بریده هایی از کتاب قهوهی سرد آقای نویسنده🌚
عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو تو یه کافه شلوغ میمونه! اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدای پچ پچ مردم، صدای خنده ها، گریه ها، صدای به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد…
دفترچه تلفن من پر از اسمهای جور واجوره ! اما وقتی دنبال کسی میگردم که باهاش چند کلمه بتونم حرف بزنم، میبینم که به صورت مفتضحانهای هیچکس رو ندارم !
آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن ، عطر دیگهای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست ؛ عطر چشمهاشون ، عطر حرفهاشون ، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه در هیچ مغازهی عطر فروشی پیدا نمیشه ...
هرکسی باید یه داستان داشته باشه، یه داستان دراماتیک که بتونه واسه بقیه تعریف کنه، شبها بغلش کنه و بهش فکر کنه. البته نه که اصلا داستان نداشته باشی، داری، اما به خودت قول دادی که فراموشش کنی.
نویسنده ها آدم های تنهایی هستن. گاهی ساعت ها، روزها، ماه ها یا شاید هم سال ها توی یه اتاق میشینن و به ساختار داستان شون و شخصیت هاش فکر می کنن، بدون اینکه حتی کلمه ای روی کاغذ بنویسن. این خیالپردازی گاهی تا جایی پیش میره که به واقعی بودن خاطراتی که خودشون تجربه کردن هم شک می کنن و همون جاست که تو اوج توامندی، پوچی دامنگیرشون میشه.
گاهی آهنگ ها لبریز از خاطره میشن و حرمت پیدا می کنن. مثل بعضی از آدم ها، درسته که شاید دیگه نتونی اون ها رو ببینی و باهاشون حرف یزنی، اما از زندگیت پاک نمیشن، چون فراموش شدنی نیستن. اون ها همیشه یه جای امن گوشه ی دلت دارند.
من تو فکر خرید این کتاب بودم، کتاب خوبیه؟
زیباترین پستی که تا الان خوندم🌝🫶🏻
ولی کتاب قهوه سرد آقای نویسنده🛐...!🖇️
ممنونننن
نههههه
تولدت مبارک🥳🥳🥳
مرسییی
این کتاب اگه سام نقش اول بود🛐🛐🛐🛐🛐
به قرآن هنوز تو خماریم سام چیشد😔😭
😭