
سلام بعد این شروع می کنم به نوشتن جادوگری و اینکه درک کنید چون نزدیک امتحاناته نمی تونم زیاد فعالیت کنم ولی توی هفته پیش رو جبران می کنم و مرگ رئیس جمهور رو به همه تسلیت می گم و تازه من تا الان سه تا پست گذاشتم و همه رد شدن من هی پست می زارم هی رد میشه

زبان ایرا از مدرسه برگشتم خواستم برم کتابخونه و چندتا کتاب جدید بگیرم و بعد برم به گل فروشی که من از بابا خواسته بودم تاسیسش کنه من اونجارو خیلی دوست داشتم و همیشه می رفتم اونجا و کلی کتاب می خوندم چون کتاب خوندن کنار گل ها حالم رو خوب می کنه و بعدش باید می رفتم به میدون رز قرمز ( از خودم دراوردم ) چون می خواستم کمی اونجا قدم بزنم چون اونجا مثل اسمش پر از گل های رز و یاس و لاله و نیلوفر و...... بود و با نیمکت های چوبی و یه حوض ابشار مانند وسطش شبیهه یه تیکه از بهشت بود که افتاده وسط زمین خب حالا چی بپوشم ؟ نمی خواستم زیاد جلب توجه کنم هوا هنوزم گرم بود پس یه شلوارک جین ابی ی تیره بایه پیراهن بلند کالباسی طور بدون آستین پوشیدم و پایینشو گره زدم عکس لباس

عکس کوله پشتی

عکس اکسسوری
کتونی های سفید ساده مو پوشیدم و موهامو باز گذاشتم ارایشم یه رژ هم رنگ پیرهنم زدم و یه خط چشم گربه ای کشیدم یه کوله ی سفید و خوشگل با یه طرح ریز مشکی بود رو پوشیدم و گوشی و هدفون سفیدم و کیف پولم و جامدادی و یک کتاب درسی و چند تا جزوه درون اون گذاشتم و بقیه جارو برای کاتابای جدیدم گذاشتم. یه کلاه ساده سفید که سمت چپش یه نایک کوچولو بود گذاشتم و برای اکسسوری یه ست کامل دستبند و گردنبد انگشتر به شکل قلب شطرنجی انداختم و یه ماسک زدم و اخ داشت یادممی رفت کلیدمم برداشتم درسته خونه ما همیشه کلی خدمتکار فلان و بسار توش بود ولی هیچوقت من بدون کلید نمی رم بیرون خب بریم که رفتیم وقتی خارج شدم از اتاقم از ژاکلین سر خدمتکارمون پرسیدم مادرم خونه هست؟ ژاکلین : خیررفتن مهمانی دوستشون ایرا: باشه اومد بهش بگی من رفتم بیرون ژاکلین: چشم هه مثل همیشه درگیر مهمونی هاش بود ، من اصلا یادم نمیاد یه روز مامانم درگیر زیبایی ، تجملات ، مهمونی ، لباس نباشه و خارج شدم سوار ماشین ائودی شدم چون بیشتر از بقیه دوسش داشتم و راننده پرسید : کجا برم خانم
ایرا : کتابخونه ی ولییامز راننده : چشم خانم یک ربع بعد به کتابخونه رسیدیم تشکر کردم و گفتم وقتی خواستم بیاد دنبالم بهش زنگ می زنم و اونم سری تکون داد و بعد رفت ، وارد کتابخونه شدم اول رفتم تا ببینم جلد هفتم من الفا می شوم اومده یا نه که اومده بود برای همین برداشتمش رفتم اونور تر نظرم به کتاب فیبل جلب شد هردو جلدشو برداشتم ، و بعد کتابی به نام شهر ارواح ، و یه کتاب پیدا کردم راجب مصر و برداشتمش و اخرین کتاب به نام وِیلا رو برداشتم رفتم سمت صندوق و حسابشون کردم راه افتادم سمت گل فروشی بین راه به یه دکه لواشک رسیدم و نتونستم تحملکنم و یه بسته گنده خریدم همینطور که از لواشک اناناسی ها توی دهنم می زاشتم به سمت گل فروشی می رفتم وقتی درو باز کردم اقای جاکینو رو دیدم که داشت به گلا اب می داد سلام کردم و رفتم روی صندلی مخصوصم گوشه ی گل فروشی نشستم و کتاب شهر ارواح رو باز کردم و شروع کردم به خوندن :
بخش اول : بازرسان روح فصل اول ادم ها فکر می کنند که ارواح فقط شب ها یا در هالوین که دنیا تاریک هست و دیوار بین این دو دنیا نازک تر است ظاهر می شوند ، اما حقیقت ماجرا این است که روح ها همیشه همه جا هستند ؛از رهرو مغازه تا وسط حیاط خانه ی مادربزرگ و صندلی جلویی اتوبوس . نیم ساعت بعد [ اسم کتاب ها و متن کتاب کاملا واقعی هستند ]
غرق در کتاب بودم که اقای جاکینو صدام کرد : اقای جاکینو : دخترم امروز چه گلی باخودت می بری ایرا : گل زیبا و کوچکی که ریز بود و برگ های در هم لو*لی*ده ی سبز روشنی را که در خانواده ی کاکتوس بود را نگاه کردم و گفتم اقای جاکینو چند تا کاکتوس خاص بهم بده اقای جاکینو سر تکون داد و مشغول شد پاشدم و گفتم میسپرم راننده بیا بگیره من رفتم بای اقای جاکینو : چشم خانم دنوو همینطوری داشتم قدم می زدم وارد یه کافه شدم و نشستم و یه شیک شکلات سفارش دادم و کتاب شهر ارواح رو در اوردم تا بخونمش و منتظرِ شیکمم بودم می خواستم یکمی اینجا بمونم بعد برم به سمت میدون رز قرمز می رفتم و بعد افکارم رو رها کردم و تمرکز کردم روی کتابم چالش داریم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میمون هیز🌝😂
ناظرش بودم
مرسی کهپخش کردی 🍡🎉