
《...زمانی در "حال" به زندگی میپرداختیم،تا "گذشته" و "آینده" مان در هم تنیده شد...》
{آینده، اتفاقی که شاید نیوفتد!}...esfp و infp بی جان روز زمین افتاده بودند و همه برای نجات جانمان در حال جنگ بودیم...قرار نبود با این تعداد نیرو بجنگیم!isfj از شدت عذاب وجدانی که حمل میکرد روبه جنون بود و از شدت ناتوانی روی زمین افتاده بود و به اجساد دوستانش نگاه میکرد...شاید اگر زود تر جنبیده بود و معجون شفا بخش را به آنها رسانده بود این اتفاق نمی افتاد... estp نگران کسی بود که دوستش داشت اما چه کاری از دستش برمی آمد! فقط میتوانست کنارش باشد و با شمشیری که گویا اورا شکست ناپذیر میکرد از او محافظت کند ...از درون صدای هایی که از درگیری ایجاد شده بود فریادی شنیده شد... istj که برای اولین بار حسی در صورتش آشکار بود...حس غم.. برای از دست دادن دوست و کسی که دوستش داشت! در حالی که غمی عظیم از درون اورا نابود میکرد هنوز هم از پا نیوفتاده بود و میجنگید...و سپس فریاد زد: هی عوضیا!کافیه!من حاضرم انجامش بدم!...همه با چهره هایی بهت زده به istj نگاه کردیم!... بعد از تاوانی که داده بودیم؟....
همه با رویی خوش به دنبال الیویا در حال حرکت بودیم...هرچه بیشتر جلو میرفتیم سنگ هایی که در آخر به پرتگاه ختم میشدند جایشان را به سنگی عظیم و یک دست میدادند و سطح زمین کاملا هموار شده بود و این راه رفتن را برای ما آسان تر میکرد...بعد از کمی پیاده روی به درختی عظیم رسیدیم که کلبه هایی رنگارنگ و زیبا روی تنه هایش بودند... entp با پوزخندی گفت: مطمئنا که ازمون نمیخواید تا اون بالا پرواز کنیم؟؟... الیویا لبخندی زد و به سوی تنه ی درخت رفت...دو ضربه به آن زد و لحظه ای بعد دری از دو طرف باز شد...مثل در آسانسور...:نیازی به پرواز کردن نیست بفرمایید تو... estj با نگاه مشکوکی گفت:خب مطمئنی برای همه ی ما اونجا جا هست؟؟ او گفت:این بالا بر تا پنجاه نفر ظرفیت داره...حالا بیاین ،نترسید... intp با آروم گفت: همین نترسید خودش ترسناک بود!...
همه سوار آسانسور درختی شدیم و به بالای درخت عظیم جثه رسیدیم... شاخه هایش آنقدر عظیم بودند که آنهارا مانند خیابان درست کرده بودند و هر اتاق شان با برگ و گل تزئین شده بود...الیویا:خب به "ماگناربُر" خوش اومدین!...دنبال من بیاین تا بریم به بزرگ ترین اتاق مون... من گفتم: واقعا حس پرنده رو دارم چقد باحاله تاحالا رو شاخه راه نرفته بودم! ...intj:هیج وقت از ارتفاع خوشم نمیومد!...entp خنده ای کرد و گفت: منظورت اینه که ازش میترسی دیگه؟ intj که متوجه شده بود باز کرمentp گل کرده با خنده گفت: نه فقط ازش چندشم میشه!...و همه زدیم زیر خنده esfp :بابا بخدا من از سوسک نمیترسم!...اون موقعم که تو جنگل دیدیم منو isfp فقط چندشمون شد!...istp با پوزخندی گفت:بله بله!...esfp چندشش شد و با جیغ پرید تو بغل istj و تا یک ربع گریه میکرد!...همش بخاطر اینه که چندشش میشده ها!...و دوباره همه زدیم زیر خنده... intp ادامه داد:بعد حالا مسئله ی زنده بودن سوسکه تموم شده بود!...با مرگشم مشکل داشتیم! Infp چقد گریه کرد واسه اینکه ما ی موجود زنده رو کشتیم!... infp:خب اونکه کاری به ما نداشت! مگه تقصیر خودش بود که تو خوراکی های esfp بود!؟...انقدر در مسیر خندیدیم که اصلا نفهمیدیم از کجا رفتیم تا به بالا ترین نقطه ی درخت و بزرگ ترین اتاقش رسیدیم!
الیویا:خب به اقامت گاه تون خوش اومدید!.یکم استراحت کنید،بعدش اگر کاری با من داشتید یا کمکی میخواستید خبرم کنید..همه با خوشروئی از الیویا تشکر کردیم البته بعضی هامون خیلی هم خوشرو نبودند!...و بعد از اون روی تخت هامون دراز کشیدیم...اتاق به قدری بزرگ بود که به راحتی بیست نفر میتوانستند در آن زندگی کنند!...بعد از چند ساعت خواب همه به شکل دایره ای بزرگ روی زمین نشستیم تا حرف هایمان را یکی کنیم ... esfj:خب الان ما به الیویا و باقی الف ها چی بگیم؟...اصن چطور انقد زود حرف مونو باور کردن و اینقدر بهمون لطف داشتن؟!... isfp:بنظرم بگیم ما جنگجو هستیم و توی یکی از روستا های همین سرزمین زندگی میکردیم ... infj: بنظرم این ایده خیلی باگ داره!...شاید از ما بپرسن کدوم روستا؟...یا بپرسن خب که چی؟...اومدید اینجا و از ما چه کمکی میخواید؟... isfp:میتونیم بگیم پیشگویی شده که ما بزرگ ترین گنج تا به امروز رو پیدا میکنیم و دنبال اون اومدیم!... enfj:من با بخش دوم حرف های isfp موافقم...
