
در این پست، داستان آشنایی تهمتن رستم و بانو تهمینه و زاده شدن فرزندشان پهلوان سهراب خواهید خواند!
حسابی گرسنه و خسته شده بودم،ناگهان چشمم به تبلیغی از رستورانی به نام( اکبر جوجه ی شنبه و برداران به غیر جمعه )افتاد.آدرسش را وارد کامپیوتر جتم رخش کردم و آن محل را پیدا کردم.فرود آمدم واز رخش پیاده شدم.نسیم خنکی می وزید که باعث شد کمی احساس سرما کنم.رستوران، ساختمانی زیبا و مستحکم داشت و گل پیچک سر تا سر آن را فرا گرفته بود. به اطراف نگاهی انداختم دشتی سرسبز و باصفا که در گوشه ای از آن جنگلی از درختان سوزنی برگ همانند سرو و کاج همیشه سبز قرارداشت، می دیدم؛ در گوشه ای دیگر از دشت، کوه هایی باشکوه و سر به فلک کشیده را می دیدم که برف کمی، نوک بلندترین قله را پوشانده بود و در کوهپایه گل هایی مملو از رنگ های مختلف را مشاهده میکردم که هرکدام ازدیگری زیباتر بود. سرم را چرخاندم. شهری با برج های بلند و فراوان را دیدم .به احتمال زیاد این شهر با شکوه همان پایتخت سمنگان(افغانستان امروزی) است . گوشی موبایلم را در آوردم و از آن منظره ی زیبا عکسی گرفتم و آن را در اینستاگرام بارگذاری(آپلود) کردم . بالاخره وارد رستوران شدم و پشت میزی نشستم. مرد جوانی به سمتم آمد تا سفارشم را بگیرد که ناگهان...
حالت صورتش تغییر کرد و با انگشت اشاره اش مرا نشان میداد. تعجبی نکردم زیرا اولین دفعه نبود که این اتفاق می افتاد. مرد پرسید: شما آقای رستم دستان هستید؟ جواب دادم بله خودم هستم. او ازمن خواست با او عکسی بگیرم و برایش منوی رستوران را امضا کنم. تردیدی نکردم و کار ها را برایش انجام دادم او هم از تشکر کرد و سفارشم را برایم آورد. بعد از خوردن غذایم از رستوران بیرون آمدم، ولی هر سمتی را که نگاه میکردم، خبری از رخش نبود!در آن هنگام آنقدر ناراحت ، عصبانی و مضطرب بودم که اگر کارد میزدی خونم در نمی آمد.در آن لحظه هزاران افکار ذهنم را مورد تهاجم قرار میدادند ، اگر دیگران متوجه بشوند چه میگویند؟رستم دستان که اینقدر معروف و درستکار است و آوازه اش در کل جهان پیچیده است، اجازه داده تا جتش را ببرند؟برای لحظه ای خون به مغزم نرسید، پس تصمیم گرفتم به پلیس شهر اطلاع بدهم زیرا میدانستم دیگر کاری ز دستم بر نمیآید. بعد از اینکه به پلیس اطلاع دادم، تاکسی گرفتم و به سمت شهر به راه افتادیم . قبل از اینکه وارد سمنگان شوم،وزیر از طرف پادشاه سمنگان مرا به قصر دعوت کرده بود و ادعا میکرد کار بسیار مهمی با من دارد.
به مقصد رسیدیم. با اینکه بسیار ناراحت بودم اما نمی توانستم دست از تحسین قصر جهان نما بر دارم. گروهی از مقامات به استقبالم آمدند و مرا تسلی میدادند و میگفتند:نگران نباش ترتیبی داده ایم که جتت رخش را از زیر سنگ هم که شده پیدا خواهیم کرد. کمی آرام گرفتم. بعد از آن تصمیم گرفتم دلواپسی ام را کمتر کنم تا از مهمان نوازی پادشاه لذت بیشتری ببرم. یکی از بهترین مهمانی ها عمرم بود. زمانی که پشت آن میز طلایی نشسته بودم هنوز هم کمی احساس ناراحتی داشتم اما آن غذا ها ی رنگارنگ و متنوع نه تنها طعم و بوی خوبی داشتند بلکه ظاهر زیبایی هم داشتند همانند شاهکارهای هنری می ماندند. از پذیرایی پادشاه بسیارمتشکر بودم اما هنوز کمی احساس سردرگمی داشتم؛چرا پادشاهسمنگان من را باید به قصرش دعوت کند و اینطور ضیافتی هم ترتیب دهد وهمه ی سران کشور را هم دعوت کند؟بعد از جشن مرا به اتاقی بردند اتاق راحت و باشکوهی بود،همین که چشمانم کمی گرم شدند،احساس کردم کسی وارد اتاقم شده است!پرسیدم:(آیا کسی اینجاست؟)پاسخی نیامد. مشغول قانع کردن خودم بودم که کسی اینجا نیست و حتماً خیالاتی شده ام که...
