
منتشر شده توسط نشریه ویولت. امیدوارم خوشتون بیاد
زنگ مدرسه خورد و بچه ها همانند افرادی که انگار از زندانی آزاد شده بودند، از مدرسه خارج میشدند. بعضی ها به خرید میرفتند و بعضی دیگر با پدر و مادر خود به خانه. بعضی به پارک یا سینما و افراد دیگری هم با دوستان خود به خانه همدیگر میرفتند. اما من،هلن، تنها دختری بودم که با حالی اندوهگین از مدرسه خارج شد و به طرف خانه به راه افتاد. من هیچ دوستی نداشتم.با قدم های آرامی به سمت خانه خود به راه افتادم.من فرزند طلاق بودم و به همراه مادرم در خانه ای زندگی میکردم. پدرم ما را ترک کرده بود و خواهر کوچکترم، هانا را با خود برده بود. هیچوقت خواهرم را ندیده ام و تابه حال با او بازی نکرده ام. شاید تنها دلیلی که از خانواده ام متن.فر هستم،همین باشد.
به خانه رسیدم. لباسم را از چوب لباسی آویزان کردم و کیفم را کنار تخت گذاشتم. با همان موهای باز و پریشان،روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقات زندگی ام فکر کردم. چه شده که به این حال و روز افتاد؟ در همین حال بودم که چشمان خسته ام بسته شدو به خواب عمیقی فرو رفتم. اما خواب سبک است و با صدای باز شدن در و آمدن مادرم به خانه بیدار شدم. پشت به در اتاق خوابیدم و پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. علاقه چندانی به دیدن مادر نداشتم. مادرم در را باز کرد: «خوابی؟ معلوم است که بیداری. از این نمایش ها بازی نکن. بیا پایین .»چشمانم را اشک گرفته بود. در اتاق که بسته شد،بلند شدم. اشک هایم را پاک کردم و موهایم را بافتم و به طبقه پایین رفتم. _ بله کاری داشتی؟ _ پدرت هانا را به اینجا آورده تا اورا ببینی دیگر ۱۳ سالت شده. _ نفس عمیقی از روی عصبانیت و ناراحتی کشیدم و گفتم: «باشه. میرم جلوی در .بگذار لباس هایم را بپوشم.»
به طبقه بالا رفتم. از حالا باید در کنار پدرم زندگی میکردم ولی باز هم هانا را نمیدیدم. آنها در هنگام طلاق تصمیم گرفتند وقتی که من ۱۳ ساله شدم در کنار پدرم بروم و هانا در کنار مادرم. حس خیلی بدی به من دست داد. وسایلم را که چیزی جز لباس و دفتر کتاب هایم بود را جمع کردم.چه دشوار است که عروسک خیمه شب بازی ای باشی که دست به دست میچرخد .جلوی آینه به خودم نگاهی انداختم.چشمانم را بستم.اما با صدای بیرون آرامشم را به هم زد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. هانا ۸ ساله بود با موهای قهوه ای روشن و چشمان سبز که داشتند بالا را نگاه می کردند. من را که دیدصورتش سرخ شد و قیافه مظلومانه خود را از من دور کرد. همچنان از پنجره آن دورا نگاه میکردم و هانا هم گهگاهی سرش را برمیگرداند و من را زیر چشمی نگاه میکرد. به او لبخندی زدم او هم با
لبان سرخ زیبایش لبخندی زد تا اینکه مادرم صدایم کرد: هلن، هلن!مگه لباس پوشیدن چقدر طول میکشه؟ زود بیا پایین.ابروهایم در هم رفت . معلوم بود که خیلی دوست دارد از شر من خلاص شود. چمدانم را برداشتم و بدون خداحافظی از مادرم به بیرون از خانه رفتم. _ سلام هلن! چقدر بزرگ شدی! با حالتی سرد جواب دادم: سلام، نمیریم؟ مادرم شروع به غر زدن کرد و جر و بحثی در این میان صورت گرفت . هانا کمی طرف من آمد و گفت: آبجی خیلی خوشحالم که به زودی کنارم میای.
تعجب کردم و تا خواستم بگویم ما باز هم از هم جدا میشویم،مادرم دست هانا را کشید و پدرم هم دست من را گرفت و ما را از هم دور کرد. نفس عمیقی کشیدم.دلم میخواست از اینجا فرار کنم. ولی چاره ای جز ماندن در اینجا نداشتم.غصه ای تمام قلبم را فرا گرفت . لبانم را به هم فشار دادم و بدون نگاه به پدرم تمام راه را گذراندم.تا به آن خانه ی شوم رسیدیم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه . خب چالش: به نظرتون منظور هانا از اینکه کنارم میای چی بوده؟ اونی که درست حدس بزنه ۱۰۰ امتیاز میگیره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی بود 🤧🤧🤧🤧🤧🤧💯
مرسیی
منظورش این نبود که توی یک دنیای دیگه هم دیگه رو میبینیم؟
👏👏👏👏👏👌👌👌👍👍👍👍
ممنونم بابت امتیاز💗💗💗💗💗🥹
خواهش میکنم
درست حدس زدیییی
شت
داستان خفن شد
عالی
ممنونم
خواهش
منظورش با دیدار دوباره نیست؟
نه😊ولی خیلی خیلی نزدیکه
نکنه مرگه😨
نه نه نه نه نهههههههههه
اوکی