entj:ینی بهشون راجب اون پیشگویی ای که ابیگل کرد بگیم؟!...infp:خب چه اشکالی داره اگه بگیم؟! Estj: مسئله همینه!...ابیگل به ما فقط در مورد الف هایی با خط قرمز روی گوش هاشون هشدار داد نه بقیه!...پس ما توی حاله ای از ابهام قرار داریم!متاسفانه و من از این شرایط خوشم نمیاد...من گفتم:خب بنظرم اونا مهربون بودن،شاید اصلن بدونن که ما کی هستیم و برای چی اینجاییم!...البته پُر واضحه که خودمون هنوز کامل نمیدونیم!...intj:خب احتمالش زیاده!...این پیشگویی قبل از اومدن ما بوده روی دیوار غار رو که یادتونه؟!... estp:نکته ی خوبی بود!...منم خیلی عاشق ماجراجویی مونم ولی...خدایی حیف نیست تا اینجا اومدیم بعد نریم کل شهر شونو ببینیم؟...بنظر عالی میادا!...istj ضربه ای بر پیشانیاش زد و گفت:یکی اینو از جلوی چشمام خفه کنه!...باشه عموجان!...گردش هم میبرمت!...و همه زدیم زیر خنده ولی خود istj هنوز آثار عصبانیت در چهرهاش موج میزد...esfp خدارو شکر کرد که همان لحظه با حرف estp موافقت نکرده بود وگرنه اوهم خشم istj را تجربه میکرد و شاید از چشم او هم میافتاد!...
entj:خب بزارید من نقشه رو بیارم ببینم باید چیکار کنیم!...بلند شد و لحظه ای بعد با نقشه اومد و گفت:خب اولین ضربدری که نشاندهنده ی مقصد بود اینجایی عه که الان دقیقا توشیم!...پس ینی باید میومدیم اینجا...حالا محل ضربدر عوض شده و به سمت شمال حرکت میکنه... entp:عیبابا پس باید به ابیگل میگفتیم ی کتی چیزی بده بهمون سردمون نشه!...همه نگاه عاقل اندر سفیهی به entp انداختیم و infj گفت:رفتن به سمت شمال به معنای رفتن به سوی قطب شمال نیست!...خدایا به همه ما بخصوص intj صبر بده...همه خندیدیم و intj پرسید:من؟...چرا بیشتر به من صبر بده؟!...isfj:خب شاید چون اکثر شوخی ها و بحث هاش با توعه...عملا کل انرژی مونو تامین میکنید...و بعد توضیح داد...:برای اینکه انقد میخندیم حالمون جا میاد!...entp با لبخندی از سر غرور و خودشیفتگی گفت: دیگه کاری بود که از دستم برمیومد!...entj چهره اش طوری شده بود که انگار بوی بدی به مشامش خورده بود گفت: اوهو!...چطور شد که این صحبت رو تعریف برداشت کردی بچه سال؟!...entp:دیگه میخواستی چی بشه که تعریف به حساب بیاد مادربزرگ مهربااان🤡...entj با صورتی قرمز و صدای بلند گفت:فک کردی من intj عم که نزنم خورد و خاکشیرت کنم جوجه!!!؟...entp:من غلط بکنم😨...intj دست به سینه و با چهره ای پوکر گفت: الان گفتی من پخمهم!؟ entj با چهره ای که داد میزد" قبول کن بی جربزهای"گفت:دیگه باید چی بگم که منظورم منعقد شه؟!... enfj:دوستان الان مسئله ی ما ی چیز دیگه نبود!؟...ناگهان الیویا با نگرانی وارد اتاق شد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خدایی دیگه باید چی بنویسم ک لایک کنید🤡🤡🤡!...
خدایا
یا یه یارویی برامون چشن بگیره
یا پولدار شم
باید میگفتی بانویی!🤧
لایک ها به ۱۵ برسه پارت بعد میزارم:)
اگر میخوای تو داستانم که در مورد MBTI هست نقش داشته باشید بیاید پیوی
پیشنهاد دارم برات. به داستان یک الف با خط قرمز روی گوش اضافه کن که میتونه همه ی جادو ها رو خنثی کنه. وقتی تیمmdti دارن از شهر میرن باید با این الف بجنگن.
نظرت؟
بنظر جالب میاد
جالب هم هست
داستان بهم معرفی کنید که درباره mbti باشه
داستان امارت MBTI و این داستان تنها داستان ها هستند
اگر میخوای تو داستانم که در مورد MBTI هست شرکت کنی بیا پیوی
عالی بود😃
عالی بود خیلی خوب بود البته داری سبک داستان رو تغییر میدی
مرسیی♡♡
بیشتر توضیح بده منظورتو
دیگه ی جورایی آدم مجبور به خوندن میکنه قبلا بیشتر کمدی بود الان بیشتر اکشن هست ولی در هر صورت عالی بود
جالبه...میدونی گفتم از توانایی هام تو نوشتن استفاده کنم و تقریبا مثل نصف رمان های جدید تستچی بی محتوا یا آمیانه ننویسم
آره واقعا تنها داستانی که تو تستچی میخونم داستان تو هست
من خودم هم داستان مینویسم ولی نمی تونم بیارمش تو برگه
عالی بود ،خیلی خیلی عالی!
پارت بعد رو کی میزاری؟
مرسیی♡♡
چند روز دیگه
عالیهههههههههه
مرسی♡♡♡