
هنر دروغ گوی خوب اینه که باید به بقیه بقبولونه که "دروغگو" نیست!
در حال دور شدن از کلبه ی ابیگل بودیم و هرچی جلوتر میرفتیم جنگل تنومندتر و پیرتر جلوه میکرد. هوا ابری و مه آلود بود و بوی خاک بارون خوردهای که از بارش بارون اومده بود به مشاممون میخورد،نمیخواستم قبول کنم اما با وجود استرسی که داشتیم ،عاشق این مکان شده بودیم!.. تک تک مون برای اولین بار ساکت بودیم و شش دنگ حواسمونو به اطراف داده بودیم که ناگهان entp سکوت رو شکست: ولی واقعا چرا! intj ضربهای به پیشونیش زد و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: چی چرا!؟ entp:آخه عینک!؟...esfj:مگه چشه؟...عینک خالی که نیست قدرت داره!.. entp:اخهestp شمشیر خفن داره بد من...هعیییی...این زندگی دیگه بدرد نمیخوره!...istj تفنگ شو به سمت entp نشونه گرفت و گفت:خب اگه واقعا از زندگیت خسته شدی تمومش کنم واست! entp :دادا غلط کردم!..ی چیزی گفتم حالا!
infp که تا اون موقع توی هپروت سیر میکرد گفت:باید حرکات رزمی یاد بگیریم!...infj:نمیخوام دخالت کنما ولی از این بحث چطور به این نتیجه رسیدی!؟ infp:نمدونم ولی این مرحله زیادی خطرناکه منم فقط میتونم تغییر چهره انجام بدم!...شما سلاح دارید! istp :من میتونم یادتون بدم...estp هم گفت: منم همینطور! Intj:حالا بحث سر این مسئله اومد...من نُه سال کنگفو کار کردم! estpو istp گفتن:اوه خدای من! Intj:چیه احساس جوجه بودن کردید؟ istp که نمیخواست حرف حق intj رو قبول کنه گفت:ابداااا!...estp روبه istp کرد و گفت:دیگه دروغ نگو دیگه! entp دستشو روی قلبش گذاشت ادای گریه کردن و در آورد و گفت: intj از اولشم میدونستم دوسم داری!intj با ی نگاهی که از چشماش داد میزد این چی میگه!؟ گفت:بعد چطور به این نتیجه ی اسیدی رسیدی!؟entp:اگه دوسم نداشتی تا الان منو از صفحه ی روزگار محو کرده بودی!...با کتک🤡estj:ولی من اصلا دوست ندارم پسسسس...و رفت و زد پس کله ی entp و همه زدیم زیر خنده entj ی لایک گنده به estj نشون داد و با خنده گفت:عالی بود!...البته اگه من انجامش میدادم عالی تر میشد!و بعد نگاهی به نقشه انداخت و ادامه داد:خب،داریم توی مسیر مون حرکت میکنیم! اونطور که نقشه نشون میده تا دوساعت دیگه به رودخونه ی بزرگی میریسیم و در موازات اون در حرکتیم بنظرم میتونیم اونجا استراحت کنیم...
esfp:خب ی سوال...ما چطور و کجا میخوابیم!؟ istj:نکته ی خوبی بود... isfp:عام ی فکری!...من میتونم ی حباب بزرگ درست کنم و بریم توش استراحت کنیم!...ساید حتی تونستم جنسش هم تایین کنم که اینطوری خیلی عالی میشه! isfj:اگر intj بتونه حباب رو از بیرون غیب کنه عالی میشه! intp که تا اون موقع ساکت بود گفت:یچیزی اینجا درست نیست! شایدم بیشتر از یچیز! esfj:ولی از بعد از سقوط ،الآن و این زمان از همه ی وقت های دیگه ای که اینجا بودیم درست تره! من گفتم: آره intpبنظرم یکم خوش بین بودنم بد نیست!...آخه ببین ما الان مجهزیم!اینجا قشنگ ترین جنگلی بوده که توی عمرم دیدم!و از همه مهم تر الان ی تیمیم! intp:هر وقت دیدی همه چیز درسته،بدون ی جای کار میلَنگه!...این جنگل زیادی بی خطر خودشو جلوه میکنه! بهش مشکوکم! istj با تعجب گفت:به جنگل مشکوکی! و با خنده ای ساختگی ادامه داد:میخوای اجماع شو بگیریم بره تو دفاع؟ intpبا خنده ای ساختگیتر جواب داد:شیطون چرا این همه نمک تو تا الان رو نکرده بودی! و بعد با پوکر ترین حالت ممکن به istj نگاه کرد...
