
من اومدممم با پارت دوووو
همونطور که مشغول فشار دادن کلیدهای پیانو بودی متوجه بسته شدن در پشت سرت شدی... از جات پریدی و به در چشم دوختی... ولی جز نمای از رنگ و رو رفته و خاکی دیوار و در چوبی قدیمی چیزی جلوی چشمات ندیدی... چندقدم به سمت در برداشتی که صدای پیانو توجهتو جلب کرد... با وحشت به پیانو نگاه کردی و چند قدم عقب عقب به سمت در برداشتی... صدای کلید بعدی پیانو... با ترس به عقب قدم برمیداشتی و اینور و اونور اتاق رو نگاه میکردی... کسی اونجا نبود! به در رسیدی، سریع به سمتش برگشتی و دستتو روی دستگیره در گذاشتی... خوشبختانه در قفل نبود!
از اتاق بیرون دوییدی و از تالار اصلی قصر خارج شدی... با قدمای بلند و وحشت به سمت در آهنی نیمه باز قصر رفتی و به جنگل فرار کردی... وقتی به دریاچه نقره ای رسیدی خودتو از خستگی روی زمین انداختی و نفس نفس زدی... یعنی اون چی بود؟ چرا یهو پیانو شروع به نواختن کرد؟...
همونطور که کنار دریاچه دراز کشیده بودی نسیم خنکی که از سمت دریاچه روی صورتت دست میکشید رو حس میکردی... چشمات رو بستی و یه نفس عمیق کشیدی... الان دیگه جات امن بود... به پهلو چرخیدی و چشمات رو به نقرهایِ درخشانِ روبروت دوختی... مثل همیشه ساکت و باوقار بود... مثل شاهزاده جنگل که تاجی از ماه به سر گذاشته بود و جواهرات براق نقرهای رنگش رو به نمایش گذاشته بود...!
کم کم چشمات رو بستی و با نوازش نسیم خنک شب به آغوش خواب حرکت کردی... انگار فقط چند لحظه از بستن چشمات گذشته بود که یهو از جات پریدی... به دور و برت نگاه کردی... چطور ممکن بود؟ تو که کنار دریاچه خوابیده بودی... الان تو این کلبه سنگی چیکار میکنی؟؟
از جات بلند شدی... پنجره شکسته...؟ بوته گل رز که جلوش رو پوشونده بود؟... چقدر این منظره آشنا بود... به سمت در حرکت کردی... زنگ زده بود و به سختی باز میشد...
از کلبه سنگی که خارج شدی بازم محوطه قلعه قدیمی رو دیدی... همون مسیر سنگفرش جلوت... همون در بزرگ و رز کنده کاری شدهی روش... ترسیده بودی... ولی خیلی دلت میخواست بدونی چجوری از اینجا سر دراوردی پس به سمت همون در بزرگ حرکت کردی و یه بار دیگه وارد اتاقی که یه پیانو داخلش بود شدی...
اینبار همه جا تاریک تر بود... نور ماه داخل اتاق نمیتابید و این موضوع ترسات رو بیشتر میکرد...! یهو در با صدای خیلی بلندی بسته شد! و وقتی چشماتو باز کردی دوباره کنار دریاچه نقرهای رنگت بودی... همهش یه خواب بود؟... انگار خیلی ذهنت مشغول چیزایی که توی قصر دیدی شده بود...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگه>>>
مرسییی قشنگم💙💙
پارت سه آپلود شد رفیییقق3>>
اولین کامنت.. اولین لایک..💖
بک میدم🙂
پین؟🙂