و چه بسا چه بلاهایی را از سر محبتم ز تو دور کردم و تو به دشمنی ام برخاستی!
منبع این پستم : کتاب «یک قدم تا لبخند» پیشنهاد میکنم بخونینش بیش از اندازه زیباست! البته در داستانش تغییراتی ایجاد کردم (:
روز ها میگذشت و گنجشک با خدا سخن نمیگفت! فرشتگان سراغ اورا از خدا گرفتند و خدا هر بار میگفت :من تنها گوشی هستم که در سختی ها به سخنانش گوش فرا میدهم، او سخن میگوید!» و سر انجام گنجشک بر روی شاخه ی درخت بنشست.
فرشتگان چشم به نوک هایش دوختند، هیچ نگفت، لحظاتی بعد باز نیز هیچ مگفت! که خدا لب به سخن گشود و اهسته در گوشش نواخت :با من بگو از انکه سنگینی سینه ی توست. از انگه تورا اینگونه ساکت کرده است. با من بگو....
گنجشک نوک از نوک برداشت و با صدایی غم الوده گفت : لانه ای کوچک داشتم، همان را هم واژگون کردی! ارامگاه خستی و پناه بی کسی ام بود! این توفان بی موقع چه بود که دامان مرا زمین گیر کرد؟ چه میخواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا ی بزرگت را گرفته بود؟» سنگینی بغض بر گلویش و سخنانش سایه افکند.
خدا گفت :ماری در راه لانه ات بود، در فکر بلعیدنت بود. تو خواب بودی، متوجه نمیشدی که ان مار وارد لانه ات میشود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند و مار پلید را از تو دور کنم! انگاه تو از کمین مار پر گشودی!»
گنجشک در خدایی خدا مانده بود. نمیتوانست حرفی زند! خدا با حالتی مهربانانه و دوستدارانه ادامه داد :چه بسا بلا هایی را از سر محبتم از تو دور کرده ام و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک لانه کرده بود. ناگاه، چیزی در درونش فروریخت و به خدایی خدا پی برد. های های گریه کرد و قطرات اشک هایش ملکوت خدا را پر کرد.
اهای گنجشک انسان نما، به خدایی خدا پی ببر که همیشه به سخنانت گوش میدهد و صلاحت را به تو واگذار میکند. از خدایی خدا گله مکن که هیچ کار خدا بی حکمت نیست!
اشـکـ گنجـشکـ" به لیست کتابخانه جادویی📓🌌 افزوده شد.
توسط Cat🐾
_______
مرسیی زیبا
مثل گنجشکه اشک منم در امد🥺🖤
گریه نکن:)🥺
دوستان اون گنجشکه هستم
چاکرم😎🚬
؟
اون گنجشکه منم💫🍬
خب از چه نظر؟
بالاخره ما بنده ای نادان بیش نیستیم 🐈⬛🎀
واقعا عالی بود اشکم دراومد
مرسسییی 🌷🪴
خیلی خوب بوووود
مرسیییی
تست اخرم نیازبه حمایت شما داره
حمایت شه؟!
🌷
چگده گشنگ بود
نظر لطفته(:🔮
بینهایت عالی........
مرسییی 🌷
عالی
دوباره از این تستا بساز
متشکرم 🌷
حتما (: