رفتم...و گردند بندم را نشانش دادم: اونی که منظورتونه اینه؟ الیویا گفت:آره خودشه!دنبالم بیا!..به دنبال او راه افتادم.. و دو سرباز در درگاه اتاق ایستاده بودند زیر باران!....بارانی که شروع به باریدن کرده بود لحظه به لحظه شدید تر میشد...به دنبال الیویا در حرکت بودم هر لحظه مسیر چالشی تر از قبل میشد...الیویا گفت باید بریم ی جای امن!...و بعد از چند دقیقه به دیواری که رویش را گیاهان رونده پوشانده بود رسیدیم...
الیویا به سمت دیوار حرکت کرد و لحظه ای بعد غیب شد...من هم نا آگاه از اتفاقی که قرار بود بیوفتد به دنبالش رفتم...همانطور که پشتش به من بود گفت:اتاق قشنگیه نه؟...این کاغذایی که روی دیوارن نتیجه ی کلی کاوش منن...من با ترس گفتم:ک.ک.کاوش؟...چه نوع کاوشی؟... به سوی من بازگشت، چهره اش تغییر کرده بود...چشمانش قرمز بود...برگ هایی که روی لباسش بودند به تور و برگ هایی بنفش و مشکی تبدیل شده بودند...و نواری نازک روی گوشش به رنگ قرمز در آمده بود... از میزان ترس خشکم زده بود و به رنگ گچ شده بودم...الیویا با لبخندی ترسناک گفت:کلید و بده به من!...-کدوم کلید!؟...او گفت:همون گردنبندِ کوفتیُ میگم!...من گارد گرفتم و گفتم:هرگز این کارو نمیکنم!...الیویا با خنده ای شیطانی گفت: قراره جذاب بشه!...و به سمت من دوید و شروع به مبارزه کردیم!...سعی میکردم هرچه از intj یاد گرفتهم را انجام دهم اما او قوی تر از من بود...خنجری از ناکجا در دستش پدید آمد و در پهلویم فرو برد...لحظه ای درنگ کردم و سرم را به پایین انداختم...و سپس مشتی بر صورت آن زن وحشتناک زدم و سریع به سوی بقیه دویدم!
{کمی قبل،اتاقی بالای درخت عظیم} entp به هر چیزی دست میزد و فضولی میکرد...نگاهش همه جا میچرخید..،معلوم بود به خط ایستادن جلوی دو سربازِ الف خسته کننده ست...آنها زیر آن باران شدید در حال خیش شدن بودند و وارد اتاق نمیشدند!...واقعا عجیب بود! دقیقه ای گذشت و entp با کمی ترس و صدای کم بهintj گفت:ی چیزی بگم فریادش نمیزنی؟!...intj با بیخیالی گفت: نه بنال...entp:خونسرد!...به گوش های سربازا نگاه کن...آروما!...intj با بیمیلی این کار را کرد وگفت: خب؟...entp با حرص و صدایی کم گفت : گوشاشون قرمزه!...اونا همون الفای خطرناکن! intj:فک کنم خُل شدی!...entp عینکش را به او داد تا شاید ببیندintj:بخدا سر کارم گذاشته باشی باentj تیکه تیکهت میکنیم!ولی فهمید که حق با entp بود!...intj:هوف!...بدبخت شدیم!...و در گوشِ estp که کنارش ایستاده بود گفت: یک بار!...توی عمرت مفید باش و یه هواس پرتیِ حسابی راه بنداز!estp:قبوله ولی یکی طلبم!...intj نفسش را از سر حرص بیرون داد و آروم گفت:خیلی خب مفت خور!...
estp شمشیرش را برداشت و شروع کرد به جنگیدن با دشمن خیالی...دو نگهبان که حال حواسشان به اندازه ی بقیه ی گروه پرت شده بود با دقت به دیوانگی estp نگاه میکردند intj از فرصت استفاده کرد و غیب شد...و آرام به سوی نگهبان اول رفت و با فشار دادن قسمتی از گردنش اورا بیهوش کرد...نگهبان دوم که فکر کرد او به سرش زده با بیخیالی به او خیره شد و لحظه ای بعد او هم بیهوش روی زمین افتاده بود...entp با صدای تقریبا بلند گفت :بچه ها جم کنید بریم که بدبخت شدیمممم!... isfj با نگرانی گفت: اینجا دقیقا چه خبره!؟ intj ناگهان کنار entp ظاهر شد و آثار نگرانی در چهره اش به طور واضح پیدا بود:enfp!...اونو بردن!...infp: کجا بردن؟...چی میگید!؟ entp روبه intj گفت:نکنه بلایی سرش آورده باشن!...intj با خشم گفت:هی!!! معلومه چی میگی!؟...و بعد نگران تر از قبل شد..،intp فریاد زد: یکی تون بگه اینجا چه خبرههه!!...وگرنه خودم تیکه پارتون میکنم!...intj:الف های گوش قرمز و یادتونه؟ esfp:همونا که باید ازشون فرار میکردیم؟...اره یادمونه...entp:خب پس سه دو یک ...فرارررر🤡...enfj: چی!؟...اینا اونا بودن؟؟ امکان نداره!