من دیدم که انگار گروه رو چش کردم و مثل یک تیم نیستیم! و سریع بحث و عوض کردم:عااام،نظرتونه قدرتامونو امتحان کنیم؟...istp گفت:آره فکر خوبیه،ی لحظه وایسا...و با لبخند تمسخرآمیزی روبه من گفت:توکه قدرت نداشتی راستی!...ولی بقیه میتونم!...isfj گفت:خب خوبه که یادم انداختی entp، esfj،esfp و enfp شما توی مسیر زخمی شده بودید ! بیاید از معجون شفا بخش بخورید تا کامل خوب شید! ما چند نفر موافقت کردیم و دقیقه ای بعد احساس میکردم دوباره متولد شدم!intj خودشو غیب کرد،از درخت های رد شد،infp چهره شو شبیه مرلین مونرو کرد،istp خفن ترین سلاح ممکن رو به سختی احضار کرد...چون قدرت تجسم بالایی نیاز بود !و...بلاخره تونستیم خودمونو سرگرم کنیم تا به رودخونه برسیم
isfp:خب،بیاید نزدیکم وایسید...ماهم همین کارو کردیم،سپس دست هاشو به جلو کشید و چشماشو بست و شروع کرد به ساخت ی حباب عظیم،intj یکی از دست هاشو به isfp داد و بسختی تونست تا حباب رو غیب و مخفی کنه... entj:هیisfp...جوری اندازه شو تنظیم کن که رودخونهرم در بربگیره...isfp:اوکیی!...بلاخره کارشون تموم شد و حق با isfp بود...انگار جنسش هم میتونست تغییر بده!...چون نرم تر از بالشت بود و این لذت بخش بود...روی زمین هم در بر گرفته بود و فقط روی رودخونه خالی بود تا بتونیم از آبش استفاده کنیم...همه گرد نشستیم و قرار شد تا ی چیزی بخوریم esfj معجون غذاساز رو آورد و برای همه مون پیتزا احضار کرد!..حقیقتا خوشمزه ترین پیتزایی بود که توی عمرم خورده بودم!
همه شروع کردیم به خوردن غذا که ناگهان estp که بغل intj نشسته بود با تعجب و فریاد گفت:مگه نگفتید هیچی از این حباب رد نمیشه!...پس اون پرنده چی میگهههه!...همه با تعجب به اطراف مون نگاه کردیم ک چیزی ندیدیم! infj گفت:توهم زدی؟! estp با خنده ای شرورانه گفت:منکه کار خودمو کردم!..intj خواست تا برش بعدی پیتزا ش رو برداره که دید همه ی پیتزا هاش غیب شده!نگاهی برزخی بهestp کرد و گفت:الان فهمیدی چیکار کردی؟ estp:نه دادا چیکا کردم؟.. intj با لحنی ترسناک گفت:من میگم بهت!...گور خودتو کندی!... estp گفت:اوکیه ها... entpمنو بخشش ولی نمیشه باهم نمیریم!...entpبا نگاهی که معلوم بود به خودش ترسیده و نمیخواد به روی خودش بیاره گفت:نامرد! Intj بخدا دروغ میگه من سه تیکه پیتزاتو یجا نکردم تو دهنم! istj:آخه میخوام بدونم شما دوتا اسکلید!میدونید میتونه بزنه نصف تون کنه بعد کرم میریزید؟ intj با لبخندی تخس گفت:راستش دیگه سیر شده بودم!فقط میخواستم یکم میزان ابهتمو بسنجم که دیدم چسبیده به طاق آسمون! entpوestp نفس راحتی کشیدن و همه میدونستیم که بازم آدم نشدن! بعد از غذا همه آماده ی خواب شدیم..
enfj:من خسته نیستم! بیدار میمونم و حواسم به اطراف هست تا اگه چیزی بهمون نزدیک شد آماده باشیم...istp:این حباب که غیر قابل نفوذه! enfj:درسته اما ما هیچی از موجودات این سرزمین نمیدونیم و تا ابد هم نمیتونیم اینجا بمونیم! بعد از کلی بحث همه قبول کردیم که enfj وایسه و کشیک بده...هوا به روشنی میزد و ساعت حدودای چهار یا پنج صبح بود...همه خواب بودن و enfj در حال رصد اطراف بود و توی ذهنش به همه ی احتمالات و اتفاقات فکر میکرد و همه ی جوانب رو در نظر میگرفت،کم کم پلک هاش روبه سنگینی میرفت که صدایی شنید،و از جاش پرید و همه جارو نگاه کرد،بیشتر که دقت کرد گروهی از الف هایی رو دید که موهایی بلند و روشن داشتن و لباس ها و قدی بلند و کشیده و در حال نزدیک شدن به رودخونه بودن enfj که خشکش زده بود بود به سختی سمت بقیه رفت و گفت:بیدار شید!...فک کنم بدبخت شدیم!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاگاااااا جشنننن بگیرررر براموننن
چشممم🤡😭
تو رو خدا پارت بعدی رو بزار🥺
خدا لایک کنندگانو دوس داره هاا🤡😔
عالییی بود
♡♡
تست اخرم نیازبه حمایت شما داره
حمایت شه؟!
کی میزاری پست بعدی رو :)))
به زودی
عالیییی بود .
وقت کردی یه اسپین اف از جرئت حقیقت هم بنویس
تایپم intj
فک کنم نوشته بودم تو پارت های قبل
خدا لایک کنندگان و دوس داره ها🤡☑
عالی بود هیجان نمی دونم چیکار کنم
🤡😂💚
👌👌💗
♡