ناگهان صدایی زیبا و نازک سکوت اتاق را شکست! *(سلام من بانو تهمینه شاهدخت سمنگان هستم.نه در این دنیا و نه در فضای مجازی رقیبی در زیبایی و حسن اخلاق برای من پیدا نمی شود!من بدون اینکه عکسی از خودم در اینترنت بارگذاری کنم حدود صد میلیون دنبال کننده دارم که هر روز بیشتر هم می شوند! من در فضای مجازی با تو آشنا شدم و متوجه شدم تو هم مانند من در این دنیا همتایی نداری و هم با اصل و نسب هستی و هم خوش اخلاق و درستکار. در ضمن من اخباری در مورد رخش شنیده ام که به نظرم برایت مهم هستند.و اگر بخواهم صادق باشم، متوجه شده ام کسی به غیر از تو در این دنیا لیاقت من ، و کسی هم به غیر از من لیاقت تو را ندارد. من از شما خوشم آمده،پس آیا با من ازدواج میکنی و مرا به همسری با خودت بر میگزینی؟) بسیار شوکه شده بودم!آخر در تمام عمرم زنی به زیبایی او ندیده بودم!همچنین ،سخنانش هم بسیار عجیب بودند!آخر در کجای دنیا زنی از مردی خواستگاری میکند؟آنهم مردی که برای بار اول دیده است!در آن لحظه انتخاب مهمی پیش روی من قرار داشت، اگر قبول نمی کردم و جواب رد میدادم بی شک...
قلب دخترک میشکست و پادشاه خشمگین از جواب من در برابر آن همه مهربانی، مرا گستاخ تصور میکرد و قطعاً مرا سزاوار مجازات سختی میدانست.اگر جواب مثبت میدادم هم دخترو هم پدرش حتماً خوشحال میشدند و بی شک زندگی بسیار خوبی در کنار زیباترین بانو در انتظارم بود. پس بدون تردید به بانو تهمینه جواب مثبت دادم. او بسیار خوشحال از پاسخ من ترتیبی داد کسی به پدرش خبر دهد تا مراسمی برگزار کنند. همان شب او را به عقد من در آوردند.من به او تحفه ای دادم. دستبندی بسیار ارزشمند که هرکس آن را می دید میگفت از آن رستم دستان است. روز بعد خبر پیدا شدن رخش را به من دادند و منی که بسیار خوشحال بودم، شادمانی ام چند برابر شد. درست است که بعد از آن به دلیل شغلم نتوانستم شاهدخت تهمینه را ببینم اما به من خبر دادند که نه ماه بعد خدا به ما فرزندی ، میوه ای از درختان بهشتی که در زیبایی همتای او در جهان نیست!امیدوارم پسرمان آینده ای درخشان داشته باشد و هرچه زودتر بتوانم به سمنگان سفر کنم و خانواده ام را از نزدیک ببینم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فالو=بک
لطفا به بیوگرافیم سر بزنید 😉
ادمین جان پین شه لطفا 🙏
عالی و زیبا 👌
فالوراتو از عدد مقدسی نجات دادم👺👍🏻
متشکرم برادر😔👍🏻
پست خاصی بود ✨
نویسندگیت>>>>
ممنونم عزیزم
شعرای تو
✨😁🖐️❤️
عالییییییییی بوددددد
امیدوارم ماینه نزدیکش نشینننن
مرسیی گلم
تاحالا به نویسنده شدن فکر کردی؟ استعداد بینظیری توش داری🌝🤍
خیلی ممنونم
الان متوجه شدم نظرم منتشر نشده بود
حالا که فکر میکنم شاید بهتره امتحانش کنم
خیلی ممنونم بابت این ایده ی زیبا
قربانت🤍
تستت لایک شد کیوت🫂♥
مایل به حمایت از پست آخرم؟؟
ممنونم
البته
عههه خیلی جالبب و قشنگ بووود...خسته نباشیید
خیلی ممنونم
از تست های شما بهتر نبود😅
نفرمایید دوست عزیز😂🤍
لایک شد ممنون میشم لایک کنید پستمو (؛
البته
فرند ؟
البته