entp:ولی امکان داره!...intj:با چشم نمیشه دید!...باید یه عینک جادو بین داشته باشید!...حالا هم رئیس شون enfp رو برده!...باید بریم دنبالش تا دیر نشده!...entj:میتونم از نقشه استفاده کنم...و به سوی نقشه قدم برداشت و توی ذهنش هدفی را که میخواست تصور کرد...و گفت...اون داره میاد اینجا!..با ی سرعت تقریبا زیاد!...داره میدوعه!..infj:سربازا و آدمایی که اون پایین هستن چی؟..به موقع به ما نمیرسه!...باید بریم!...estj:ظرف سی ثانیه آماده شید باید سریع باشیم...entj:داره از حرکتش کاسته میشه! به موقع نمیرسیم بهش!...infj نگاهی به دستش انداخت و گفت:ولی من میتونم !...من میتونم تله پورت کنم!...estj:مکان دقیق شو توی نقشه ببین و سریع برو!...ماهم تا اون موقع میایم پایین و منتظر شما میمونیم!...infj:باشه!...و ناپدید میشه...isfp:هیچ وقت فکرشو نمیکردم به دست الف های شرور بمیرم!...حدس یک میلیونیوم منم نبود!...istj:بدویید بریم!...خنجرایی که توی اون اتاق مخفی رو بردارید!..چیه اینطور نگام نکنید خوابم نمیبرد رفتم ی سرک کشیدم توی اتاقو برای اتفاقات احتمالی آماده باشیم!...istp توی اتاق رفت و خنجر هایی که تقریبا اندازه ی شمشیر بود را برای کسانی که سلاح نداشتند آورد.esfj:کاملا طبیعی رفتار کنید انگار نه انگار چیزی شده ما روی ارتفاع زیادی هستیم و مطمئنا نبرد روی درخت غول پیکر گزینه ی خوبی نیست! infp:امیدوارم اتفاق بدی نیوفته فقط!...isfj:منم همینطور!
infj با سرعت نور جابه جا شد و در ثانیه ای به محل احتمالی enfp تله پورت کرد...و در چند ثانیه هم از شدت بارون خیس آب شد!... infj با صدایی تقریبا بلند داد زد:enfp؟؟؟...کجایی؟؟...همانطور که به گشتن ادامه میداد enfp را بیهوش روی زمین پیدا کرد...از پهلویش خون زیادی رفته بود...infj با ترس فراوان به سوی او دوید و بدن بیجانش را تکان داد:enfp!!!...اوه خدای من!...و enfpرا بلند کرد و در بغلش نگه داشت،سپس زیر لب گفت:امید وارم به پایین درخت رسیده باشید بچه ها!...و زمانی که الف هایی ترسناک از دور به سوی آن دو میدویدند با سرعت نور ناپدید شد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جشنننننننن
باشه آروم باش🤧
چرا دست و پاهام یخ کرد با خوندن این پارت..
بازم برات ایده دارم
الف ها با گوش قرمز تیم mbti رو دستگیر کردن و یک الف داره نگهبانی میده entp با عینکش به اون الف نگاه میکنه و یک چیز عجیب میبینه! اون الف پدرشه! همه با کمک پدرش فرار میکنن ولی پدرش به جرم خ.ی.ا.ن.ت زندانی و ش.کن.جه میشه برای همین تیم mbtiباید یک نقشه برای ازادی اون بکشن.
نظرت؟
اوه خدای من!...داستان کلا عوض میشه اینطوری!..ولی بهش فک میکنم
نههههههه
من نباید بمیرممممم
نه نمیمیریم
البته امیدوارم
چرا ی ناظر پارت بعدی شو منتشر نمیکنه🥲
عالی مثل همیشه . اول پارت 19 یه چیزی از آینده احتمالی گفتی. آخر این پارت هم زخمی شدن enfp رو نشون دادی ؛ پس میتونیم نتیجه بگیریم که پارت آینده به احتمال ۸۰ درصد یکی کشته میشه ولی نه entp ! یه کی دیگه .
درسته یا غلط ؟
اون اینده ی احتمالی برای خیلی بعد ترشه...
عالی بود پارت بعد
مرسی♡♡
چشم^^
ویا entp تسخیر بشه و intp رو زخمی کنه و یا intp اسیب ببینه و entp فک کنع اون دارع میمیره و بهش بگه دوسش داره ولی اون نمیره
ولی ایده ی خوبی بود اولی
👍
هوم جالب میشه
عالی بود تورو خدا پارت بعدی
مرسیی♡♡
باشه😔😂
به نظرم entp باید یه قهرمان بازی ای دربیاره و همه رو نجات بدع و خودشم زخمی بشع
چرا😐😐
ولی موافقم
entp ی بار همچین کاری کرده...ولی جالبه شاید همچین کاری کرد
چرا دقیقا